نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱۱ ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
افسانه ی مرد هفت چهره
در یکى از افسانه هاى غرب آسیا آمده که روزى مردى جنگلبان...
نه! در یکى از افسانه هاى شرق آسیا آمده که روزى یک جنگجو...
نه! در یکى از افسانه هاى بخش میانى آسیا آمده که روزى یک پرنده...
هر افسانه اى روزى شروع مى شود. روزى تمام مى شود.
هر افسانه اى روزى وارد گوش هاى ما مى شود و روزى با رؤیاهاى کودکى ما، مثل ابرى که به دورها مى رود، از پیش ما مى رود.
هر افسانه اى، مخصوص ما، فقط ما، ساخته شده و ما چیزهایى را از آن مى فهمیم که دیگران نمى فهمند. خب! افسانه ها این خاصیت را دارند که فقط چیزهایى را بگویند که ما مى خواهیم. به ما چیزهایى را بگویند که به دیگران نمى گویند.
این، یکى از آن افسانه هاست:
مردى بود که هفت چهره داشت و هر چهره اش شبیه یکى از نزدیکان سلطان بود. مرد، یک نیم چهره هم داشت که شبیه نیم چهره سلطان بود.
مرد با هر کدام از این چهره ها، یک روز مردى را از مرگ مى رهاند و روزى دیگر، دستور مرگ مردى را مى داد. قضاوت درباره کارش مشکل است. نمى دانیم آن کس که عفو مى شد لایق عفو شدن بود یا نه؛ و آن کس که گردن زده مى شد لایق گردن زدن بود یا نه؛ اما مى دانیم که سلطان و نزدیکان سلطان به جان آمده بودند چون سر رشته کارها از دستشان در رفته بود و نمى دانستند که باید یقه چه کسى را بگیرند. سلطان مى دانست که عامل این آشوب، هفت چهره دارد شبیه نزدیکان او [خبرچین ها خبر آورده بودند] و نمى دانست که نیم چهره دارد شبیه او؛ پس دستور داد تا نزدیکانش را گردن بزنند تا دست مرد هفت چهره از قدرت او کوتاه شود.
صبحگاه بعد، درباریان، سلطان را دیدند که نیمى از چهره اش را پوشانده بود و امر به قتل مردى مى داد که کل چهره اش، پوشیده بود. هفت سر از هفت یار سلطان نیز بر نیزه ها بود. سلطان مرد را گفت: «خود مى دانى که جرم تو چیست. ندانستن! جرم تو این است» پس جلاد را گفت گردن از او برگیرد؛ از آن پس، هیچ کس سلطان را ندید الا به نیم چهره اش؛ اما بعضى، ارواح آن هفت تن را دیدند که گاه - یک به یک - ظاهر مى شدند و در شبستان قصر، قدم مى زدند و با خود، در خلوت خود، به بانگى بلند، درباره قضاوت سخن مى گفتند.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٧ ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
آفتاب نارنجى
پدر گفت: «همین جا بود. شاید هم کمى آن طرف تر.»
بچه گفت: «تفنگ بازى مى کردید ؟»
پدر گفت: «آره! تفنگ بازى مى کردیم!»
بچه گفت: «اسپایدرمن هم آنجا بود ؟» پنج سال بیشتر نداشت.
پدر گفت: «نه! آن موقع فقط ما بودیم. بابا و دوست هاى بابا!» و پاى راستش را که مصنوعى بود روى خاک نرم کشاند.
بچه گفت: «اسلحه ترمیناتور هم همراهتان بود ؟همان که هشت تا لوله داشت و چند قطار فشنگ .»
پدر گفت: «نه! فقط گرینوف داشتیم که یک لوله داشت. تازه! فشنگ هم زیاد نداشتیم. مى دانى! آن روزها، این چیزها نبود. پلى استیشن هم نبود. همه چیز واقعى بود. دوست هاى بابا واقعى بودند. جنگ واقعى بود.»
از اتوبوس سیاحتى دور شده بودند. از دور، صداهایى شنیده مى شد. احتمالاً صداشان مى زدند براى حرکت. «همراه» پدر هم چند بار زنگ زد اما پدر، محو تماشاى غروب آفتاب بود و بچه هم داشت سنگ هاى ریز را جمع مى کرد.
پدر گفت: «توى آن آخرى که گیر افتادیم آفتاب همین شکلى بود.»
بچه شروع کرد به پرت کردن سنگ ریزه ها به سمت مقابل. گفت: «بعد شما نشستید و آفتاب را نگاه کردید؟ »
پدر گفت: «نه! هر کس که زنده مانده بود، نشست، به آن ها که شهید شده بودند نگاه کرد. آن ها دراز کشیده بودند روى خاک. چشم هایشان بسته بود. انگار خوابیده بودند.»
بچه گفت: «تو هم شهید شده بودى؟ »
پدر گفت: «نه! من نگاه مى کردم!»
بچه سنگ ریز ه هایش تمام شده بود. گفت: «حوصله ام سر رفته! فکر نمى کنى اگر ترمیناتور را مى فرستادید جلو، هیچ کدام تان شهید نمى شدید ؟»
پدر گفت: «نه! فکر نمى کنم.» و از آفتاب نارنجى دل کند. به سمت اتوبوس برگشتند. بچه گفت: «بابا! چرا هیچ وقت، با من، پلى استیشن بازى نمى کنى ؟»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٥٠ ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
تصمیم
چه کسى مى داند که یک قتل خوب، واقعاً چه نوع قتلى است ؟
قوانین به ما مى گویند که کشتن انسانى دیگر خطاست اما در طول تاریخ بشر، اعدام مجرمان همیشه امرى درست تلقى شده. پس قتل مجرمان، درست است یا غلط ؟این ها، پرسش هایى بود که دکتر، پیش از دعوت از سرهنگ، از خود پرسیده بود. تقویم روى دیوار سال ۱۳۴۵ را نشان مى داد و دکتر یقین داشت که سرهنگ به خاطر اهمال وى در عدم تعویض تقویم به مدت چهار سال، شماتت اش مى کرد. او آدم منظمى بود که یک بار آجودانش را به دلیل مختصر غبارى که بر پوتین پاى چپ اش نشسته بود، از بالاى پلکان طولانى ستاد کل ارتش شاهنشاهى هل داده بود پائین و بیچاره، تا آخر عمر قطع نخاع شده بود.
سرهنگ رأس ساعت هشت شب مى آمد و براى شام مى آمد. دکتر در سوپ سرد، «دز بالایى» از آدرنالین را اضافه کرد و منتظر ماند. سرهنگ باید تقاص پس مى داد. او هنگام بازجویى از پسر خواهرش که به نام مستعار به دام سازمان امنیت افتاده بود او را به دلیل نتراشیدن ریش اش، با یک کلت کمرى به قتل رسانده بود. حتى بازجو هاى کهنه کار سازمان امنیت هم از زیاده روى هاى سرهنگ به ستوه آمده بودند و یکى از آن ها، شکایت به وزیر دربار برده بود و او هم از شاه کسب تکلیف کرده بود و شاه گفته بود: «زیاده روى تحمل نمى شود. این پدر سوخته اگر یک بار، ما را با تیر بزند چه » و دستور برکنارى داده بود و سرهنگ را با همان درجه سرهنگى، دو سال قبل بازنشسته کرده بودند. دو سال وقت صرف کرده بود تا به او برسد که حالا بر اثر سکته مغزى، ویلچرنشین بود و حتى گماشته اى نداشت تا ویلچر را بچرخاند و مجبور شده بود با حقوق ناچیز بازنشستگى اش، نوکرى بگیرد که ویلچر را بچرخاند.
زنش به امریکا رفته بود و دخترهایش، که هر یک زن یکى از افسران ارشد بودند، از وى کناره گرفته بودند. دکتر به ساعت اش نگاه کرد. پنج دقیقه به هشت بود. آیا لازم بود از سر ترحم، به این مجازات خدادادى پایان دهد و مرگى سریع و آرام را نصیب اش کند انگیزه هاى او، اکنون، با انگیزه هاى آغازین متفاوت بود. به هرحال، وظیفه او به عنوان دکتر این بود که انسان ها، کمتر زجر بکشند اما... به خودش نهیب زد. باید عادل مى بود. پس ظرف سوپ سرد را از سر میز برداشت؛ خیلى آرام، اما... برداشت.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
| |
|
نگاهى به مجموعه شعر «نردبان اندر بیابان»
این کتاب خوش است
یک «من سازم و من سازم پرنغمه و آوازم یک چنگ مرا بنواز تا قصه بیاغازم از خانه مرا دیشب آن یار برون افکند گفتم نروم زین در تا در نکنى بازم گفتا که تو را امشب از خانه برون خواهم بیهوده مکن غوغا بیخود مده آوازم گفتم که به جیب و دست صدگونه کلیدم هست اما اگر این خواهى در قفل نیندازم گفتا که چرا بر بام از کوچه نمى آیى گفتم که تو بشکستى بال و پر پروازم خندید و به مستى گفت این خانه نه جاى ماست آن به که تهى ماند اى عاشق جانبازم از خانه برون آمد با شیشه و جام مى اینک همه او مضراب اکنون همه من سازم من سازم و من سازم پرنغمه و آوازم یک چنگ مرا بنواز تا قصه بیاغازم» دکتر ضیاء موحد- صاحب مجموعه «نردبان اندر بیابان» - احتمالاً تنها شارح فلسفه اى است که جدا از معلم فلسفه بودنش، امکان غور در امکانات فلسفى را به شعر معاصر داده است. آنان که سخت گیرترند محتملاً نام یک معلم فلسفه - و نه شارح- را به این فهرست حاوى اسامى کم شمار مى افزایند و البته به یقین- وراى شک معقول فلسفى!- به خطایند! چرا که معلم یاد شده - یا در واقع یاد نشده و مضبوط در حافظه جمعى - در شعر خود عمیقاً دچار گزاره هاى «توضیحى »ست [که متعلق به حوزه نثر است نه همه نثرى، نثرى دلالتگر بر مدلول هاى «اندک گزینه»اى و فاقد تفسیر و اغلب دچار «کم معنایى» که به طور مستقیم از حوزه «منطق» اخذ شده که روزگارى با فلسفه یک جا مى نشست اما قربت به غربت بدل شد!] و نه تفسیرى! به همین دلیل است که از آثارش - مگر اندکى - در ذهن جمعى نمانده و بیشتر، او را سایه اى از «م.امید» مى دانیم تا شاعرى مستقل. محتمل است که عاشقان سینه چاک منطق، از این همه «بى راه » گویى برآشوبند و گویند این سخن را با «موحد» چه کار اما واقع امر آن است که اگر «شرح فلسفه» را - که به گونه اى انکارناپذیر به تار وپود ساختارى شعر وى بدل شده - در نظر نگیریم در هزارتوى «متن» گم مى شویم و گزاره هاى «تفسیرى» شعر وى را که گاه با گزاره هاى «توصیفى» [که پایگاه و جایگاه در ادبیات خلاقه و بویژه شعر دارند] مى آمیزند چون شیشه اى مه گرفته مى یابیم که محوى تصاویر پشت آن، هیچ ایده قابل ملاحظه اى را نصیب مخاطب نمى کند. موحد متولد ،۱۳۲۱ البته، اندک اندک از گزاره هاى توصیفى «بر آب هاى مرده مروارید» به سوى گزاره هاى تفسیرى «غراب هاى سفید» قدم برداشت و نقطه عطف کار وى، به نظر من، همین «نردبان اندر بیابان» است که این دو گزاره به تعادل و تعامل رسیده اند و محتملاً این کتاب - از منظر من - بهترین کتاب منتشر شده اوست در حوزه شعر و گرچه هنوز حلاوت تک شعر درخشان «بر آب هاى مرده مروارید» در ذائقه شعرى نسلى که اکنون از چلچلى اش بر گذشته، به جاست با این همه، کتاب حاضر، توفیقى بزرگ است براى شاعرى که سالها، نوعى انجماد «حسى» را در دهه هاى شصت و هفتاد تجربه کرد. به نظر مى رسد که او دیگر «شاعرى در راه » نیست بلکه« به منزل رسیده» است و اگر شعرى متعلق به حوزه شعر غیرخلاق را از وى در «پیشانى نوشت» این متن آورده ام تنها به این دلیل است که اشارتى باشد به نقطه عزیمت این تلفیق «تشریح و توضیح» که از دیار ذهن حضرت مولانا آمده و موحد، به تمرین، در غزل یاد شده آن را آزموده.
دو «شعرى، خداى را بى «خیلى دلم گرفته» شعرى در ستایش از لبخند از سلام و لذتى که دارد یک جرعه چاى گرم همراه یک رباعى خیام شعرى نزدیک تاب کودک در پارک پهلوى خنده نگران مادران شعرى که کودکان را بازیگوش تر کند * دیروز کاغذى را شاعر سیاه کرد امروز کاغذ سفید بود شب واژه ها گریخته بودند شعرى که واژه ها را با هم مهربان کند * شعرى که واژه ها را آبى کند هوا را پاک چین کاغذ را صاف شعرى که باغبان چو بخواند به خشکسال گندم به شوره زار بروید * شعرى خداى را شعرى عاشقانه شعرى ناممکن در این دیار» همه ماجرا از قرن نوزدهم شروع شد که فیلسوفان آشنا با ادبیات، گزاره هاى توصیفى را به متون تفسیرى خود آوردند و از این رهگذر، فلسفه و ادبیات، به آشتى رسیدند. از همین روست که مارکس، نیچه، کیگارد، هایدگر، فوکو، سارتر و حتى به میزان زیادى راسل، گویى در مرز فلسفه و ادبیات ، روى خط باریک میان فلسفه و ادبیات ایستاده اند و چون حلزون - که استثنایى است در میان جانداران - از میان به دو نیم نمى شوند! اما آنان به حال «متن فلسفى » به ما داده اند نه متن ادبى و در حوزه نثر، کارآمدى کرده اند. شعر موحد، «وجه ادبى» را بزرگ مى دارد شاید به این دلیل که او خالق فلسفه نیست شارح آن است و شارح تواناست که از نثر به شعر - که حوزه حکمروایى «زبان» است - پاى نهد. مولانا نیز شارح است نه خالق. او شرح خویش نوشته و آراءاش، نه تازه اند و نه منحصر به وى؛ با این همه شارحى خلاق است که در هر شرح، به ایده هایى کوچک اما جذاب مى رسد و انبوهى این ایده ها، توهم وجود «فلسفه اى نو» را به مخاطب مى دهد که البته خطاست. موحد را اما خیال زورآزمایى با زورآورى چون او نیست تنها به راهى ویژه خود مى اندیشد در شعر و در این مجموعه ، بى تردید- وراى شک معقول فلسفى - به آن دست یافته. چنان که خود در مقدمه آورده از حضرت شمس: «پرسید: فرق چیست میان جزء و جزئى و کل و کلى گفت: آرى. گفت: فرق چیست آرى کدام است خندید و گفت: خوش است.» و این کتاب ، خوش است!
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
نگاهى به مجموعه شعر «صف عاشقان تمامى ندارد» از کریم رجب زاده
شعر جنگ از منظرى تازه
یک
«هنوز
انتظار مرا مى کشى
و نگاه تو
در عبور بى وقفه ماشین ها
ویران مى شود
هنوز
خانه را،
با یاد من روشن مى کنى
غبار از خاطره هایم
مى زدایى
بوسه
از تصویر من مى گیرى
و به غمگین ترین دختر دنیا مى گویى
حجله را آماده کن
پسرم
در جامه اى از سپیده و
گل سرخى بر سینه
از راه مى رسد
و به دوستم
- کارگر کارخانه ماشین سازى-
پیغام مى دهى
ماشین ها را
گلباران کن
فردا
روز عروسى رعناترین
سرو روى زمین است./.»
شعر جنگ [به روایت سالهاى نخستین خود] یا شعر دفاع مقدس [به روایت سالهاى بعد]، در آغاز درگیر «رجز» بود. «رجز» براى تهییج جنگاوران و نه البته ایجاد ضعف در صفوف دشمن؛ چون روزگار جنگهاى رودرروى و رجزخوانى هاى باستانى گذشته بود.
«رجز» اما داراى یک حسن و یک عیب است. حسن اش تأثیر آنى و گسترده است و انتشار دهان به دهان؛ و عیب اش، وابستگى اش به «زمان» که چون دوران جنگ به سر آید دیگر از آن، چندان یادى نکنند چنان که از بسیارى شعرهاى دوران جنگ، اکنون یادى نمى شود.
اما این جلوه، همه حقیقت شعر جنگ هشت ساله نیست. شاعرانى- حتى در همان دوران- حماسه را جایگزین «رجز» کردند و هر چه از آن دوران دور شدند، عاطفه و دقایق ناب انسانى را هر چه بیشتر به آن افزودند. شعرى که در پایان حاصل شد، شعرى تأثیرگذار وحاضر و ناظر در روند شعر معاصر بود که شعر را در عرصه هاى دیگرش هم، تحت تأثیر قرار داد.
«صف عاشقان تمامى ندارد» از کریم رجب زاده، با آنکه حاوى «تنها شعرهاى جنگ وى» نیست [پیش از این هم از وى شعرهایى در این زمینه خوانده ایم] اما حضور حماسه و عاطفه- توأمان- از این مجموعه، تصویرى به خواننده ارائه مى دهد که مى توان به راحتى دریافت که فاصله چندانى با شعر دوران صلح و خوشدلى ندارد و این تأثیر، فقط به دلیل فقدان «رجز» نیست که دیگر دورانش گذشته بلکه به دلیل پیوندى است که شاعر میان خاطرات و اکنونیات خود ایجاد کرده و چندان در بند آن نیست که شکل و شمایل این شعرها منطبق شود با شکل و شمایل شعرهایى که از این «نوع ادبى» در ذهن داریم و چون مقید نیست، وارسته است و چون وارسته است، موفق و بى آنکه تلاش چندانى به خرج دهد، خواننده عام را مجاب مى کند که با نمونه هاى تأثیرگذار شعر جنگ مواجه است؛ و این، به زعم من یک موفقیت است.
دو
مجموعه «صف عاشقان تمامى ندارد»، داراى خصوصیتى است که دیگر کتابهاى از این دست، اغلب، فارغ از آن اند. شعرهاى این مجموعه، تنها درباره جنگ هشت ساله و در محدوده این جنگ نیست، بلکه به کلیت جنگ و جنگهایى که به گونه اى- یا به روایت شاعر- ادامه آن جنگ اند و سالهاى صلح را- صلح در کشور را- با اخبار و نمودهاى گوناگون خود آمیخته اند مى پردازد. این مسیرى است که شعر جنگ در دیگر کشورها هم پیموده است و البته سرچشمه اش در همان تقاطع حماسه و عاطفه جاى دارد، با این همه نباید از یاد برد که بسیارى از شعرهایى که طى این سالها چنین مسیرى را پیمودند چندان به دنبال یگانه کردن جهان در یک نگرش- نگرشى براساس شعر جنگ- نبوده اند و معدودى، به این مسیر ورودى تام و تمام داشته اند. یگانه کردن جهان از چنین منظرى البته مى تواند فواید و مضراتى هم داشته باشد. از فوایدش یکى این است که شعر از تنگناى مفاهیم منطقه اى خلاص مى شود و قابل توسعه مى شود براى فهم دیگر مخاطبان، در دیگر زبان ها و قادر مى شود به آنچه که تشکیل دهنده ذات شعر است. یعنى درک جهان هستى در تمام زوایاى زیباشناختى و شهودى اش برسد و از مضراتش این است که بالقوه در خود، خصوصیت گریز از «مقصود» را داراست و به اندک لغزش شاعر در این مسیر، به شعرى مى انجامد فاقد هویت که اگر ترجمه شود، مخاطب قادر نیست درک کند که شاعر کجایى است و در کجاى این جهان پهناور، قصد شهود داشته و انگیزه هاى شهودى اش چه بوده و اصلاً مى خواسته به کجا برسد. آن اصطلاح معروف را به یاد بیاورید: «منطقه اى بیندیش تا جهانى درک شوى!»
با این همه رجب زاده، در این مجموعه، به نسبت همتاى دیگرش، موفق تر است گرچه این شعرها، نه همتراز غزل هاى وى اند نه قابل مقایسه با شعرهاى تعریف شده اش براى روزگار صلح، اما به هر حال جذاب اند و براى مخاطبان- مخاطبان عام- قابل توجه؛ او به هر حال شاعر است و شاعرى است که از دهه پنجاه به این سو، هم اشتهار داشته هم دنباله رو و از این منظر، بر افت و خیزهاى شعرش مسلط است و به چرخش کلمه اى مى تواند، خواسته مخاطب را تأمین کند که خود موفقیتى است که به آسانى به دست نیامده و براى بسیارى، هرگز به دست نمى آید.
«دیروز
موشکى
به عیادت بیماران رفت
باورمان شد
که جهان
به جانب دوستى
پیش مى رود!! »
در این میان البته، برخى از شعرهاى پایانى کتاب، شعر سپید نیستند بلکه شعرهایى کلاسیک اند که با تقطیع «شعر آزاد» نوشته شده اند و من به عنوان «مخاطب خاص»، دلیل «شکل شناسانه»ى چنین تقطیعى را درک نمى کنم مگر آنکه فرض بر آن بگیریم که تفننى شاعرانه بوده. به هر حال، کریم رجب زاده، خود، به عنوان کلاسیک گویى باسابقه بر این امر وقوف داردکه تقطیع و چینش کلمات براساس موسیقى کلام شکل مى گیرد و این چینش در شعر کلاسیک، توسط وزن عروضى صورت مى گیرد. بنابراین دلیل تغییر این چینش، نه روشن است ونه چالش برانگیز.
«اسرار
مگر
دوباره
افشا شده است
بردار
هزار لاله
پیدا شده است
منصور کجاست
تا ببیند امروز
از عشق هزار آیه
معنا شده است.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
|
|
نگاهى به مجموعه شعر «غزل زمان» از محمد سلمانى
زیبا اما کم دقت
 |
|
|
یک «این بار سهمناک ترین باد مى وزید بادى که بوى فاجعه مى داد مى وزید این بار قصه قصه داس و تبر نبود شلاق باد بر تن شمشاد مى وزید مى رفت تا درخت کهنسال بشکند زان باد کز حوالى بیداد مى وزید نرگس کلاه تا سر ابرو کشیده بود از سوز بادکان همه آزاد مى وزید در ذهن دشت، شیهه شبدیز مى خزید در جان کوه ناله فرهاد مى وزید مى ریخت برگ هاى خزان دیده روى گل یعنى خراب بر سر آباد مى وزید صبر آنچنان به نقطه پایان رسیده بود کز تنگناى حوصله فریاد مى وزید این بار قصه - قصه خونین عشق بود بر فرق عدل خنجر الحاد مى وزید» محمد سلمانى متولد ۱۳۳۴ است و مجموعه «غزل زمان» البته همگى مشتمل بر غزل نیست اما مجموعه اى است از آثار کلاسیک که میانه اى است در حد فاصل «غزل نو» و «غزل دهه شصت» با وام هاى ساختارى از مکتب وقوع و سبک هندى و به هر حال، در مجموع، شعرى است شناسنامه دار و البته «شعر»! که غیابش بسیار است در این دوران و این دهه و نه تنها در عرصه شعر نو که در شعر کلاسیک هم! سلمانى در جمع و جور کردن ابیات، گاه به ارتباط روشن دال هاو مدلول ها توجه ویژه دارد و در متن، این ارتباط را مى سازد مثل: «نرگس کلاه تا سر ابرو کشیده بود/ از سوز بادکان همه آزاد مى وزید.» که رابطه اى عیان است میان کلاه بر سر کشیدن و وزش باد اما همیشه این طور نیست: «صبر آنچنان به نقطه پایان رسیده بود/ کز تنگناى حوصله زیاد مى وزید.» که خواننده باید به این تصویر غریب برسد که صبر مثل هوایى فشرده است که در انتهاى یک مخروط، جمع شده و انتهاى آن مخروط، «حوصله» است که آن هواى فشرده را به شکل فریاد پخش مى کند انگار که آب بخواهد با فشار از یک سوراخ نازک بیرون بزند! به گمانم حتى خود شاعر بپذیرد که چنین تصویرى، بیش از اندازه متعلق به دوران پایانى سبک هندى است که کار شعر بیشتر به «معما» شبیه شده بود! همچنین در برخى از ابیات، شاعر از «فرامتن» مى خواهد استفاده ببرد و «مدلول» را در آن جست وجو کند و تنها «دال »ها را، در ابیات نشان مان دهد: «این بار قصه - قصه خونین عشق بود/ بر فرق عدل خنجر الحاد مى وزید» مدلول مشترک این دو مصراع، ماجراى شهادت مولا على(ع) است وگرنه ارتباطى «به همین شکل موجود و در متن» نمى توانستند با یکدیگر داشته باشند مضاف بر اینکه امیرالمؤمنین(ع) با شمشیر به شهادت رسیدند نه با خنجر. امیدوارم شاعر در توجیه این اشتباه نگوید که قصد داشته به مدلولى دیگر اشاره کند که «نارفیقى» و خنجر از پشت زدن است که واقعاً، توجیهى خروج کرده از «متن» و شبیه این است که بخواهیم به اعتبار آوردن یک کلمه «دریا» در بیتى، بگوییم که اشاره شاعر به این مصراع مولانا بوده: «ما ز دریاییم و دریا مى رویم»! با این وجود، شعر یاد شده، بهترین شعر این کتاب نیست بلکه بیشتر نشان دهنده علایق و ریشه هاى سبکى شاعر است و البته پاشنه آشیل شعرهایش که کم دقت است و گاه بى دقت و بیت را ویران مى کند در صورتى که بعضى از بیت ها، چیز دیگرى مى گویند و نشان دهنده تسلط او بر ابزار کارش هستند: «در ذهن دشت، شیهه شبدیز مى خزید/ در جان کوه ناله فرهاد مى وزید.»
دو «من با تو - با طبیب و دوا حرف مى زنم با دست هاى سبز دعا حرف مى زنم با شیشه هاى پنجره، با کوچه با حیاط با خاطرات مانده به جا حرف مى زنم مى پرسم از کبوتر و مى پرسم از کلاغ با این پرندگان هوا حرف مى زنم شاید بگیرم از تو سراغى، نشانه اى با کاروان باد صبا حرف مى زنم با هر که مى نشینم و هر جا که مى روم یا فکر مى کنم به تو یا حرف مى زنم دیوانه ام صریح بگویم که مدتى ست در بین خواب هم به خدا حرف مى زنم با آب ها و آینه ها با درخت و باغ با هر که مى شناخت تو را حرف مى زنم مى ایستم مقابل سروى میان باغ با قامتى شبیه شما حرف مى زنم هم قبله نماز منى هم نیاز من با تو بدون قبله نما حرف مى زنم هر چند از پیاله چشمت هنوز هم ـ ـ مستم ولى بدون ریا حرف مى زنم چشمم اگر که باز بیفتد به چشم تو این بار با شراب شفا حرف مى زنم وقتى که نیستى به خدا در میان شهر انگار با مجسمه ها حرف مى زنم» بگذارید به یک اسم برسیم / اسمى که از سال هاى دور در حافظه مانده و روزگارى بسیار مشهور بوده و اکنون فقط، خواص به یادش مى آورند اما غزلسراى شگفتى بوده و بخش قابل توجهى از گنجینه چهارپاره سرایى امروز ما، وامدار غزلیات او و فضاى تازه اى است که به شعر ایران هدیه کرد: «نوذر پرنگ». شاید اتفاقى باشد اما نمى دانم چرا با خواندن کارهاى سلمانى، بى اختیار یاد غزلیات «پرنگ» مى افتم که شاگرد و دنباله رویى ـ در غزل ـ نیافت و «ابتر» ماند. رویکرد غزلش و بعد هم که غزل نویى ها و منزوى و بهمنى و پدرام و رجب زاده، عرصه را به دست گرفتند که روش شان متفاوت بود. سلمانى، کرشمه هایى به ابیات خود مى دهد که یادآور کرشمه هاى «پرنگ» است البته به اندازه اى «پرنگ» بر زبان، مسلط نیست اما تواناست در تلفیق رویکردها و وقایع امروز با ارثیه شعر کهن و زبانش هم نرم است. غلبه «تغزل» هم بر دیگر عناصر، در شعر او، این شباهت را بیشتر مى کند. منتها به نظرم سلمانى از دو شاعر دیگر که هر دو معاصرند بسیار آموخته؛ اولى شاعر مجموعه «ترمه» است و دومى شاعر «شعر انگور» که در حوزه چهار پاره و استفاده بهینه از امکانات آن، یکتایند و آثارشان ـ حتى اکنون در ۱۳۸۷ ـ انگار «به روز» سروده شده یعنى انگار امروز یا دیروز سروده شده. این قدر که تر و تازه است. به گمانم «سلمانى» در بسیارى از ابیات خود، دورنمایى از آثار ایشان را هم مدنظر داشته: «در قلب قصه هاى یکى بود یا نبود / یادم نمى رود که کسى جز خدا نبود» یا «دفتر شعر جنونبار مرا پاره کنید/ یا به یک شاعر دیوانه دیگر بدهید» یا «سوگند مى خورم به مرام پرندگان / در عرف ما سزاى پریدن تفنگ نیست» یا «از میوه درخت اساطیرى پدر/ سیبى رسیده بود به دستش که کال بود» یا «بر سنگ قبر او بنویسید جاى اسم/ این مرد، روى گردن دنیا وبال بود» با تمام این توصیفات، نمى توان خاموش ماند و از جان شاعرانه شاعرى به نام محمد سلمانى سخن نگفت و از دقایق شعرى اش لذت نبرد. او به یقین شاعر است و در همین مجموعه، غزلیات به یاد ماندنى کم ندارد اما ... به «زبان» و کاربردهاى دقیق اش، کم توجه است!
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
| |
|
نگاهى به مجموعه شعر «پرسه خیال» از زنده یاد شیون فومنى
شعر یکى از بزرگان اهل تمیز
یک بعضى شاعران وقتى از میان مردمان مى روند فقط شاعرى از میان شاعران کم نشده، بلکه جهان، به گونه اى دیگر خواهد گردید و دیگر کسى، جاى آن شاعر را پرنخواهد کرد. شیون فومنى چنین شاعرى بود. کسى که «شعر گیلکى» را چنان اعتلا بخشید که بى هیچ تردید یا گمانه زنى هاى منتقدانه اى مى توان گفت، ناگهان از گذشته اى غیرقابل ذکر و منطقه اى، به قرن بیستم پانهاد و همپاى شعر معاصر پارسى، درخشیدن گرفت. شیون فومنى، البته نخستین گیلکى سراى تاریخ نبوده و نیست اما به گمان من، مهمترین آنان است و آثار گیلکى اش، رونق بخش زبانى شد که به ورطه فراموشى سپرده مى شد و اکنون، در رشت - مرکز این زبان - جوانان اگر به درستى گیلکى سخن گویند درواقع شعرهاى شیون است که تکرار مى کنند؛ وگرنه، پارسى تکه پاره اى است که به لهجه گیلکى ادا مى شود و نام گیلکى بر آن مى نهند و دریغ بر این زبان زیبا، که شد و باز نیامد! میر احمد سیدفخرى نژاد که بعدها به شیون فومنى مشهور شد در سوم دى ماه ۱۳۲۵ در شهرستان فومن زاده شد و در ۲۳شهریور ۱۳۷۷ در بیمارستان طالقانى ولنجک درگذشت. پارسى سرا نیز بود و در شعر نیمایى و کلاسیک پارسى هم دستى داشت و آثار کلاسیک اش، دنباله اى بر آثار هندى سرایان گیلان - على الخصوص - حزین لاهیجى بود و البته نه در آن مایه و پایه اما شیرین مى گفت و خواندنى و البته - به زعم من - نه ماندنى! شعر نیمایى او نیز هرگز نتوانست شهرتى را که برخى نیمایى گویان گیلانى - از جمله سایه و بهمن صالحى - کسب کردند، به کف آورد. مشکل شیون فومنى در شعر پارسى، مشکلى بود که اغلب شاعران دو زبانه درگیر آنند یعنى مجبورند هنگام خلق هنرى به زبان دوم، بخش اعظم انرژى شاعرانه خود را صرف ترجمه جملات زبان دوم به زبان مادرى خود و بالعکس کنند و درنتیجه، هرگز قادر نیستند خلاقیت ادبى شان را به طور کامل در زبان دوم به کار گیرند اما حکایتى که گفته آمد حکایت شعرهاى پارسى شیون است و او در شعر گیلکى، چه در مثنوى ها، چه در غزلیات، چه در دوبیتى ها، کارى را به سرانجام رسانده که در پارسى، بزرگان معاصر آن را مدنظر داشته اند با این تفاوت که مثنوى هاى او، به جاى شعر نیمایى نشسته اند و با الهام از نگاه و آموزه هاى نیما، به دستاوردهاى مشابه دست یافته اند و غزلیات گیلکى وى نیز مسیرى را آزموده اند که «غزل نو» سال ها به آن میل کرد و آزمود و نتیجه گرفت. کتاب حاضر با نام گیلکى «خیاله گرده گیج» که به تازگى و به کوشش و پژوهش فرزند ارشد وى حامد فومنى منتشر شده، حاوى شعرهاى سپید گیلکى شیون است که کوتاه نیز هستند و کلاً متفاوتند با آنچه که از شیون شنیده ایم - در نوارهاى شعرخوانى وى - یا خوانده ایم و بیشتر، نوعى پنجه اندازى با شاعرانى است که از اوایل دهه هفتاد به قصد تصرف جایگاه برتر «شیون» در میان گیلک زبانان و متأثر از جریان «موج سوم» که در شعر دهه شصت فارسى و با پیشنهاد چند نفر ازجمله غلامحسین نصیرپور، مطرح شده بود، «هسا شعر» را بنیان نهادند که قرار بود جایگاهى همانند «هایکو» در گیلکى بیابد که نیافت و حتى منسوبین دیگر آن هم، در مازندران و در «مازنى» نتوانستند به جریانى تأثیرگذار بدل شوند و عامه گیلک زبانان یا مازنى زبانان از آن استقبال نکردند. ایده اصلى شاعران «هسا شعر»، جدال با «عوام گرایى» شعر شیون و «روستا محورى» ابزارى این نوع شعر بود و اعتقاد داشتند که شعر گیلکى باید به سوى شعر مدرن پیشروى کند. با این همه خود متأثر از هایکوسرایان ژاپنى، بیشتر به روستا و طبیعت پرداختند. بى آن که مخاطبان اصلى شعر گیلکى [روستائیان و شهریان داراى نیاى روستایى] حتى آن را به عنوان شعر بپذیرند! سخن درباره موفقیت یا عدم موفقیت «هسا شعر» را [که باید پذیرفت شاعران خوبى را در این حوزه شعر سرودند اما مخاطبان اندکشان از خواندن و فهمیدن رسم الخط آن شعرها، اغلب عاجز بودند!] باید به مجالى دیگر واگذاشت اما ذکر این نکته ضرورى است که شعرهاى «پرسه خیال» در واقع متعلق به همین حوزه «هسا شعر»ند که شیون به این دلیل - احتمالاً، شاید.// خودش که در قید حیات نیست - سروده بود تا به جوانترها بگوید او نیز مى تواند این طور بگوید و قوى تر از آنان هم بگوید! دو «بپر! پرده را کنار بزن ببین که جوانى چطور عصا به دست مى گذرد» دکتر احمد ابومحبوب - نویسنده، مترجم، منتقد و فرهنگ شناس- درباره شعرهاى کوتاه شیون مى نویسد: «یک لحظه کوتاه در احساس، یک دریافت آنى؛ مثل زمان، که مى گذرد و عکسى که ناگاه یک لحظه آن را ثبت کند؛ توصیفى که از هر قطعه از این اشعار مى توان داد همین است. شکار لحظه هاى احساس است از طبیعت، از محیط، از هرچه در اطراف است. تخیلات آنى، ویژگى این قطعه هاى کوتاه است. اگر هنر عکاسى را شکار لحظه ها نامیده اند، این اشعار نیز همچنان است؛ و هرکدام در یک لحظه گوشه اى از ذهن را تسخیر مى کند. آیا مى توان لطافت و ظرافت این قطعه ها را در زبان گیلکى انکار کرد آیا مى توان کاربرد شوخ و دقیق گیلکى را در این اشعار نادیده گرفت آیا مى توان مضمون پردازى ها و مضمون یابى هاى این شعرها را دست کم گرفت و بى ارزش یا حتى کم ارزش شمرد هیچ منتقد باانصافى نمى تواند چنین کند. آگاهى به مبادى و مبانى نقد ادبى، اجازه چنین کارى را نمى دهد. گرچه برخى معتقد بودند که شیون در گیلکى هیچ شعر جدى ندارد، به ویژه در شیوه نیمایى؛ در شعر نو؛ اما چنانچه از غزل ها و دوبیتى هاى او چشم بپوشیم - که اغلب جدى و لطیف هستند- درباره این مجموعه چه مى توانیم بگوییم ! نهایت این که شعر او، شعر آه و ناله هاى مادر مرده وار نیست. شعر او جدى است اما شعر نشاط است.» «با من مى چرخد زمین زیر همین آسمان؛ ذره اى پابرهنه ام که رؤیاهایم را مى بینم و آنچه را که مى بینم نمى خواهم./.» بگذارید صادقانه بگویم که شعرهاى این کتاب، شعرهاى خوبى هستند که خلاف دیگر شعرهاى گیلکى شیون، داراى ویژگى ترجمه پذیرى بسیارند. در دیگر زبان ها - ازجمله انگلیسى - شاید بخشى از عطف توجه شاعر به مخاطبان خاص تر، در این شعرها، همین باشد؛ [او که در بخش قابل توجهى از آثارش، از «وفاى ترجمه» محروم است و اگر در دیگر مناطق ایران، نامى از او شنیده مى شود به دلیل شعرهاى پارسى اوست که حریفان را چندان از سر شوق، به میدان نمى آورد!] او شاعرى بزرگ است که در نقل قول ها، بر بزرگى اش صحه گذاشته مى شود و آنان که باید آثارش را بخوانند و بشنوند و بر این بزرگى گواهى دهند، گیلکى ندانند و در نتیجه، تنها، اعتماد کنند به نقل قول فلان «فرهنگ شناس معتمد» و همین! این همان دلیل نهایى است که شاعر را به کار سرودن این شعرها کشاند و به رغم زیبایى، البته همپایه شعرهاى گیلکى کلاسیک وى نیستند. اما بخشى از شهود شاعرانه اش را مى توانند در دیگر زبان ها زنده کنند. شیون در دوبیتى هاى گیلکى خود، اغلب کارى را به انجام مى رساندکه پارسی زبانان از بابا طاهر انتظار دارند. یکى از آن دوبیتى ها را دراینجا مى آورم و چون ترجمه پذیر نیست [یعنى شعر در ترجمه فدا مى شود] به ذکر اصل آن بسنده مى کنم: «هوا یه دود دره صیحه صدایه زمین و آسمان ماتم سرایه نانم کى خانه یه آتش بگیفته می دیل سوختن دره مى دس کوتایه!» فقط توجه کنید که حتى آن بخش ظاهراً پارسى این شعر، از خوانش متفاوتى نسبت به خوانش آن در زبان پارسى برخوردار است.
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
قطعه گمشده
طى محاکمه، تمام عدله، علیه سرپاس مختارى بود اما تنها به دو سال حبس محکوم شد که مجازاتى ناچیز بود. چندین قتل، فقره هاى مختلف شکنجه، ویرانى زندگى مردمان، زجر و آزار سیاسیون و موارد بسیار دیگر به او منتسب شد. با این همه با خونسردى ذاتى خود، کبر برون از اندازه و پشتگرمى به برخى چهره هاى پشت پرده، محاکمه اى طولانى را پشت سر گذاشت و پس از پایان هر جلسه دادگاه به زندان بازگشت و در سلول اشرافى خود - که به گفته رئیس پلیس وقت، به زندان هاى دول یوروپ مى مانست - ویولن سپید مشهورش را به دست گرفت و قطعاتى از «برامس» را نواخت. حتى هنگامى که قاضى، مجازات ناچیزش را قرائت کرد، لحظه اى از نگاه تحقیرآمیزش به ترازوى عدالت [که دو کفه اش، فراز سر قاضى در حال مماشات با هم بودند] کاسته نشد. آن شب، پس از بازگشت به سلول اختصاصى اش، براى نخستین بار، قطعه اى ایرانى را نواخت که ساخته خود او بود به نام «عدالت» که بعدها بسیار مشهور شد چون پس از موفقیت کودتاى سال ،۳۲ گروه موسیقى ارتش، آن را هنگام ورود شاه از کشور گریخته، در فرودگاه مهرآباد نواخت و در آن هنگام، رکن الدین مختارى، که روزگارى به سرپاس مختارى مشهور بود و در روزگار سلطنت پدر شاه جوان، نفس ها را از بازدم نهى کرده بود، باز به کار فراخوانده شد از سوى سپهبد زاهدى که رتق و فتق چى کودتا بود.آجودان سپهبد به یاد دارد که مختارى هنگام ورود به دفتر سپهبد، جعبه ویولن اش را به همراه داشت و دیگر از آن صلابت دوران پهلوى اول، در وى اثرى نمانده بود. بر صندلى نشست - یک صندلى لهستانى چوبى پرنقش و نگار که جلوى میز پرزرق و برق سپهبد گذاشته بودند براى مهمانان - چاى را در فنجان لب نقره اى نوشید و گفت: «نه!» آجودان به یاد مى آورد که او چند جمله دیگر هم به زبان آورد که چندان مهم نبودند اما یکى شان جالب بود: «چشمان عدالت را مى توان بست اما چشمان هنر را، نه!»
و سپهبد خندیده بود. گفته بود: «مهم نیست! مملکت غیر از رئیس پلیس، هنرمند هم مى خواهد. قطعه اى بزن. تو استادى. همه قبولت دارند.» و مختارى قطعه اى را نواخته بود که زاهدى - که به سخت دلى مشهور بود - اشک اش روان شده بود.آجودان نام آن قطعه را به یاد نداشت اما مى گفت معنایش مترادف «عبرت» بود. بعدها این قطعه، به دستور ارتشبد نصیرى - رئیس سازمان امنیت ایران در دهه ۵۰ - از مجموعه آثار مختارى حذف شد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
قربانى
احمدبن کثیر در سفرنامه مشهور خود «سیرالآفاق» اشارتى دارد به موجودى به نام «دوالپا» که معمولاً به شکل پیرمردى فرتوت خود را به رهگذران مى نمایاند و آدم هاى ساده دل را وا مى دارد که او را به کول بگیرند و از رودخانه هاى کم عمق رد کنند. احمد بن کثیر مى نویسد: «بدبخت آن کس که بلاهت کند و قول او بپذیرد و او را به پشت گیرد. رهایش نکند الا به مرگ آن آدمیزاد. او از انواع دیو باشد. هیئت ظاهرش با شکل باطن اش یکى نباشد و مباد که فریب اش خورید و گرفتارآیید.»
احمد بن کثیر که از پدر، ایرانى و از مادر، عرب بوده و در دربار عباسى، از منشیان بوده، بر حسب آن که درباریان از کلام وى خبر نشوند، رساله خود را به پارسى نگاشته است. او دوسال و دو ماه و سیزده روز در کار سفر بوده و در سال نخست و روز نهم پس از آن، به ولایت گیلان رسیده و در آنجا، با یکى از قربانیان جان به سلامت برده از دوالپا، قرار ملاقات اش افتاده. قربانى گفته است که به قسم و تضرع هم، دیو از نیت قتل او، پشیمان نگشته، تنها به شنیدن آیه اى از قرآن، هراسان شده و گریخته است. احمد بن کثیر، راز این آیه را بر ملا نکرده و آن را با خود به گور برده است. اما تحشیه نویس سفرنامه وى «مالک بن حارث» که به فرمان خلیفه وقت، سفرنامه وى را به عربى فصیح برگردانده است، به اشارت، از هراس «دیوان» از «گذشت زمان» سخن گفته و گویند که خود نیز در سفر به بلاد یمن، به «دوالپا» گرفتار آمد و رست.
همچنین گویند «دوالپا» بسیار عمر کند؛ اما به هیئت انسان، این عمراز دوماه کمتر باشد و به هیئت «دوالپا» از سه صد سال کمتر [که دومى محرز نباشد/ مؤلف].
در یکى از نسخ خطى «اسرار الغیب» مطلبى یافتم که شایسته ذکر است. کسى- غیر کاتب- به تحشیه نوشته بود: «دوالپا از کردار بد خویش در هراس است و او را خوش نیاید که اشارت به آن شود و چون این اشارت با نام خداوند همراه شود، بگریزد.» من- کاتب این سطور- دور از چشم کتابدار، به تحشیه او چنین افزودم: «همچون شما بنى آدم که از این اشارت گریزانید، دوالپا، هنگام که به هیئت شما درآید، طبیعت شما پذیرد، همین!» و کتاب را بستم.
آه! که سال ها منتظر چنین انتقامى بودم!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
آن ها
مى گویند در بعضى خانه هاى قدیمى، ارواح قدیمى قایم شده اند و خودشان را نشان آدم هاى قدیمى مى دهند و اگر آدم هاى جوان آنها را ببینند بیشتر از آدم ها، ارواح قدیمى مى ترسند. مى گویند ارواح قدیمى دلشان مى خواهد دنیا شبیه همان موقعى باشد که موقع زنده بودنشان بود. مى گویند بیرون این خانه ها، جایى براى این ارواح نیست چون آنها مهلت گرفته اند که چند صدسالى یا چند ده سالى - به اندازه دوام آن خانه - آنجا باشند و بعد بروند به منزل اصلى شان. مى گویند اگر بخواهند در را باز کنند و بیرون بیایند فقط سرما و ابر است که دوره شان مى کند و دوباره مجبورند برگردند توى همان خانه. مادربزرگم تعریف مى کرد وقتى هفت سالش بود، توى یکى از خانه هاى قدیمى - که عمرش مشخص نبود و نیمه ویران بود - یکى از این روح ها را دیده بود. خانه، توى جنگل بغل خانه شان بود و اغلب براى بازى آنجا مى رفت اما آن روز باران گرفته بود و مجبور شده بود توى آن باران، که دیگر سیل شده بود و قطره هایش اندازه یک سیب جنگلى بود، توى خانه قدیمى سرپناه بگیرد. آنجا بود که براى اولین بار، آن دختربچه را دیده بود که پوستش عین برف سفید بود و کمى محو به نظر مى رسید و از ترس، خودش را توى تاریکى خانه قایم کرده بود. مادربزرگم با آن دختر حرف زده بود و آن دختر ترسش ریخته بود و آن وقت تبدیل شده بود به شکل واقعى اش که یک پیرزن حدوداً هشتاد ساله بود. پیرزن گفته بود که ارواح شبیه ترس هاى خودشان مى شوند و این که بعضى ها آنها را شبیه موجودات وحشتناک مى بینند دلیل اش همین است چون هرچه ترس شان عجیب تر باشد شکل شان هم عجیب تر مى شود. پیرزن گفته بود: «دختر جان! تا تو بزرگ بشوى دنیا خیلى عوض مى شود؛ سعى کن تو زیاد عوض نشوى.» مادربزرگم وقتى این ماجرا را تعریف مى کرد به درخت هاى اطراف خانه اش نگاه مى کرد که روز به روز کمتر و کمتر مى شدند و به رودخانه اى که ۵۰ متر جلوتر جریان داشت و او مى توانست از روى «کتام» نگاهش کند اما دیگر، زیاد پرآب به نظر نمى رسید. آن موقع من هشت سال بیشتر نداشتم و از ارواح مى ترسیدم اما مادربزرگم به ابرهاى توى آسمان نگاه مى کرد و مى گفت: «نترس! آنها خود ما هستیم. پیرى ما هستند تو هم یک روز، توى یک خانه قدیمى، پیرى خودت را مى بینى که شکل یک پسر بچه هشت ساله توى تاریکى قایم شده است. پسر بچه اى که از تو، از جوانى خودش مى ترسد.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
صداى ماشین ها
یکى بود، یکى نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مرد بود آن ته ته هاى دنیا که یک درخت داشت و آن درخت یک ریشه داشت و آن ریشه آنقدر توى زمین فرو رفته بود که از آن طرف کره زمین بیرون آمده بود و شده بود یک درخت دیگر که آن درخت هم، یک مرد، کنارش بود.
پس یکى بود یکى نبود. دو تا مرد بودند که دو تا درخت داشتند دو طرف کره زمین و فکر مى کردند که غیر از خودشان هیچ کس روى کره زمین نیست اما فکرش را هم نمى کنید که این فکر را توى چه سالى مى کردند. به گمانم حوالى سال ۲۰۰۱ بود! شما هم حتماً تعجب مى کنید چون آن موقع، جمعیت دنیا تقریباً شش میلیارد نفر بود اما این دو نفر هنوز فکر مى کردند که غیر از خودشان هیچ کس توى دنیا نیست. آنها هر روز به درخت هاشان آب مى دادند. با درخت هاشان حرف مى زدند و برگ هاى آنها را مى شمردند که کم نشده باشد. آنها اطراف شان، درخت دیگرى نبود. آدم دیگرى نبود. نه پرنده اى بود و نه ماهى. فقط یک چشمه بود که از آبش مى خوردند و از آن به درخت هاشان هم مى دادند. آنها تا آن سن - که سى سالشان بود- هنوز غذا نخورده بودند. تعجب مى کنید خب! آنها توى یک کتاب قصه بودند. نقاشى هاى آن کتاب قصه بودند که قرار بود در صفحه هاى ۱۶و ۱۷ همدیگر را ببینند چون این دو صفحه روبه روى هم بود. آنها از سال ۱۹۸۹ که این کتاب منتشر بود دائم همدیگر را در صفحه هاى ۱۶ و ۱۷ مى دیدند و دیگر خسته شده بودند از زندگى کردن توى این کتاب. صاحب کتاب، وقتى صاحب این کتاب شده بود هشت سالش بود اما حالا 21 سالش شده بود و ازدواج کرده بود و زنش هم حالا داشت دور از چشم اش، کتاب را قاطى بقیه چیزهاى اضافى مى گذاشت جلوى در. سرنوشت غم انگیزى است براى دو مردى که از همه دنیا، تنها دو درخت و دو چشمه داشتند. آنها، آخرین انسان هایى بودند که مى توانستند از سایه درخت ها و خنکى چشمه هاشان لذت ببرند اما سه ساعت بعد، توى دستگاه زباله خردکن، دیگر نه درختى بود نه مردى نه چشمه اى. تنها یک قصه قدیمى مانده بود که مثل یک بچه که ترسیده باشد خودش را در سایه یک آسمانخراش قایم کرده بود. فکر نکنم شما صداى گریه اش را شنیده باشید چون صداى ماشین ها بلند بود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
صداى ماشین ها
یکى بود، یکى نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مرد بود آن ته ته هاى دنیا که یک درخت داشت و آن درخت یک ریشه داشت و آن ریشه آنقدر توى زمین فرو رفته بود که از آن طرف کره زمین بیرون آمده بود و شده بود یک درخت دیگر که آن درخت هم، یک مرد، کنارش بود.
پس یکى بود یکى نبود. دو تا مرد بودند که دو تا درخت داشتند دو طرف کره زمین و فکر مى کردند که غیر از خودشان هیچ کس روى کره زمین نیست اما فکرش را هم نمى کنید که این فکر را توى چه سالى مى کردند. به گمانم حوالى سال ۲۰۰۱ بود! شما هم حتماً تعجب مى کنید چون آن موقع، جمعیت دنیا تقریباً شش میلیارد نفر بود اما این دو نفر هنوز فکر مى کردند که غیر از خودشان هیچ کس توى دنیا نیست. آنها هر روز به درخت هاشان آب مى دادند. با درخت هاشان حرف مى زدند و برگ هاى آنها را مى شمردند که کم نشده باشد. آنها اطراف شان، درخت دیگرى نبود. آدم دیگرى نبود. نه پرنده اى بود و نه ماهى. فقط یک چشمه بود که از آبش مى خوردند و از آن به درخت هاشان هم مى دادند. آنها تا آن سن - که سى سالشان بود- هنوز غذا نخورده بودند. تعجب مى کنید خب! آنها توى یک کتاب قصه بودند. نقاشى هاى آن کتاب قصه بودند که قرار بود در صفحه هاى ۱۶و ۱۷ همدیگر را ببینند چون این دو صفحه روبه روى هم بود. آنها از سال ۱۹۸۹ که این کتاب منتشر بود دائم همدیگر را در صفحه هاى ۱۶ و ۱۷ مى دیدند و دیگر خسته شده بودند از زندگى کردن توى این کتاب. صاحب کتاب، وقتى صاحب این کتاب شده بود هشت سالش بود اما حالا 21 سالش شده بود و ازدواج کرده بود و زنش هم حالا داشت دور از چشم اش، کتاب را قاطى بقیه چیزهاى اضافى مى گذاشت جلوى در. سرنوشت غم انگیزى است براى دو مردى که از همه دنیا، تنها دو درخت و دو چشمه داشتند. آنها، آخرین انسان هایى بودند که مى توانستند از سایه درخت ها و خنکى چشمه هاشان لذت ببرند اما سه ساعت بعد، توى دستگاه زباله خردکن، دیگر نه درختى بود نه مردى نه چشمه اى. تنها یک قصه قدیمى مانده بود که مثل یک بچه که ترسیده باشد خودش را در سایه یک آسمانخراش قایم کرده بود. فکر نکنم شما صداى گریه اش را شنیده باشید چون صداى ماشین ها بلند بود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
پیرمرد و دریا
یادش مانده بود که مى توانست از سرسره پائین بیاید و اسم سرسره یادش نمانده بود. یادش مانده بود که مى توانست در پارک قدم بزند اما آن کلمه - پارک - چه بود یادش مانده بود که فرزندى داشت اما نامش... یادش مانده بود که زنى داشت اما...
توى خیابان، یکى تنه زد. جوان بود. گفت: «بابابزرگ! جلوى راهتو...» پس اسمش «بابابزرگ» بود. یادش آمد که نوه اى داشت که صدایش مى زد: «بابابزرگ» یادش آمد که... یادش آمد که... به خودش گفت: «درستش مى کنم؛ حتماً! حتماً درستش مى کنم. مشکل تر از اون موقع نیس که سقف اومد پائین و دنبال «بچه »م زیر تیر و تخته ها مى گشتم. صداش مى اومد اما خودش پیداش نبود فقط گریه مى کرد. یه بچه دو ماهه چى کار مى تونه بکنه غیر گریه کردن » و یک دفعه انگار ابر محو شده باشد «مه» رفته باشد بلیت فروش شرکت واحد را دید که از پشت شیشه داشت نگاهش مى کرد. از پشت شیشه باجه بلیت فروشى داشت نگاهش مى کرد. پس سه تا از آن اسم ها «برگشته بودند» بقیه هم برمى گشتند. «باجه»، «بلیت فروشى»، «شرکت واحد». مشکل نبود. حل اش مى کرد. مى دانست که باید برگردد خانه اما یادش نمى آمد کجا بوده کجا هست به بلیت فروش گفت: «یه خیابونى هس که درخت داره. اون پائینا. نه زیاد پائین. اسمش چى بود اصلاً، اسم اینجا چیه » بلیت فروش با تعجب نگاهش مى کرد و چیزهایى مى گفت اما «مه» دوباره آمد. مى توانست حل اش کند مثل همان موقع که پسرش اتومبیل را کوبانده بود به درخت و توى خیابان، وسط خیابان، ساعت یک بعد از نیمه شب، ایستاده بود و مى خواست یک ماشین گیر بیاورد که پسر را برساند به بیمارستان.
آن موقع باران مى آمد. باران شدید بود. خیابان یکدست نبود. نیم دایره اى بود که آنها توى گودى اش گیر افتاده بودند و آب تا زیر زانوش رسیده بود. آن موقع به خودش گفته بود: «حتى اگه دریا هم بشى، زمینت مى زنم.» و نتوانسته بود. یادش آمد که نتوانسته بود. پسر، یک ربع بعد مرده بود. مرده بود. چشم هایش تر شد.بیرون «مه» صداهایى مى آمد، یکى مى گفت: «زنگ بزنین اورژانس» حس کرد هنوز پاهایش توى آب است. تا زیر زانو، سرما خودش را بالا کشیده بود. حس کرد همان جا یا جایى آن دورها، هنوز باران مى بارد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
و پسرک لبخندى زد
مرد گفت: «نمى شود شوتش کرد!»
بچه گفت: «شوتش مى کنم. هرچه شد، شد!»
مرد گفت: «پسرجان! روبه رو، کلى پنجره است. دنبال شر نگرد!»
بچه گفت: «همیشه مى شود یک کارهایى کرد!» و توپ را شوت کرد.
توپ، پیش از چشمان مرد، با حرکتى آرام - شبیه حرکتى که توى فیلم ها دیده بود - مستقیم به سمت شیشه اى که عکس توپ توى آن پیدا و پیداتر مى شد، رفت و آن را به پودرى شفاف و چند «کارد بزرگ شیشه اى» تبدیل کرد.
مرد گفت: «عجب شوتى!» و تکرار کرد: «عجب شوتى!» اما کسى جواب نداد. پسرک در حال دویدن بود و کمتر از پنج ثانیه - به ساعتش نگاه کرد - در پیچ کوچه ناپدید شد اما از آن طرف، مردى قوى هیکل از در همان آپارتمانى که یکى از شیشه هایش خاکشیر شده بود با لباس خانه بیرون آمد. عصبانى به نظر مى رسید و بسیار قاطع. آنقدر قاطع که بى هیچ سؤال و جوابى، یقه مرد را که هنوز مشغول نگاه کردن به ساعتش بود، گرفت و با لحنى که مطمئناً هر نامى مى توانست داشته باشد غیر از محترمانه، گفت: «نره غول! کوچه مگر جاى تمرین براى رفتن به تیم ملى است!» مرد که نمى توان گفت متعجب بود اما به هر حال از این مرز رد شده بود و به مرز شوکه شدن رسیده بود، تنها توانست چند بار تکرار کند: «آن بچه... آن بچه!» اما تنها جواب منطقى، رضایت مرد قوى هیکل بودکه دست چپش را توى جیب راست کت مرد فرو برده بود و کیف پولش را درآورده بود و حالا در حال شمردن اسکناس هاى پنج هزار تومانى بود.
گفت: «شانس آوردى که آدم منطقى اى هستم. بیا! این هم کیف پولت! حالا گم شو!» و مرد، بى آن که چیزى بگوید خوشحال از خلاصى از این مصیبت، از همان سمت که پسرک ناپدید شده بود، در پیچ کوچه ناپدید شد. مرد قوى هیکل داشت نگاهش مى کرد. بعد برگشت و پسرک را روبه روى خودش دید.پسرک گفت: «بابا! چطور بود » و شنید: «مواظب باش! نزدیک بود شیشه همسایه ها را بشکنى!» و پسرک، لبخندى زد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
مرد بى نام
گفته اند که چون بخت از وى بازگشت، سنه چهارصد و پنج هجرى بود. تختى داشت و تاجى و سفره اى که درویشان را طعام دادى هر آدینه. کل خراسان به زیر تیغ داشت و گردنکشان به شنیدن نامش، به هراس، خاک بر سر مى افشاندند. آدینه اى، خطبه از نام خلیفه بازگرفت و گفت: «خداوند عادل است و نپسندد که ظلم به خلق رود به نام او.» پس جاسوسان خبر به خلیفه عباسى بردند و خلیفه پیشتر تدبیر کرده بود و امین وى را به زر و سیم فریفته بود.پس گفت: «امین را بگویید که شمشیر بر گلوگاهش نهد و این ناسپاس را، از گردن محوکند.»
قاصد، پیش از ورود به شهر، گرفتار شد و نامه خلیفه، آشکار؛ امین را نکشت. گزمه اى را به سیاهچال فرستاد که گوید از پى استخلاص قاصد است و قاصد را به امین رساند و پیام خلیفه را هم؛ که بر قاصد آشکار کرده بودند پیش از حرکت، در بغداد. پس امین، همان شب، تدارک قتل دید و شبانگاه به خوابگاه امیر خراسان شتافت به تیغ آخته و تنها دانیم که از آن پس، نه کس امیر را دید نه امین را؛ خوابگاه به آتش سوخت و گفتند که امیر مرده و سوخته و امین به بغداد شتافته اما در بغداد، امین را نیافتند.
خلیفه فرمان داد تا نام امیر را از مصاحف بزدایند و اکنون ما آن نام را ندانیم. تنها دانیم پیش از آن که روزگار بر خلیفه، به دو سالى بگذرد در توطئه سرداران، تیغ را بر گلوگاه خود آزمود و گویند درویشى، شمشیر را فرود آورد و چون خون از رگان خلیفه برجهید، گفت: «شکر که تخت بر ظالمان نماند.» و حاضران در شگفت شدند چون به پارسى سخن گفت و نیکو سخن گفت.
محمد بن شرف الدین بصرى در تاریخ خود مى نویسد که آن درویش، همانگونه که آمده بود، برفت بى هیچ نشانه اى و ندانستند که بود و از کجا آمد اما آن قاصد که خلیفه مقتول به خراسان فرستاده بود، در صحنه مرگ وى حاضر بود و به اشارت، چیزها مى گفت که دیگران ندانستند منظور چیست. بیچاره را در سفر بازگشت، زبان بریده بودند و او، تنها کسى بود که به سیما، امیر خراسان را در آن جمع، مى شناخت.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٢۱ ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
|
چطور یک قصه را بنویسیم (۱۲)
تکمیل نیمه نخست سیب
خب! الآن براى اینکه یک «قصه» اتفاق بیفتد چه باید کرد اصلاً چطور مى توان فهمید که قصه در حال شکل گیرى است شما در هر قصه اى- چه کوتاه و چه بلند- با یک ارزیابى ساده مى توانید این مشکل را حل کنید. چطور شما معمولاً یک «وضعیت اولیه» دارید [مى گویم «معمولاً» به دلیل تکیه کلام قضیه، وگرنه «همیشه» کلمه مناسب ترى است!] یک پیرمرد دارید که چند ماه است به دریا مى رود و ماهى نصیب اش نمى شود و مردم مى گویند دچار نحسى شده و دیگر باید کار ماهیگیرى را کنار بگذارد [پیرمرد و دریا- ارنست همینگوى]، یا یک پسر دارید که به یک گروه گنگسترى ملحق شده و حالا شاهد قتل قائم مقام گروه به دستور رئیس گروه است بیلى بتگیت- دکتروف]، یا مردى را دارید که به خاطر دزدیدن یک قرص نان به سالها زندان محکوم شده و دیگر آدم متعادلى نیست [بینوایان- ویکتورهوگو] به هر حال فرقى نمى کند شما یک «وضعیت اولیه» دارید که باید تبدیل به «وضعیت ثانویه» شود. اگر این اتفاق نیفتد، هر چند هم در توصیف «وضعیت اولیه» هنر به خرج داده باشید و شاهکار کرده باشید، قصه شکل نگرفته! این، یک ارزیابى ساده است. اگر احساس کردید قصه اى که با خون جگر نوشته اید، هنوز در همان وضعیت اول است و تکان نخورده، بدانید به قول مولانا کل عمرتان برفناست! و شما این مسابقه را باخته اید. بطور معمول، اشتباه در ارزیابى چنین موقعیتى در قصه هاى کوتاه [یا در واقع خیلى کوتاه] و توسط تازه کارها پیش مى آید اما شخصاً شاهد ارتکاب این خطاى مهلک توسط حرفه اى ها هم بوده ام! یادتان باشد که «وضعیت دوم» باید به کلى چیز دیگرى باشد؛ متفاوت از «وضعیت نخست»؛ هر چه این تفاوت عمیق تر [و البته منطقى تر] باشد شما در کارتان موفق ترید. منطقى بودن این تفاوت، بیمه عمر قصه شماست. مى توان «وضعیت اولیه» را به بدبختى هاى بچه یتیمى اختصاص داد که فکر مى کند از دار دنیا هیچ چیز ندارد و بعد یک دفعه پشت دیوار فالگوش مى ایستد و از زبان نامادریش که دارد براى خواهرش «کشف راز» مى کند، مى شنود که همه آن خانه و زندگى مال اوست و در «وضعیت دوم»، ناگهان ما با یک دگرگونى بزرگ مواجه شویم اما در واقع حاصلى بهتر از قصه هاى روى دکه هاى روزنامه فروشى که روى جلدشان یک بچه گریان است، نخواهد داشت و علاقه مندان به قصه هاى پرسوز و گداز فیلم هاى هندى مى توانند «امشب و هر شب» با قصه شما «اشکى بریزند» و خیلى دچار شعف باطنى شوند! چرخش از «وضعیت اولیه» به «وضعیت ثانویه» باید منطقى باشد. در رمان «الیور تویست» چارلز دیکنز، این چرخش از طریق مکانیزم هاى مختلف صورت مى گیرد، گرچه طرح و توطئه اى که دیکنز [دیکنز بزرگ] براى این رمان قرن نوزدهمى بسیار مشهور در نظر مى گیرد [که در نهایت درمى یابیم هر کس که جلوى راه این پسربچه قرار گرفته، فک و فامیل یا دستمزد بگیر یکى از فک و فامیل هاى او بوده] اکنون دیگر چندان منطقى نیست. با این همه نباید فراموش کرد که رمان هاى قرن نوزدهمى در فضاى نیمه روستایى قرن نوزدهم شکل گرفته اند که اینگونه اتفاقات متقارن، در آن فضا چندان غیرممکن نبود و تازه نباید از یاد برد که دیکنز هم به همین سادگى که من اکنون، چرخش وضعیت اولیه به وضعیت ثانویه اش را در قرن بیست و یکم مورد انتقاد قرار مى دهم، رمان اش را پى ریزى و نمایش نداد و عوامل مختلف دیگرى در این میان دخیل بودند تا «منطقى بودن» را در قرن «منطقى بودن همه چیز! »به رمان «بشدت منطقى» این رمان نویس «خیلى منطقى» هدیه کنند و مخاطبان هم، مشکلى با آن نداشتند. به عبارت دیگر، هر چه شما به ابزار کارتان مسلط تر باشید، گاف هاى کارتان کمتر به چشم مى آید. [توجه کنید! نمى گویم که از میان مى رود، مى گویم کمتر به چشم مى آید که دوچیز متفاوت است! آدمى که آشغال هاى خانه را زیر فرش مخفى مى کند، زود رسوا مى شود اما کسى که دور ریختنى هاى خانه را تبدیل به آثار هنرى مى کند و مى فروشد، حساب اش جداست!] بنابراین مى توانید به راحتى پیش خودتان به این حکم برسید که در کار قصه نویسى واقعاً تبعیض وجود دارد و مساوات طلبى- کم و بیش- مردود است چون اصل این کار- بطور حتم- بر «واقع نمایى» استوار است نه «واقع گرایى»، یعنى شما در حال «نشان دادن» هستید مثل یک شعبده باز؛ یک شعبده باز، هرگز یک جادوگر نیست که قادر به کارهاى متافیزیکى باشد. او به ما چیزى را نشان مى دهد که مى خواهیم باور کنیم و جورى نشان مى دهد که باور مى کنیم پس هر چه در این کار ماهرتر باشد ما برایش بیشتر کف مى زنیم. اگر تصور مى کنید که دیوید کاپرفیلد شعبده باز [همنام شخصیت مشهور رمان دیکنز] واقعاً از توى دیوار چین رد شده یا واقعاً توسط اره برقى نصف شده و بعد خودش را به هم چسبانده یا واقعاً قادر است پرواز کند، یک سکه ۲۵ تومانى به خودتان جایزه بدهید تا از این تلفن عمومى به خودتان زنگ بزنید و در پاسخگوى تلفن منزلتان، پیغام تبریک بگذارید! شما باید قادر باشید همه اعمالتان را در «قصه» موجه کنید. لولاى میان «وضعیت اولیه» و «وضعیت ثانویه» خیلى مهم است. اگر این لولا، زنگ زده یا روغن نخورده یا شل باشد، دیگر کسى به درسازى شما چیزى سفارش نمى دهد، در واقع شما خوانندگان خود را از دست داده اید! «وضعیت ثانویه» عموماً باید حاوى تکامل عناصر موجود در «وضعیت اولیه» باشد یعنى دوکار را همزمان انجام دهد: هم قصه را به پیش ببرد هم نکات نگفته را آشکار کند و این نکات، همچون سیبى نصف شده اند که نیمى از آن، در «وضعیت نخست» و نیمى دیگر در «وضعیت دوم» قرار دارد و قرار است در کنار هم، یک موجودیت واحد را شکل دهند. در قصه درخشان «آدم خوب کم پیدا مى شه» از فلانرى اوکانر، نیمه نخست به شرح سفر خانواده اى امریکایى اختصاص مى یابد که با اتومبیل شخصى شان و در جست وجوى خاطرات جوانى مادربزرگ خانواده، وارد مسیرى ناآشنا مى شوند. نیمه دوم شرح گرفتارى این خانواده به دست دو گنگستر فرارى از زندان است که با رفتار خود ارزش هاى اخلاقى طبقه متوسط امریکایى را به چالش مى طلبند و در پایان، «رازى» بر جاى مى ماند که کدام یک، تسلیم ارزش هاى اخلاقى طرف دیگر شده است؛ پیرزن، آخرین نفر خانواده است که کشته مى شود و هنوز پس از قتل عام خانواده اش معتقد است که گنگستر مسن تر آدم خوبى است، اما جمله پایانى آن گنگستر که به آن یکى مى توپد که حرف هاى پیرزن را نفهمیده، ما را در اسرار رفتار بشرى غرق مى کند. آیا ممکن است کسى در عین باور به ارزش هاى سنتى و پذیرفته شده جامعه، آن را به شدیدترین وجه ممکن زیر پا بگذارد، خب! این چیزى است که قصه اوکانر به ما نشان مى دهد و ما در پایان، در آن، درگیر مى شویم! اما یک مشکل اساسى که همیشه شما با آن رو در رو خواهید شد مخصوصاً در حوزه قصه هاى کوتاه [نه قصه خیلى کوتاه یا حتى رمان که داراى وضعیت اولیه تا وضعیت دو، سه، چهار و...هستند] و آن هم، کم تحرکى وضعیت اولیه است که در چنین قصه هایى بیش از ۶ یا ۷ صفحه تایپ شده با احتساب ۲۲ سطر در هر صفحه است که مى تواند حوصله خواننده را سر ببرد. خب! چه باید کرد البته جوابش مفصل است! در بخش بعدى به آن هم مى رسم. فعلاً یک هفته منتظر بمانید!
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
چطور یک قصه را بنویسیم (۱۱)
جایگاه «طرح» در روایت
همه ما کم و بیش درباره «طرح» یا «پلات» شنیده ایم. شنیده ایم که اسکلت هر قصه است مثل اسکلت ساختمان؛ که اگر نباشد آن همه سنگ و بتن و آجر و گچ؛ تلپى مى ریزد پائین. شنیده ایم که بعضى از نحله هاى قصه نویسى مدعى اند که بى خیال طرح شده اند و مى توانند بدون اتکا به طرح، قصه شان را جلو ببرند.
خب! همه اینها درست است. درست شنیده اید! «طرح» مثل همان اسکلت است اگر نباشد کار نویسنده تمام است؛ اما اینکه مثلاً «رمان نو»یى ها چنین ادعایى کرده اند یا نه بله! چنین ادعایى بوده با این حال حاصل کارشان نشان مى دهد که آنها «طرح» را حذف نکرده اند بلکه شیوه کاربرد آن را تغییر داده اند که سر وقت آن هم مى رویم!
به طور معمول «طرح» باید در حداکثر یک پاراگراف قابل تعریف باشد. اگر در تعریف طرح تان دچار مشکل شدید یعنى قصه اى که مى خواهید براساس آن طرح بنویسید گیر دارد! «طرح» مثل اسکلت هر ساختمانى، باید فاقدانحنا و پیچش غیرقابل فهم باشد. ممکن است که شما یک برج بسازید که به شکل غیرقابل باورى منحنى باشد اما اگر اسکلت همان برج را دیده باشید این انحنا در آن نیست! انحنا، حاصل «کار تمام شده» و بقیه کار است یا در واقع حاصل رویه کار است نه تویه آن.
بهترین قصه هایى که تا به حال شنیده ایم، طرح شان در یک پاراگراف قابل تعریف است: «یک زندانى که به جرم دزدیدن نان به حبس طولانى محکوم شده فرار مى کند اما تحت تأثیر بخشش یک کشیش، تبدیل به یک آدم اخلاقى مى شود و با اموالى که کشیش به او بخشیده، کارخانه اى تأسیس مى کند اما یک پلیس وظیفه شناس همچنان در جست وجوى اوست و رد او را مى گیرد و او ناچار، با دختر بچه اى که قول نگهداریش را به مادرش داده فرار مى کند و به پاریس مى رود. دختربچه بزرگ مى شود و مرد مجبور مى شود که جان خواستگار دختر را در واقعه کمون پاریس نجات دهد.» مى بینید! حتى یک رمان قرن نوزدهمى پرحجم مثل بینوایان هم به سادگى قابل تعریف است. یادم هست که یکى از نویسندگان جوان، چند سال قبل، تصمیم سفت و سختى داشت براى ازدواج با نویسنده جوانى دیگر و از یک کهنه کار قصه نویسى، مصلحت جویى کرده بود. نویسنده کهنه کار گفته بود: «اگر مى توانى در یک پاراگراف، به روشنى، شخصیت و کنش و رفتارش را تعریف کنى، برو ازدواج کن! اگر نمى توانى، پس لابد، گیرى توکار است!» و نویسنده جوان، هر چه خواسته بود نتوانسته بود تصویرى روشن از همسر آینده اش ارائه دهد و به ناچار و به مصلحت، قید آن ازدواج راز زده بود! بدون آنکه بخواهم چنین روشى را براى همه پیشنهاد کنم، معتقدم که راه خوبى براى انتخاب شریک زندگى، شریک کارى یا یک دوست قابل اعتماد است. یادتان باشد که یک «طرح خوب» همیشه وفادارترین دوست نویسنده است که مى تواند در بدترین دست اندازهاى آن قصه یا رمان، یارى اش کند که همه چیز را بدل به «هیچ» نکند!
البته ما چیزى به نام «طرح مفصل» هم داریم که شامل همه جزئیات است و خیلى به دردرمان مى خورد. در ایران، به ندرت از این نوع طرح استفاده مى کنند در حالى که واقعاً در شکل گیرى نهایى یک رمان بسیار مؤثر است. در واقع «طرح مفصل»، کم و بیش یک دهم حجم «رمان آینده»اى را که در دست نوشتن دارید در بر مى گیرد؛ اگر دیدید که «طرح مفصل» تان، پنج صفحه است و رمان تان پانصد صفحه، یعنى ۴۵۰ صفحه، اضافه نوشته اید! اصلاً شوخى نمى کنم! این یک واقعیت است و یکى از دلایلى که در ایران، رمان نویسى، این همه در محاق افتاده، عمل نکردن به همین توصیه هاى ساده و کاربردى است. [ما در ایران رمان هاى مشهور و پرخواننده اى داریم که واقعاً یک دهم شان اضافه است و به همین دلیل هم، ترجمه نمى شوند تا در زبان هاى دیگر، با مخاطبان دیگرى رابطه برقرار کنند. تازه، این مربوط به نویسندگانى است که به دلیل تسلط به «نثر» و «زبان»، بلدند چطور آب، قاطى آبگوشت شان کنند که در نهایت، اندکى مزه آبگوشت داشته باشد! وضعیت تازه کارها و نابلدها، از این هم اسفناک تر است و آبگوشت شان شبیه یک دیگ پرآب است با دو تکه گوشت.]
در قصه هاى کوتاه هم، کمابیش، حجم «طرح مفصل» یک دهم قصه نهایى است و اگر چنین نشد و مثلاً «طرح مفصل»، یک دوم قصه نهایى شد، بسته به اینکه اسم تان خورخه لوئیس بورخس باشد یا نباشد، موضوع فرق مى کند! ما به طور معمول یک قصه کوتاه داریم و یک مینى رمان [که بهترین آثار این حوزه را فاکنر و بورخس خلق کرده اند]، مینى رمان ها که بعدها مفصل به آنها خواهیم پرداخت، حجم و اندازه شان حدود یک قصه کوتاه استاندارد است اما شخصیت ها و وقایعى که در آنها اتفاق مى افتند به اندازه یک رمان کامل است و این البته از تسلط مثال زدنى نویسنده ناشى مى شود و کار هر کسى نیست؛ بنابراین اگر نام تان خورخه لوئیس بورخس یا ویلیام فاکنر نیست، فعلاً سعى کنید که به همان نسبت یک دهم، قصه کوتاه تان با «طرح مفصل»اش در تعامل باشد!
اما آنچه «رمان نو»یى ها مطرح کردند.//
آنها در واقع «طرح» را از قصه هاى کوتاه و رمان هایشان حذف نکردند چون اگر چنین کرده بودند حالا ما مى توانستیم با شادمانى زایدالوصفى، مرگ آثارشان را جشن بگیریم و بگوییم: «حق تان بود! مى خواستید «طرح» را حذف کنید ! بکشید! پوست تان را قضاوت تاریخى کند! بروید گورتان را گم کنید ودیگر از این غلط ها نکنید!» با این همه، متأسفانه چنین اتفاقى نیفتاده و آنها در بهترین وضعیت ممکن، دارند به تصورات کودکانه ما از «طرح»، لبخند ملیح مى زنند!
واقعیت امر آن است که «رمان نو»یى ها- که همیشه رمان نمى نوشتند بلکه نگره اى را مطرح کردند که بن مایه آن بر «بازنگرى در مؤلفه هاى رمان» استوار بود- با توجه به تسلط مثال زدنى خود در عرصه «روایت»- روش دیگرى را براى استفاده از «طرح» در پیش گرفتند. آنها به جاى اینکه یک طرح آماده داشته باشند، با یک جمله یا پاراگراف خلق الساعه شروع مى کردند و مثل معمارى که آجر به آجر دیوارش را بالا مى برد؛ طرح شان را در طول قصه شکل مى دادند.
روش بسیار مشکلى است با این همه حکایت آن مردى است که کنار دریا نشسته بود و قاشق قاشق ماست توى دریا مى ریخت. یکى پرسید: «چه مى کنى » گفت: «دارم دوغ درست مى کنم!» و شنید: «اما براى این همه آب، چقدر ماست باید بریزى تا دوغ شود !» گفت: «سخت است اما اگر بشود چه دوغى مى شود!» «رمان نو»یى ها واقعاً دوغ خوشمزه اى تحویل جامعه ادبى دادند! در نگاهى دوباره به آثارشان، اکنون مى توان به راحتى، هم «طرح کوتاه» هم «طرح مفصل»، از قصه هاى کوتاه و رمان هاشان استخراج کرد و فهمید که به کارشان حسابى وارد بوده اند؛ در عین حال، مقلدهاى ایرانى آنان باید بدانند اگر توانایى چنین کارى را ندارند، حتماً از یکى از بیمارستان هاى روانى تهران سردر مى آورند چون دوغ سازى که نتواند دوغ اش را در این حجم به عمل آورد، کارش تمام است! باور کنید! و خطر نکنید!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
چطور یک قصه را بنویسیم (۱۰)
ضمیرهاى روایت
بهترین ضمیر براى روایت چیست ؟
ما مجموعاً سه ضمیر مفرد و سه ضمیر جمع داریم: من، تو، او، ما، شما، آنها. مى شود از همه آنها استفاده کرد. هر کدام فوایدى دارند و البته مشکلاتى! اول از «او» شروع کنیم که مشکل ترین آنهاست به این دلیل که، هم مى تواند بر دو نوع روایت استوار باشد وهم «غلط»هاى نویسنده را خیلى زود، توى دیکته «قصه»اش رو مى کند! توصیه اکید این است که نویسندگان نوپا، با «او» شروع نکنند و از آن بدتر با «آنها»؛ اما چه مى شود کرد، نرود میخ آهنین بر سنگ!
در قرون قبل از قرن بیستم، هر کس با «او» روایت مى کرد اغلب نوعى «قدرت برتر» را در اختیار داشت یا خودش را مجاز مى کرد که از فکر «شخصیت»، از گذشته او، حتى آینده اش حرف بزند و چیزهایى را که «شخصیت» ندیده بود روایت کند. مثل آن بود که نویسنده در نقطه اى از آسمان ایستاده و مى تواند بر تمامى زوایاى زندگى آدم هاى قصه اش- که به روایت «متن»، آدم هایى واقعى در زندگى اى واقعى بودند- نظارت کند. نمى گویم که در آن قصه ها و رمان ها کارکرد نداشت یا غلط بود اما متناسب بود با طرز تفکر آدم هاى همان سال ها و الآن دیگر- مگر آنکه نویسنده اى خیلى قدر باشید و طرحى نو در انداخته باشید- کاربرد ندارد. «اونویسى» از قرن نوزدهم به این طرف، سه مرحله را پشت سر گذاشت:
اول؛ داناى کل غیرمحدود: در این نوع «اونویسى» نویسنده از همه چیز خبر داشت. مى دانست «شخصیت» اصلى الآن دارد چه جور فکر مى کند. «شخصیت»هاى فرعى، چه طور فکر مى کنند. الآن که «شخصیت» اصلى مى خواهد برود توى قصر، «شخصیت» منفى رمان کجا ایستاده تا با یک خنجر دخل اش را بیاورد! این نوع روایت از قصه هاى قدیمى گرفته شده بود که قصه گو از همه چیز خبر داشت و اگر به حافظه تان فشار بیاورید یادتان مى آید وقتى پدربزرگ ها یا مادربزرگ ها قصه مى گفتند شما مى پرسیدید «خب بعدش » یا«چرا این جورى شد » یا «برادرهاى ملک جمشید الآن کجا هستند »
دوم؛ داناى کل محدود: در این روش که البته سابقه اش به قرن بیستم برنمى گردد و در پاره اى از قصه ها و رمان هاى مشهور و غیرمشهور اواخر قرن نوزدهم هم دیده مى شود، جاى آن راوى بیرون قصه را، یکى از «شخصیت»ها و معمولاً «شخصیت» اصلى مى گرفت که یا، چون داشت اتفاقات گذشته را تعریف مى کرد، از همه حوادث خبر داشت، یا به این دلیل که خیلى باهوش بود مثل یک بازیکن شطرنج، حرکت بعدى حریف را حدس مى زد. با این حال، محدوده دانش وى نسبت به اتفاقات یا شخصیت ها آنقدر وسیع نبود که از همه چیز خبر داشته باشد، وگرنه پایان قصه، خیلى سریع لو مى رفت و دیگر، مخاطبان هم قبول نمى کردند که یک داناى کل غیرمحدود- که از همه چیز خبر دارد- سرشان کلاه بگذارد و وانمود کند که آخر قصه را نمى داند. این روش، بیشتر در قصه هاى کوتاه یا رمان هایى که شرح حال بودند یا معمایى، کاربرد داشت. چهار رمان و بیش از ۶۰ قصه کوتاهى که با مرکزیت شخصیت «شرلوک هلمز» نوشته شدند از این جمله اند. قصه هاى کوتاه و رمان هاى آگاتاکریستى که ما در ایران با مشهورترین شخصیت هایش (پوآرو و مارپل) آشناییم هم از این نوع روایت اند.
سوم؛ از نگاه «او»: در این نوع روایت، مخاطب تنها چیزهایى را مى بیند یا چیزهایى را مى داند که «شخصیت» اصلى مى بیند یا مى داند. چیزى بیرون از محدوده دید یا دانش «او» گفته یا نوشته نمى شود. نویسنده نمى تواند بگوید: «x آدم خوبى بود اما «او» نمى دانست.» ممکن است «او» یک آدم روانى باشد ممکن است قاتل باشد ممکن است فکر کند باید تمام مردم دنیا را نابود کرد. منتها شما نمى توانید چیزى غیر از عقاید یا مشاهداتش را منعکس کنید. سؤال: آیا این خطرناک نیست آیا این شیوه، طرز تفکر مخاطب را تحت تأثیر قرار نمى دهد که دچار انحطاط اخلاقى شود جواب: اگر این شیوه، بخشى از اختیارات پیشین نویسنده را از وى سلب مى کند چیزى برتر را به او مى بخشد. نویسنده باید در این نوع روایت، قدرت تجسم بخشى رفتار، عقاید و اخلاقیات شخصیت ها را از راه توصیف دقیق کنش آنها و رابطه اى که با محیط اطرافشان دارند، داشته باشد، وگرنه کارش تمام است! نویسنده در این نوع روایت، از نگاه «او» همه چیز را نشان مى دهد اما «او» که نمى تواند در چیزى که مى بیند دخل و تصرف کند مگر این که بیمارى روانى باشد البته موقعى که به این نقطه مى رسیم مى گوییم یک لحظه صبر کنید! در مباحث بعدى به این نقطه هم مى رسیم! اما خیلى خلاصه بگویم که حتى در چنین مواردى، «او» که بیمارى روانى است در مشاهداتش دچار تناقضى است که مخاطب از راه این تناقض به مشکلات ذهنى اش پى مى برد. شخصیت اصلى رمان «موئیرا» اثر «ژولین گرین» یک روانى به معناى کامل کلمه نیست با این همه تحت تأثیر عقاید جبرگرایانه اش مرتکب قتل مى شود. مقتول هم از نظر اخلاقى چندان مورد تأیید خواننده نیست اما به هر حال ما او را مستحق قتل نمى دانیم چیزى که عقاید «شخصیت» اصلى این رمان را در نظر مخاطب باطل اعلام مى کند تناقض این عقاید در رابطه با یکدیگر از یک سو و با جهان اطرافش، از سویى دیگر است؛ بنابراین در پایان رمان، ما به «او» حق نمى دهیم که یک انسان را صرفاً به دلیل عقاید جبرگرایانه اش به قتل برساند.
«آنها نویسى» در بیشتر مواقع یک تفنن است چرا که تجمع یک عقیده در یک گروه انسانى- گرچه سابقه تاریخى دارد- اما به هر حال، سلب فردیت از تک تک آنهاست با این حال درمورد قتل هایى که توسط یک جمع صورت مى گیرد کاربرد دارد همان طورى که در این گونه موارد «مانویسى» و «شمانویسى» کاربرد دارد. مى گویم «قتل»، به این دلیل که کنش مندتر است. با این حال در هر عمل جمعى که کارکرد «دراماتیک»داشته باشد مى تواند مورد استفاده قرار گیرد. «جمع نویسى» به طور معمول، در رمان چندان کارآمد نیست و بیشتر مختص قصه کوتاه است مگر آنکه کسى بتواند خلاق اش را ثابت کند که به طور معمول، همیشه کسى پیدا مى شود!
اما در مورد «تو نویسى» باید گفت که نوعى «من نویسى» است! یعنى وقتى ما با مخاطب مى خواهیم روایت کنیم، خودمان داریم طرف مقابل را مورد خطاب قرار مى دهیم: «تو گفتى که باید آبها از آسیاب بیفتد تا پول ها را خرج کنیم.» یعنى «من» که راوى هستم مى گویم که «تو گفتى که./.». این شیوه چندان کاربرد ندارد مخصوصاً در رمان اما از آنجا که «همیشه کسى پیدا مى شود که.//!» نویسندگان خوبى هم بوده اند که با این نوع روایت، رمان هاى خوبى نوشته اند مخصوصاً در امریکاى لاتین که خیلى مشتاق ورود به عرصه هاى تازه اند.
«من نویسى»، خیلى از اشتباهات شما را- در تبیین «وضعیت» و «شخصیت» - مى پوشاند، متن را صمیمى تر مى کند و البته نباید از «نگاه راوى» فراتر بروید؛ با این همه، این شیوه تا حدى فریب دهنده است براى تازه کارها؛ چون یک دفعه فکر مى کنند که بدون اشکال مى نویسند و خیال، برشان مى دارد! اما چاره اى نیست، روش هاى دیگر، بلاهاى بدترى سر تازه کارها مى آورند. پس با همین شیوه بنویسید ولى مطمئن باشید که ۷۰درصد موفقیت کارتان متعلق به«من نویسى» است و باید خیلى زود، در مورد اشتباهات واضح تان در مورد شخصیت ها و حوادث و انگیزه هاى روایت، خودتان را تنبیه و به طور آشکار، تمرین کنید!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
|
|
چطور یک قصه را بنویسیم (۹)
پیراهن زمان بر تن روایت
«زمان»، در روایت - هر نوع روایتى اعم از قصه، نمایشنامه ، فیلمنامه، گزارش و حتى شعر - یک عامل اساسى است. ابزارى اساسى است که به شخصیت، وضعیت، مکان، انگیزه روایت، بهانه روایت و حتى به «زبان» که پوشاننده و لباس تن همه اینهاست، معنا مى دهد؛ اصلاً خود «زبان» مى شود! توجه کنید! نمى گویم معناى دوباره مى دهد؛ مى گویم معنا مى دهد! یعنى بدون «زمان » ، همه اینها را به مفت هم نمى خرند. خداوند در کلام خویش مى گوید: «به زمان [سوگند] که انسان زیانکار است.» خداوند روایت مى کند«انسان»، شخصیت است. زیانکارى ، «وضعیت » است و «زمین» [که در بخش هاى دیگر روایت خود از آن سخن مى گوید] مکان است. اگر «زمان » نبود، نه آن انسان، نه زیانکارى و نه زمین ، معنا نمى شدند. «زمان» به همه این عناصر، «بعد» مى دهد و وجه مى دهد، نور مى دهد، سایه ها را مشخص مى کند، رنگ ها را مشخص مى کند. «زمان» این امکان را به شخصیت مى دهد که «ثابت» نباشد، متغیر باشد. تغییر کند، بهتر شود، بدتر شود، اخلاقى شود یا از حوزه اخلاق بیرون رود. خداوند به شیطان «زمان» مى دهد تا روز رستخیز؛ که داورى شود. گستره فیزیکى «زمان» چندان مهم نیست. مى تواند یک لحظه باشد یا یک عمر. مهم، کارکرد آن است که چقدر متناسب است با تنى که مغزش «شخصیت» است، قلب اش «وضعیت» است. دست هایش «انگیزه روایت » است.پاهایش «مکان» است. زبانش «بهانه روایت» است. کلامش «کارکرد زبان» است. وقتى مى خواهید قصه اى را شکل دهید،کارتان مثل یک خیاط است که باید «زمان» را متناسب با آن «تن » تحویل دهد. در«گزارش یک مرگ» مارکز، صبح تا ظهر یک روز را در بر مى گیرد. در قصه هاى کوتاه، این زمان ، اغلب کمتر است گاهى کمتر از نیم ساعت و گاهى هم یک «دم » است مثل آن قصه مشهور بورخس که کسى پهلوى کیمیاگرى مى رود تا آرزویش را براى رسیدن به «مقام» برآورده کند و کیمیاگر شرط مى گذارد که چون از این نردبان بالا رود، او را از یاد نبرد. مرد مى پذیرد و پله پله از نردبان «قدرت» و «شهرت» بالا مى رود و هربار، به دلیلى کیمیاگر را از سر باز مى کند تا آن دم که به بالاترین پله مى رسد و قصد جان او مى کند. آن دم است که ناگهان درمى یابد هنوز در محضر کیمیاگر است و زمان به پیش نرفته و خجل، از در بیرون مى رود. «زمان» ، به طور معمول ، در روایت ، متناسب نیست با اندازه هاى وقوع خود در زندگى عادى؛ یا کشدارتر است یا کوتاه تر و به ندرت برابرى مى کند با «زمان فیزیکى» تعریف شده که بر حسب ساعت و تقویم مى شناسیم. در روایت سینمایى البته تجربیاتى در انطباق این دو «زمان» صورت گرفته؛ مثل یک سکانس مشهور در فیلم «روزگارى پلیسى بود» ژان پیرملویل، که یک سرقت قطار باید در بیست دقیقه انجام شود و زمان سینمایى [یا در واقع زمان روایت] دقیقاً بیست دقیقه است! یا در فیلم «صلاه ظهر» فرد زینه من ، شخصیت اصلى روایت، یک ساعت و نیم وقت دارد تا فکرى براى جدال با چند آدمکشى بکند که قرار است به شهر بیایند و زمان کل روایت هم یک ساعت و نیم است! در قصه کوتاه یا رمان، شما مى توانید از این «عنصر» به شکل هاى گوناگون استفاده کنید؛ حتى زمان مى تواند «شخصیت» خلق کند، «وضعیت» خلق کند «مکان» خلق کند. رمان مشهور «اچ.جى.ولز» به نام «ماشین زمان» پیش از آن که یک اثر علمى تخیلى باشد، امکانات کاربرد «زمان» در روایت را به ما نشان مى دهد. ولز با بهانه قرار دادن یک «ماشین» که قادر است «شخصیت» را به زمان هاى گذشته و آینده ببرد، این «امکان» را در معرض دید مخاطب قرار مى دهد که مى تواند چیزى را که «اکنون» در این «زمان» است «محو» کند و به چیزى که تا کنون وجود نداشته، امکان حیات و موجودیت بدهد در ذهن خود. این رمان، یک کتاب کاربردى درمورد استفاده از ابزار «زمان» در روایت است که بعدها، به شیوه هاى مختلف مورد استفاده قرار گرفت چه در روایات سینمایى و چه در حوزه قصه کوتاه و رمان. نویسندگان بعدى، «ماشین زمان»را حذف کردند چون حافظه انسانى، متافیزیک و رؤیاهاى ما، برتر از آن اند! «زمان»در ژانرهاى «علمى - تخیلى» و «ترسناک»، حتى به «بهانه روایت» هم بدل مى شود. در رمان «دراکولا»ى برام استوکر، گرچه زمان، «بهانه روایت» نیست اما بخشى از علت العلل چیزى است که «شخصیت» را به شکل فعلى اش درمى آورد. تأخیر «کنت» در رسیدن به قلعه اش باعث مى شود که زنش که شایعه مرگش را در جنگ شنیده، خود را از فراز برج به پائین بیندازد و در نتیجه «کنت» علیه «مسیح» و «صلیب» مى شورد و بدل به یک هیولا مى شود. درمرحله دوم، «زمان»به شکل عمر دراز این هیولا، خودش را وارد رمان مى کند. او فرصت دارد تا سالها زنده بماند و البته چون شیاطین دیگر، در روز رستخیز داورى شود. رمان «دراکولا» نوعى بازآفرینى روایت شیطان است که چون برابر «آدم» سر فرود نیاورد از بارگاه الهى رانده شد. «زمان» در این رمان ، شخصیت را از یک جنگجوى مؤمن به یک زندیق لایق عذاب بدل مى کند. از این نظر، «دراکولا» یکى از بهترین نمونه هاى کاربرى آئینى «زمان» ، در رمان است. «زمان» در رمان علمى - تخیلى «اودیسه ۲۰۰۱» آرتور سى.کلارک، وجهى چند لایه دارد. این رمان «وضعیت محور» که سرگذشت حیات، از روزگار گذشته تا عصر فضا را در بر مى گیرد هنگامى که به کشف ناشناخته ها مى رسد، بشدت به رمانى آئینى بدل مى شود و در رفت وآمد زمان هاى پى در پى و گذشتن از مرزهاى تولد، کودکى، جوانى، پیرى و مرگ، به یگانگى با هستى مى رسد. در فیلمى که استنلى کوبریک براساس این رمان ساخته است ما با وجه کلى این گاه به «زمان» مواجهیم و حتى عبور از گذشته به زمان ماهواره ها را با پرتاب یک استخوان شاهدیم که کاربرد سینمایى روایت، آن را میسر کرده است، اما شاید جالب ترین جلوه «زمان» درحوزه روایت ، برگردد به مبحث «زمان» هاى موازى. «زمان» - لااقل از منظر نگاه انسانى - محصول اتفاق است و انتخاب ؛ اگر ما در پى «این اتفاق»، «این انتخاب » را نکرده بودیم الآن چه جور آدمى بودیم اگر شخصیت «x» در وضعیت «y» انتخاب «z» را انجام دهد به مرحله «w» مى رسد. حالا فرض کنید «x» در وضعیت «y» انتخاب «l»را انجام بدهد و به مرحله «B» برسد، تکلیف آن«x» که انتخاب «z» را کرده چه مى شود آیا او هم به زندگى اش در زمان خودش ادامه مى دهد مبحث سرگیجه آورى است، چون به تعداد هر شخصیت، میلیاردها «انتخاب» وجود دارد و میلیاردها آینده! چنین مبحثى، در بسیارى از قصه هاى کوتاه، رمان، فیلمنامه و حتى نمایشنامه، به «شکل روایى» بدل شده است و ما در آنها شاهد چند آینده براى یک شخصیتیم. تفکرى کهن به ما مى گوید عملاً چنین اتفاقى نمى افتاد چون وضعیت «y » میلیونها سال منتظر «x» مانده است. به ما مى گوید که این تفکرات فلسفى، جایى در «روایت» انسانى، در «زمان» انسانى ندارند. حالا که به اینجا رسیدیم یک راز را مى خواهم، فقط دم گوش شما بگویم: «زمان» و «روایت» یکى است. «زمان» است که «روایت» را مى آفریند. اگر شما در یک محدوده زمانى زندگى نمى کردید روایتى از وجود شما و حیات شما نقل نمى شد. پس در کاربرد آن، مواظب باشید. اگر آن را دست کم بگیرید، خودتان و روایت تان نابود مى شوید!
|
 |
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
|
|
چطور یک قصه را بنویسیم (۸)
معمارى «مکان»
 ما با «مکان»ها، شخصیت ها و وضعیت ها را به یاد مى آوریم. «مکان»ها به ما این امکان را مى دهند تا یک نقشه عینى از ماجراها و آدم هاى درگیر در آن داشته باشیم. «هیروشیما» چه چیز را در مرحله نخست یادآورى مى کند انفجار بمب اتم را نه مثلاً فیلم مشهور آلن رنه[عشق من هیروشیما!] را که خود بهره مند از این یادآورى «آنى» و در واقع بر مبناى «مکان» شکل گرفته است. «مکان »ها همیشه بخش مهمى از تعریف «وضعیت» یا «شخصیت» را شامل مى شوند. «دراکولا» در رمان مشهور «برام استوکر» بخش مهمى از تعریف «شخصیت »اش را مدیون قصر اسرار آمیزى است که نویسنده برایش طراحى کرده است. اگر «دریا»ى رمان «پیرمرد و دریا» ، آنقدر خوب طراحى نشده بود، چیزى به نام رمان «پیرمرد و دریا» وجود نداشت ؛ نه وضعیتى نه شخصیتى. رمان هاى حادثه اى جیمز باند که بر مبناى «وضعیت» تعریف مى شوند اکثر اوقات در سایه «مکان»هاى خود قرار مى گیرند. «یان فیلمینگ» نخستین رمان از این سرى را به طور مطلق - نه با محوریت وضعیت - با مرکزیت «مکان» تعریف کرد: «کازینو رویال». کلاً رمان هاى متکى به «وضعیت» خیلى درگیر «مکان»اند. دو رمان به یاد ماندنى آگاتا کریستى، «ده بومى کوچولو» و «قطار سریع السیر استانبول »، هر دو در چارچوب «مکان»، هویت و زندگى مى یابند. اولى قصه ده قتل مرموز در یک خانه ویلایى، وسط جزیره اى خصوصى ا ست و دومى قصه یک قتل در قطاریست که وسط برف شدید گیر کرده و ارتباطش با جهان خارج قطع شده است. «مکان»ها گاه از هر چیز دیگرى در یک روایت مهم تر مى شوند و اصلاً به هویت آن اثر بدل مى شوند. مثل حضورى که در سه گانه «مکعب» دارند [سه فیلم که تنها وجه مشترکشان گیر افتادن یک جمع انسانى داخل یک مکعب غول آساست] یا در فیلم بسیار تحسین شده جان بورمن [«جهنم در اقیانوس آرام» با بازى لى ماروین و توشیرو میفونه»] که روایت تنهایى انسان مدرن و درگیر جنگ است. اما چطور باید آن را ساخت منظورم در روایت است؛ وگرنه همه مى دانیم که ساخت «مکان» یک علم است و کار نویسندگان نیست! بااین همه نباید از یاد برد که بخش مهمى از ساخت «مکان» در روایت، مدیون همان اصولى است که بر کار معماران و مهندسان حکمفرماست. یعنى توجه به «استحکام»، «نور»، «زاویه ها»، «طراحى ارتفاع» و ... همین طور بخش دیگر، مدیون چینش «اشیاء» در آن است. زمانى که مى خواهید مکانى را صرفاً به دلیل «مکان» بودنش بسازید نه فرضاً به دلیل کاربرد حیاتى اش در وقوع حوادث یا تعریف شدن شخصیت ها- کار، نسبتاً آسان تر است: «اتاق به شکل مکعب بزرگى بود که همه چیزش به اندازه و حساب شده بود. دو تا پنجره داشت که در دو سوى مقابل هم ، در دیوارهاى این مکعب قرار گرفته بودند و شرقى و غربى بودند. در طول روز، نور اتاق مناسب بود و غیرمستقیم وارد آن مى شد. زمستان ها گرماى مطبوعى داشت و تابستان ها، حضورى ملایم؛ که با نسیمى راه گم کرده آمیخته مى شد و از گرماى اندکش کاسته مى شد. پرده ها- حالا که زمستان بود - رنگ گرم قهوه اى داشتند؛ قهوه اى ملایم. تابستان ها، رنگشان آبى آسمانى بود. این سلیقه شخص خاصى نبود. قانونى بود که از یکصد سال قبل که قصر بنا شده بود بر این اتاق حکمفرما بود.» با چنین تعریفى از «مکان» در قصه هاى قرن نوزدهمى و حتى در قصه هایى که تا پایان جنگ جهانى اول شکل گرفتند کاملاً آشنایید. این تعریف به ما مى گوید«مکان» شبیه دکور تئاترهاى دوره ویکتوریایى است ؛ ساخته شده تا حوادث و آدم ها واردش شوند، با هم برخورد داشته باشند و بعد هم پرده پائین بیفتد و تمام؛ اما تعریف جدید «مکان» این چنین نیست. در قصه هاى کوتاه همینگوى یا کارور، «مکان» محصول «شخصیت» و «وضعیت» است. این «تعریف» به ما مى گوید که اگر شخصیتى نباشد و در تلاقى با وضعیتى قرار نگیرد، «مکان» به شکلى که «اکنون» شاهد آنیم، پیش چشم ما شکل نمى گیرد. مهم نیست که «مکان» از آغاز چه بوده، چطور ساخته شده، چطور چیده شده، آدم هاى داخل آن، وقایع اتفاق افتاده توى آن هستند که «منظر اکنونى » را شکل داده یا شکل مى دهند. پس «مکان» به بخشى از «روح» آدم ها تبدیل مى شود. به بخشى از کنش ها و واکنش ها تبدیل مى شود. در یک قصه، مهمـترین چیز در شکل گیرى «مکان»، اهمیتى است که مى تواند به عناصر دیگر روایت بدهد. یعنى به شخصیت ، وضعیت، زمان. در رمان «بازمانده روز» اثر «کازو ایشى گورو» که قصه یک پیشخدمت در یک خانه اشرافى است، پیشخدمت، بدون «مکان» ، وجود خارجى ندارد. چون همه کنش ها و واکنش هایش با این خانه و تحت قواعد آن تنظیم مى شود و در پایان مى فهمیم که فاصله اى میان او و «مکان» نیست؛ و یک شهود ناگهانى: شخصیت در این رمان، خانه اشرافى است و «مکان»، همان پیشخدمت است! که این مبحث البته خیلى پیچیده تر از آن است که در این بخش به سراغش برویم. [مبحث «شىءشدگى » بخش قابل ملاحظه اى از ایده هاى قصه هاى قرن بیستمى را تشکیل مى دهد.] اهمیت ویژه رمان ایشى گورو البته در این است که دو تعریف ویکتوریایى و قرن بیستمى «مکان» را در یک رمان به آشتى رسانده یعنى در نگاه نخست به نظر مى رسد که «مکان» همان تعریف «کلاسیک» خود را داراست و محل آمد و شد شخصیت ها و حوادث است و از این نظر، بسیار هم استادانه طراحى شده اما در ادامه در مى یابیم که چقدر همه چیز این «مکان» ساخته حضور شخصیت ها و ماجراهاست و نویسنده، این کار را در نهایت پنهان کارى و البته درست جلوى چشم خوانندگان انجام مى دهد! «در آن شب بیشتر تالار غرق در تاریکى بود و آقایان در اواسط میز در روشنایى شمع هاى روى میز و آتش بخارى کنار هم نشسته بودند چون میز خیلى پهن بود و نمى شد آنها را روبه روى هم نشاند. بنده به این نتیجه رسیدم که بهتر است کمتر توى چشم باشم؛ از این جهت در تاریکى مى ایستادم، آن هم خیلى دورتر از آن که جاى معمول بنده بود. البته این نقشه یک عیب واضح داشت و آن این که هر وقت براى پذیرایى از تاریکى بیرون مى آمدم صداى پایم تا رسیدن به میز توى تالار مى پیچید و آقایان را به طرز زننده اى متوجه نزدیک شدن بنده مى کرد؛ ولى نقشه مزبور این امتیاز را هم داشت که وقتى بنده سر جاى خودم مى ایستادم تا حدى نامرئى مى شدم.» آیا «مکان» مى تواند به جاى عناصر دیگر [شخصیت، وضعیت، زمان] یا در واقع در خلأ حضور آنها، یک قصه را شکل بدهد جواب مثبت است اما توصیه نمى شود! چون باید نویسنده، در مراتب بالایى از دوران خلاقه اش باشد تا موفق شود این حرکت بسیار بسیار دشوار را در شطرنج روایت اش به انجام برساند. به نظرم باید همیشه امیدوار باشید که به این مرحله برسید؛ و البته بى گدار به آب نزنید! این ، توصیه اى جدى است!
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
| |
|
چطور یک قصه بنویسیم (۷)
عنصر حیاتى «وضعیت»
|
|
|
«وضعیت» در یک قصه چطور ساخته مى شود یک تعریف ساده اش مى شود: «هچل» مى گوییم «طرف» توى «هچل»افتاد یعنى دچار دردسر شد یعنى توى یک جاده صاف داشته مى رفته، افتاده توى دست انداز، البته «وضعیت» همیشه هم محصول «دردسر» نیست. گاهى اوقات - شاید در ۵۰ درصد مواقع - محصول «تغییر» است که ممکن است براى «شخصیت» قصه دردسر ساز نباشد اما به هر حال براى چند نفر دیگر که توى آن قصه دارند نفس مى کشند، مطمئناً دردسر است! در رمان «حضور» نوشته یرژى کازیسنکى «شخصیت» اصلى رمان، یک آدم بى نام است که حتى سواد خواندن و نوشتن هم ندارد و تا میانسالى، هرچه یاد گرفته از تلویزیون بوده و عشق اش باغبانى یک باغچه کوچک در خانه اى است که از بچگى در آن بزرگ شده، صاحب خانه مى میرد و قرار است که خانه را بفروشند و در نتیجه یک بازى کلامى که حاصل اشتباه مخاطبان در فهم کلام این شخصیت است ]موقعى که اشاره مى کند که شانس آورده که به عنوان باغبان در این خانه کار مى کرده[ یک دفعه همه به این نتیجه مى رسند که اسم اش «چنس گاردنر» است و این آدم راه مى افتد تا ببیند سرنوشت اش، او را به کجا مى برد و سر راه مشاور رئیس جمهور امریکا قرار مى گیرد و آنقدر شانس مى آورد که به عنوان کاندیداى ریاست جمهورى بعدى، در نظر گرفته مى شود. خب! مطمئناً چنین وضعیتى یک دردسر براى آقاى «چنس گاردنر» نیست اما یک دردسر بزرگ براى مردم یک کشور است! شبیه این قصه را در حکایات ایرانى هم داریم که حمالى براى رهایى از فقر، ادعاى رمالى مى کند و پشت سر هم شانس مى آورد و البته کلى آدم را دچار دردسر مى کند! پس بگذارید به یک نتیجه کلى برسیم. وضعیت، یا محصول دردسر شخصیت اصلى ا ست یا دردسر شخصیت هاى مکمل قصه ما. در قصه «سیندرلا» یا همان «ماه پیشانى» ایرانى خودمان، شخصیت اصلى که دخترى خوش شانس است عاقبت همسر پسر پادشاه مى شود اما نامادرى و ناخواهرى اش ]در قصه سیندرلا دو تا ناخواهرى دارد[ دچار دردسر و بداقبالى مى شوند و از زندگى ساقط مى شوند. با این حال نباید از یاد ببریم که در ساخت هر وضعیتى، ما اول یک حالت متعادل از عناصر موجود زمانى، مکانى، حال و هوایى و شخصیتى داریم. ممکن است شخصیت ما در این حالت متعادل «خل» باشد مثل شخصیت اصلى رمان «خشم و هیاهو» اما به هر حال در همان موقعیت خودش به حالت تعادل رسیده و آرامش، بر این نوع زندگى اش حکمفرماست، یا ممکن است در این حالت اولیه متعادل، ما با شخصیتى رو به رو باشیم که دچار فلج نخاعى از گردن به پائین است، در این موارد اصلاً دچار ترس نشوید که از قواعد عدول کرده اید، هر کسى در هر موقعیت دشوارى -حتى اگر خیلى هم دشوار باشد- بعد از مدتى - یک سال، ۲ سال، ۱۰ سال و ...- به نقطه اى مى رسد که به آن نوع زندگى عادت مى کند و خواسته هایش را با داده هاى محیط هماهنگ مى کند. یادتان باشد که ساخت حالت متعادل یا همان «آرامش پیش از توفان» معروف، براى ارائه «وضعیت» مورد نظرتان حیاتى است. مسئله دیگرى که حتماً باید مدنظرتان باشد «تلاطم» در «وضعیت» است، با این که خود «وضعیت»، توفان در یک دریاى آرام است اما یک توفان هم افت و خیز دارد. «بیم و امید» دارد. گاهى وقت ها موج ها دو متر مى شوند، گاهى هم فقط بارش شدید باران است و البته در این میان، موج ها و باران، لحظاتى آرامش نسبى پیدا مى کنند. ترکیب «بیم و امید» تعریف روشن ترى از این «مفهوم» به دست مى دهد یعنى در روایت، هم ترس از غرق شدن وجود دارد هم امید به نجات. بهترین پایان براى هر قصه آن است که بیم یا امید، درش بسته نشود و در ذهن خواننده «زنده» بماند. در قصه کوتاه «پروانه و تانک» ارنست همینگوى، صاحب یک کافه است و حکایت یک مرگ را در اسپانیاى زمان جنگ داخلى براى راوى - همینگوى- تعریف مى کند. شب است و وضعیت جنگى، اعصاب ها را به هم ریخته و یک دفعه یک بابایى وارد کافه مى شود و با آب پاش مخصوص سلمانى ها شروع مى کند به آب پاشیدن روى این همه آدم عصبانى، مسلح و بى حوصله. یک بار حالش را مى گیرند و پرتش مى کنند بیرون اما از رو نمى رود. آدم پرتى هم نیست خودش جنگجویى است که در کوه ها علیه فاشیست ها جنگیده و کسى هم نمى داند چرا یک دفعه توى آن شب گرم و فضاى متشنج به سرش زده که روى دیگران آب بپاشد. کتک مى خورد، باز هم از رو نمى رود. تا اینجاى حکایت حتى خواننده هم علیه مرد دچار موضع گیرى منفى است، بعد چند نفر که دیگر به مرز جنون رسیده اند، مرد را بیرون مى برند و توى خیابان، چند تیر حرامش مى کنند. شهر در هرج و مرج کامل است و در چنین وضعیتى، این چیزها عادى است. صاحب کافه اما یک دفعه روایت اش را قطع مى کند و از همینگوى مى پرسد که نظرش درباره این ماجرا چیست و همینگوى هم جواب مى دهد که توى این وضعیت، «طرف» نباید مسخره بازى درمى آورد. بعد صاحب کافه تعریف مى کند که اصل قضیه چى بوده. «طرف» که ماه ها توى کوه ها جنگیده بوده آب پاش را از ادکلن پر کرده و براى این که مردم را خوشحال کند، رویشان ادکلن مى پاشیده. خب، فاجعه! حتى ما که خواننده قصه ایم خودمان را در قتل مرد شریک احساس مى کنیم و از خودمان بدمان مى آید. در پایان، صاحب کافه به همینگوى مى گوید اگر خواست این قصه را بنویسد اسم اش را بگذارد «پروانه و تانک» چون مرد، شبیه یک پروانه بود که زیر چرخ هاى تانک له شد. مى گوید خب اگر جنگ نبود این اتفاق نمى افتاد. این، یعنى ادامه آن «بیم» در ذهن خواننده. البته «امید»ها، زیاد در قصه نویسى قرن بیستم نقشى نداشتند لااقل در پایان قصه مؤثر نبودند مگر در معدودى مثلاً همان رمان «حضور» یا «اینجه ممد» یاشار کمال که در جلدهاى بعدى این رمان، همان «امید» ساده و بدوى و بشدت انسانى هم بدل به «بیم» مى شود و «کمال» نشان مى دهد که مبارزه فردى «اینجه ممد» علیه خان روستایش هیچ فایده اى نداشته و جایش یک خان دیگر آمده که به مراتب بدتر از قبلى است. کات! برگردیم به بحث «وضعیت»، پس وضعیت باید «تلاطم» داشته باشد. خب! یک سؤال مهم: آیا «خشونت یا یک اتفاق بزرگ یا واقعه اى باورنکردنى» جزو ملزومات ساخت «وضعیت»اند جواب: «اصلاً!» براى همین هم تأکید کردم که «آرامش پیش از توفان» مهم است. شما مى توانید یک «آرامش پیش از توفان» خیلى معمولى در دل یک زندگى خیلى معمولى و ساده داشته باشید مثل زندگى روزمره ماهیگیرى که هر روز به دریا مى رود و چون دیگر خیلى پیر شده، قادر نیست ماهى بگیرد و اتفاق بزرگ زندگى اش به قلاب انداختن یک ماهى بزرگ است. این همان قصه اى است که شما با نام «پیرمرد و دریا» مى شناسید یا مى تواند «آرامش پیش از توفان»، سفارش دادن یک کیک تولد براى یک بچه باشد و بعد بچه برود زیر ماشین اما صاحب قنادى هى زنگ بزند خانه والدین که بیایید کیک را ببرید و بقیه پول را بدهید. این همان روایتى ا ست که ریموند کارور در یکى از درخشان ترین قصه هاى کوتاهش آن را تعریف کرده ]نه یک بار! که دو بار و در دو نسخه متفاوت از هم و البته هر دو خواندنى[ پس «وضعیت» یک «اصل» است. یادتان باشد شما مى توانید از «اسب» روایت بیفتید و دوباره سوار شوید اما اگر از «اصل» افتادید، سوار شدن تقریباً غیرممکن است!
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
| |
|
چطور یک قصه را بنویسیم (۶)
شخصیت، شخصیت، شخصیت!
خب! یک قصه، «شخصیت» مى خواهد. «شخصیت»، خیلى مهم است. «شخصیت» مثل یک ستون است که باید یک سقف چند تنى را تحمل کند که پائین نیاید؛ و البته فرق مى کند با «تیپ». اکثر آنهایى که تازه مى خواهند قصه بنویسند این دوتا را با هم اشتباه مى گیرند. فکر مى کنند اگر یک آدم شغل اش قصابى است و مثل همه قصاب ها حرف مى زند و عمل مى کند، کافى است و «شخصیت» را ساخته اند اما قصاب ها هم مثل بقیه، مشخصات فردى خودشان را دارند مثل دکترها، مهندس ها، آرشیتکت ها، کارمندها. آنها هیچ وقت سعى نمى کنند مثل آدم آهنى ها یک جور حرف بزنند. آنها یک صداى ضبط شده نیستند که دائم تکرار کنند: «مشترک مورد نظر در دسترس نمى باشد.» «شخصیت» البته از کره مریخ نمى آید. پیش چشم ماست؛ با تکیه کلام هاى خاص خودش، نگاه خودش به دنیا، طرز راه رفتن خاص خودش، خشم هاى خاص خودش، محبت هاى خاص خودش، بى تفاوتى هاى خاص خودش. «شخصیت»، همان رفیق ما، پدر ما، مادر ما، برادر ما، رئیس ما، مرئوس ما، دکاندار محله ماست. بعضى از رفتارهایش البته شبیه هم صنفى هایش است شبیه بقیه پدرها، مادرها، رئیس ها، دکاندارها اما نه همه اش. دو تا دکاندار مختلف وقتى دکانشان آتش مى گیرد، دوجور مختلف برخورد مى کنند با این موضوع. دوتا پدر مختلف، وقتى پسرشان از کار بیکار مى شود به دو شکل مختلف عصبى مى شوند خونسرد مى مانند یا فریاد مى کشند. ماهیگیر رمان «پیرمرد و دریا» خیلى فرق دارد از لحاظ مواجهه با مشکلات با شخصیت اصلى رمان «داشتن و نداشتن» که یک لنج ماهیگیرى دارد و توریست ها را مى برد وسط دریا تا با قلاب، ماهیگیرى کنند. نویسنده هر دو رمان ارنست همینگوى است اما این دو «شخصیت» را که بغل هم بگذارید انگار از دو سیاره مختلف آمده اند؛ حتى روش حرف زدنشان با هم فرق مى کند. بخشى از «شخصیت» به وسیله حرف هایش ساخته مى شود بخشى دیگر به وسیله عملکردش و هر دوى این ها در خدمت ارائه نگاهى هستند که «شخصیت» به دنیاى اطرافش دارد. این نگاه باید حاوى «اصول اخلاقى» شخصیت باشد یعنى خواننده بتواند بفهمد که خوب و بد از نگاه «شخصیت» قصه ما به چه معناست. اگر شخصیتى که ما ارائه مى دهیم، این مرزبندى مشخص را در رفتار و گفتارش نداشته باشد ما به عنوان یک نویسنده شکست خورده ایم. اگر خواننده از خودش بپرسد چرا این بابا فلان کار را کرد فلان حرف را زد اگر به خودش بگوید من که نفهمیدم که چى توى کله اش بود که عاقبت رضاداد لنج ماهیگیرى اش را، وسیله پول درآوردن و نان خوردنش را به خطر بیندازد به خاطر شندر غاز پول، ما به عنوان یک نویسنده شکست خورده ایم. ببینید! تکلیف خودتان را مشخص کنید! یا مى خواهید نویسنده بشوید یا نمى خواهید! اگر مى خواهید، اداى نویسندگان مقالات توصیفى یا گزارشگرهاى ورزشى را درنیاورید که مى خواهند به آب بزنند و خیس نشوند! دائم از انگیزه هاى نامشخص، خوب هاى بدون دلیل و بدهاى از روى قواعد حرف مى زنند. «شخصیت» یک گل زن درجه یک فوتبال نیست که گزارشگر بگوید به طور ذاتى گل زن است! «شخصیت» گاهى تصمیم مى گیرد طبق معیارهاى اخلاقى خودش گل نزند یا طبق معیارهاى اخلاقى خودش آدم بکشد! این معیارها باید روشن باشند. در یک قصه، «شمر» چون از قبل همه مى دانند آدم بدى است امام حسین (ع) را شهید نمى کند باید این «شخصیت» در قصه ساخته شود. باید بدانیم که فرق خوب و بد در ذهن این آدم تا چه حدى است. باید بدانیم چرا «حر»، جبهه اش را عوض مى کند و مى آید طرف پسر پیغمبر(ص) اما شمر مصر است که حتماً کار به کشتار ختم شود و حتى «ابن سعد» مردد را تشویق به خونریزى مى کند. این آدم گذشته اى دارد. نسبت به خانواده على (ع) کینه هایى دارد. باید بدانیم و در قصه مشخص باشد که عشق به یزید باعث این کار مى شود یا بغض نسبت به خاندان خلیفه اى که به هیچ احدى، اجازه زیاده خواهى از اموال مسلمین را نمى داد. اگر «شمر» قصه شما به این سؤال ها جواب مى دهد که موفقید اگر جواب نمى دهد فکر دیگرى براى قصه تان بکنید! شناخت بیرونى - بیرون از قصه- از یک شخصیت تاریخى کافى نیست تا نویسنده خیالش از بابت ساخت و پرداخت شخصیت قصه اش راحت باشد. اتفاقاً سراغ شخصیت هاى تاریخى رفتن خیلى مشکل تر است چون باید طورى آن را بسازید که در مواجهه با چهره تاریخى اش، در ذهن مخاطب تناقض تولید نکند. دکتروف در رمان « رگتایم» دچار چنین چالشى بوده. مارکز در رمان «ژنرال در هزارتوى خود»، تالستوى در «جنگ و صلح» و همینگوى در رمان کاملاً غیرمتعارف اش «عیش مادام» دچار چنین وضعیتى بوده اند و توانسته اند با «بازتعریف» شخصیت تاریخى در دل اثرشان، حتى در شخصیت تاریخى مورد نظرشان، اعمال نظر کند، آن را به نفع جهان نگرى خود تغییر دهند و چهره تاریخى اش را در ذهن مخاطبان، دگرگون سازند. کسى البته از شما انتظار ندارد که در اولین گام ها، همینگوى، تالستوى یا دکتروف شوید اما سعى کنید در حد توانایى هاى فعلى تان، «شخصیت» را درست تعریف کنید و باورپذیر. باورپذیرى «شخصیت» یک اصل حیاتى است. بخشى از این باورپذیرى به مشخصات عمومى «صنفى» برمى گردد که «شخصیت»، در آن طبقه بندى مى شود. اگر رفتار یک معلم، سخنانش اش یا نوع تفکرش شبیه یک مکانیک باشد [از استثنائات بگذرید که مثلاً یک معلم ممکن است قبلاً مکانیک بوده باشد یا بعداً در مغازه فرضاً پدرى، مشغول این کار شده باشد که باز هم باید گز کرد و میانه را گرفت!] باورپذیرى خواننده دچار مشکل مى شود. همانطور که فى المثل اگر یک کارمند بانک بخواهد مثل عرفاى قرون هفتم و هشتم هجرى صحبت کند، حتماً یک جاى کار مى لنگد یعنى درست همان اتفاقى که در فیلمنامه «مادر» زنده یاد على حاتمى افتاد و شخصیتى که امین تارخ، نقش اش را به عهده داشت، باورپذیر به نظر نمى رسید؛ اما بخش دیگرى از باورپذیرى «شخصیت» به همخوانى «معیارهاى اخلاقى» او با رفتارها و گفتارهایش برمى گردد. اگر «شمر»ى که در متن قصه شما تعریف شده، یک دفعه علیه «ابن سعد» شورش کند و بعد برود یزید را بکشد، همه به این شخصیت مى خندند. [در قصه هاى طنز، شخصیت ها عموماً دچار تضاد میان معیارهاى اخلاقى و گفتارها و رفتارهایشان هستند با این همه آنچه در باب باورپذیرى «شخصیت»، مورد اشاره ماست، در حیطه یک قصه جدى تعریف مى شود و در بحث هاى بعدى که به سراغ انواع قصه مى رویم دوباره به «بازتعریف» مباحث قبلى خواهیم رسید.] باورپذیرى «شخصیت» با دو شرط گفته شده البته کامل نمى شود اگر شخصیت ما، منعطف، جذاب و تازه نباشد یعنى معلمى که توسط ما نوشته و «پرداخت» مى شود در عین حال که باید داراى وجوه مشترکى با بقیه معلم ها باشد و معیارهاى اخلاقى اش با رفتار وکردارش مطابقت داشته باشد، باید یک آدم تازه و در یادماندنى هم باشد که او را با مشخصه هاى منحصر به فردى که در هیچ معلم دیگرى و در قصه هایى که خوانده ایم قابل ردگیرى نیست به یاد آوریم. در واقع باید در ذهن ما زندگى کند حتى موقعى که قصه به پایان رسیده؛ مثل «جودى ابوت» در رمان «بابا لنگ دراز» یا «تام سایر» در رمان مشهور مارک تواین یا «ژان والژان» در رمان «بینوایان» ویکتور هوگو. فرق یک «شخصیت» درست «پرداخت» شده با یک «شخصیت» درست از آب درنیامده، عموماً در همین یادآورى یا عدم یادآورى بعدى است. پس یادتان باشد که مواظب آن سقف چندتنى بالاى سرتان باشید؛ اگر ستون تان ناجور باشد، پائین مى آید!
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
|
|
چطور یک قصه را بنویسیم (۵)
انگیزه روایت
[بخش دوم]
|
|
|
بهانه و انگیزه روایت گاهى در هم ادغام مى شوند؛ در زندگى طبیعى هم این اتفاق مى افتد موقعى که پسرتان یا دخترتان مى آید آشپزخانه یا اتاق نشیمن سراغتان و مى گوید: «یه نقاشى کشیدم. تویى، بابایى و من. اینجا یه پارکه. این تا به، اون سرسره اس. اون بالام آفتابه.» و شما مى گویید: «آفرین پسر یا دختر قشنگم. چه نقاشى قشنگى» و جواب مى شنوید: «امروز نمى ریم پارک » در این مثال، «انگیزه روایت» در ابتدا نه چندان روشن نه چندان مبهم است. قابل حدس است اما به یقین نمى توانید بگویید در همان ابتدا، انگیزه، پارک رفتن است و نمى توانید بگویید که انگیزه- به یقین- چیز دیگرى است. گاهى این گفت وگو با توجه به جزئیات نقاشى، سمت و سوى دیگرى مى گیرد و انگیزه عوض مى شود. مثلاً پسر یا دخترتان، موقعى که شب، خسته رسیده اید خانه، مى آید و یک نقاشى نشان تان مى دهد: «نقاشیمو امروز نشون مامان دادم تو هم ببین. اینجا یه پارکه. این منم. این تویى. این مامانه. اونجا یه سرسره اس. بغل اش یه تابه. نزدیک اون دوتا درخت یه دوچرخه اس که همین طور بى کار وایستاده و منتظره یه نفر سوارش بشه. بابایى! یادته گفتى یه دوچرخه برام مى خرى !» در قصه هم درست همین اتفاق مى افتد؛ یعنى بخشى از «بهانه روایت» تبدیل به «انگیزه روایت» مى شود. این نشان مى دهد که توجه به جزئیات از همان ابتدا چقدر مهم است هم از طرف نویسنده هم از طرف خواننده متن؛ البته نباید انتظار داشت که چه در قصه کوتاه چه در رمان، مثل روند زندگى عادى، خیلى سریع به «انگیزه کامل»» برسیم. در بیشتر موارد یک «سرنخ» وجود دارد مثل نخى که از یک کلاف گنده باز شده و باید ادامه اش بدهیم تا به آخرش برسیم. در قصه کوتاه، این کلاف کوچکتر است و مسیرى که باید تا به انتها طى کنیم، نزدیکتر. در رمان، مسیر طولانى تر است و جزئیات بیشترند و گاهى اوقات هم به «بهانه روایت» دوباره رجعت نمى شود اما بهتر است که بشود مگر این که به جایگاهى در قصه نویسى رسیده باشید که قدرت «بازى با ابزار روایت» را داشته باشید. در رمان «کشتن مرغ مینا» نوشته «هارپرلى» رجعت به «بهانه روایت» در پایان رمان وجود دارد و «انگیزه روایت» هم سرنخ اش در همان ابتداى رمان و لابه لاى بهانه روایت است. راوى در این رمان، یک دختربچه است یعنى آدم بزرگى است که درباره زمان بچگى اش حرف مى زند و این مسئله به او این امکان را مى دهد که در «زیر و بم» روایت اش دخل و تصرفاتى داشته باشد که از یک بچه باهوش گرچه بعید نیست اما معمول هم نیست. [به این مسئله در حوزه «شخصیت» و همچنین «امکانات راوى» دوباره برمى گردیم.] آغاز این رمان، با یک بهانه ساده شروع مى شود که در ادامه مى فهمیم که چندان هم ساده نبوده بلکه فقط یک کلک کوچک کودکانه است که در زندگى عادى خودمان، بچه هامان به ما مى زنند موقعى که وارد خانه مى شویم و مى آیند پهلویمان و مى گویند: «مامان یه کار بد کردم. کتاب آشپزیتو از روى آن میز کوچیکه انداختم زمین!» و شما مى گویید: «اشکالى نداره عزیزم!» بعد مى روید به آشپزخانه و مى بینید که روى آن کتاب آشپزى، یک گلدان کریستال هدیه مادرتان بوده که حالا خرد و خاکشیر روى کاشى هاى آشپزخانه است! رمان «کشتن مرغ مینا» با شکستن دست برادر راوى شروع مى شود: «وقتى که برادرم جیم تقریباً ۱۳ ساله بود، بازویش از ناحیه آرنج به سختى شکست. هنگامى که دستش معالجه شد و ترس اش از این که دیگر هیچ وقت نتواند فوتبال [رگبى] بازى کند تخفیف پیدا کرد، به ندرت به این حادثه مى اندیشید. بازوى چپ اش اندکى از بازوى راست کوتاهتر بود. وقتى که مى ایستاد یا راه مى رفت، پشت دست چپش زاویه قائمه اى با تنش تشکیل مى داد و شست اش موازى رانش قرار مى گرفت. همین قدر که مى توانست توپ را پاس بدهد و وقتى آن را از دست رها کرد، قبل از رسیدن به زمین شوت کند، دیگر غمى نداشت. سال ها بعد وقتى مجالى دست داد که به گذشته فکر کنیم، گاهى درباره عللى که منجر به این حادثه شد با هم صحبت مى کردیم. من عقیده داشتم که خانواده ایول همه این ماجرا را موجب شدند، ولى جیم که چهارسال از من بزرگتر است، مى گفت مطلب سابقه طولانى تر دارد. به عقیده او ماجرا از تابستانى که دیل نزد ما آمد و براى اولین بار فکر از خانه بیرون کشیدن «بورادلى» را مطرح کرد شروع شد. من گفتم اگر بخواهد سابقه امر را در نظر بگیرد، در واقع ماجرا به «اندریو جاکسن» شروع مى شود. اگر ژنرال جاکسن، کریک ها را بیرون نریخته و به آن طرف رودخانه کوچ نداده بود، قایق سیمون فینچ هرگز به آب هاى رودخانه آلاباما نمى رسید و در آن صورت حالا ما کجا بودیم سن ما خیلى بیشتر از آن بود که با هم دست به یقه شویم، بنابراین براى داورى به اتیکوس مراجعه کردیم. پدرمان گفت که هر دو حق داریم. برخى از اعضاى خانواده از این که با وجود جنوبى بودن در میان اجداد و نیاکانمان کسانى را نداشتیم که در جنگ هستینگز در یکى از دوطرف مخاصمه شرکت کرده باشند احساس شرم مى کردند. ما فقط سیمون فینچ، یک شکارچى و دوافروش اهل کرنوال را داشتیم که خست اش از تقوا پیشى مى گرفت.» این آغاز کوبنده، غیر از این که حاوى بهانه و انگیزه روایت است با یک چرخش کوچک، مکان روایت را هم روشن مى کند و به طور اجمال، شخصیت هاى اصلى دخیل در روایت را به ما معرفى مى کند. ما شخصیت راوى را که روحیه اى کمابیش جنگجو و پسرانه دارد- حتى در بزرگسالى- از همین چند سطر درمى یابیم و همین طور نیمرخى از شخصیت معتدل و منطقى پدر را؛ که بخش قابل توجهى از رمان، در سایه همین شخصیت معتدل و منطقى، شکل مى گیرد و به پیش مى رود؛ و همه این مجموعه، داخل «بهانه روایت» است. فرض کنیم که هارپرلى مى خواست وقت تلف کند و سه صفحه را به همان ماجراى شکسته شدن دست جیم اختصاص دهد، آن وقت چه داشتیم یک رمان حراف و وقت تلف کن که برایش تره هم خرد نمى کردیم؛ یا فرض کنیم که بهانه روایت را جا مى انداخت و انگیزه روایت را هم مثلاً از صفحه «ده» رمان پى مى گرفت. به نظرم خواننده، در محترمانه ترین شکل اش، بى خیال خواندن رمان مى شد؛ اگر خشونت به خرج نمى داد و کتاب را از پنجره شوت نمى کرد توى خیابان تا بیفتد وسط سطل بزرگ آشغالى که کنار چراغ راهنماى چشمک زن، دهانش را براى قورت دادنش باز کرده بود! ببینید! انگیزه و بهانه روایت- هر دو- خیلى مهم اند. باز هم تکرار مى کنم: «خیلى مهم اند.» اگر احساس کردید که بدون این دو قصه را شروع کرده اید، برگردید و از نو بنویسید. چاره اى نیست! این ها مثل آن سلام، علیکى است که موقع اولین دیدار یک زن و شوهر آینده پیش مى آید. فرض کنید به جاى یک گفت وگوى سرزنده، با نزاکت و تا حد مقدور جذاب براى طرف مقابل، شوهر آینده بگوید: «ببین! ظرفارو تو مى شورى. اتورو تو مى کشى. لباسارو تو مى شورى. غذارو تو مى پزى. خونه رو تو جارو مى کشى. من بیرون کار دارم بدبختى دارم. وقتى میام خونه آرامش مى خوام!» فرض کنید که زن آینده این شوهر آینده، دو تا برادر گردن کلفت دارد که در مجلس خواستگارى دارند به این حرف ها گوش مى دهند و حالا چشم هاشان را خون گرفته؛ بقیه اش را خودتان حدس بزنید!
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
چطور یک قصه را بنویسیم (۴)
انگیزه روایت بخش اول
شما وقتى قصه اى را شروع مى کنید یا «من»، راوى آن قصه است یا با خطاب «تو» شروع مى کنید یا «او» از منظر خود روایت را دنبال مى کند. به طور معمول اگر «او» بخواهد راوى باشد، یا «او» یک داناى کل است که بر زندگى شخصیت ها، ذهنیات و گذشته و حال آنها اشراف دارد یا یک «شخصیت» است که از «نگاهش» مى توان وارد جریان قصه شد و اگر از این «نظرگاه»، نویسنده عدول کند، کار قصه تمام است و تقریباً همه چیز را باخته. البته به مسئله «نظرگاه» بعداً مى رسیم که مبحث دیگرى است. مبحث فعلى ما «انگیزه روایت» است. هر قصه اى باید انگیزه اى براى گفته شدن داشته باشد که این انگیزه، متعلق به «راوى» است حتى اگر آن راوى، داناى کل باشد. در کتابهاى آسمانى، «راوى» خداوند است و همه چیز را روشن بیان مى کند و ما با «انگیزه روایت» در سطرسطر کتابهاى آسمانى، ارتباطى شفاف و قابل درک داریم. در روایات زمینى هم، این اصل که از کتابهاى آسمانى آموخته شده، باید با تمام «متن» درگیر باشد و «وضعیت الف» را به «وضعیت ب» متصل کند و حتى در پایان بندى قصه دخیل باشد. به طور معمول اگر راوى داناى کل باشد قصدش بیان یک نکته اخلاقى است که در پایان قصه، خودش را نشان مى دهد یا با مجازات شخصیتى گناهکار یا پاداش دادن به شخصیتى پرهیزگار یا عذاب جمعى یا پاداش جمعى. سروانتس در «دن کیشوت» به دنبال روایت همین نکات اخلاقى است و «دن کیشوت» که قادر به درک تحولات اطراف خود و عوض شدن زمانه نیست، مجازات مى شود؛ یکى از جذاب ترین انگیزه هاى روایت در شیوه «داناى کل»، مجازات در عین بیگناهى است که به طور معمول تراژدى یا کمدى را رقم مى زند و گاهى هم توأمان با آن درگیریم که «دن کیشوت» در این میان، به دلیل تلفیق این دو بسیار موفق است و مثلاً «سفرنامه گالیور» فقط وجه «کمدى» آن را انتخاب مى کند. «گالیور» در این رمان، به دلیل بلاهت زمانه اى که در آن درگیر است و خود نیز به بخشى از آن بدل شده مجازات مى شود؛ و مجازاتش این است که به «واقعیت» دست مى یابد و نمى تواند با آدم هاى هم عصر خود هم نشینى کند چون بوى حماقت را از ده مترى هم احساس مى کند! در این رمان- همچون دن کیشوت- ارتقاى شخصیت به پله اى بالاتر از درک نقش انسان در جهان، موجب مجازات مى شود؛ و این مجازات، مجازات آنانى است که مى خواهند از مرزهاى «عقل تعریف شده توسط زمانه» بگذرند. [به این مبحث، در بحث نقیضه ها و «متضادسازى هاى معنایى» برمى گردیم.]
اما در «من» راوى یا «او» راوى یا «تو» راوى [که شکل دیگر «من» راوى است چون وقتى با مخاطب ساختن شخص دیگرى، روایت مى کنیم، خود، راوى قصه ایم] معمولاً انگیزه هاى روایت پیچیده ترند و پنهان تر. فرض کنید که در زندگى روزمره تان مى خواهید قصه مشاجره اى با یک کارمند بانک را روایت کنید و ماجرا بر سر اختلاف حساب میان پول پرداختى شما و پول دریافتى کارمند بانک است.شما دوانگیزه اصلى از این روایت دارید، یا مى خواهید با روایت ماجرا خودتان را از «شکست» برابر آن کارمند- در دریافت باقى پولتان- تبرئه کنید و آن را در روایت خودتان بدل به پیروزى کنید یا مى خواهید با سهیم کردن شنونده در احساس نفرت تان نسبت به بانک و کارمندهایش، کسرى پولتان را به شکلى جبران کنید؛ اما شما این انگیزه ها را لو نمى دهید آنها را پنهان مى کنید؛ با این همه، شنونده با کمى دقت در نوع و لحن روایت تان، شرح صحنه تان و تیک هاى عصبى تان یا با اتکا به تجربه مشترکى که خود از سر گذرانده به انگیزه هاى اصلى تان واقف مى شود: «به طرف گفتم که این هزار و دویست تومان برایم اصلاً ارزشى ندارد.» دارید با حرارت حرف مى زنید ودائم دست راست تان را به اطراف تکان مى دهید. «به طرف گفتم فکر مى کنم که صدقه داده ام؛ و طرف هیچ حرفى نمى زد.» قرمز شده اید. عرق کرده اید در حالى که هواى اتاق خنک است؛ و کولر گازى دارد خیلى بى صدا، خلاف حرفهاى شما را ثابت مى کند! «خودش هم فهمیده بود چه اشتباهى کرده، به جاى جواب دادن به من، دائم با دگمه هاى تایپ کامپیوترش ور مى رفت و هى، دوباره حساب مى کرد. حسابى گیج شده بود و بالاخره هم دلم به حالش سوخت. به خودم گفتم سگ خور! و بیرون آمدم.» حالا کمى آرام شده اید و شنونده هم با شما همدلى مى کند اما یک دفعه، چیزى یادتان مى افتد. «راستى! امروز چندم است دو تا قسط دیگر مانده تا آخر ماه. راستى! دویست هزارتومان دارى به من قرض بدهى یک هفته اى پس مى دهم!»همیشه انگیزه اصلى که خلاقانه ترین انگیزه روایت است آخر مى آید و کار را تمام مى کند. انگیزه آخرى قویتر است و ضربه پایانى را مى زند. شما در زندگى روزانه تان، اغلب از این خلاقیت برخوردارید و به نحو احسن از آن استفاده مى کنید و گاهى اوقات، حتى شنونده خیلى متبحر و با تجربه هم قادر نیست جلوى شوکه شدن خودش را، موقعى که انگیزه اصلى را رو مى کنید، بگیرد. یادتان باشد که در قصه، انگیزه هاى تکرارى یا انگیزه هاى قابل انتظار، انگیزه هاى کاذب اند مثل پنیراند وسط تله موش؛ انگیزه اصلى شما از گذاشتن یک تکه پنیر روى یک تخته مستطیلى کوچک، سیر کردن شکم آقا یا خانم موش نیست بلکه کشتن اوست! پس انگیزه در من راوى یا تو راوى یا او راوى [نه در داناى کل که معمولاً قصدش بهبود یک وضعیت با ابراز نکاتى اخلاقى است] چند لایه محافظ دارد تا در پایان قصه، خودش را آشکار کند وهر چه شما به عنوان نویسنده بتوانید این لایه هاى محافظ را بیشتر کنید، قصه، جان دارتر به نظر مى رسد.
توصیه مفید آن است اگر تازه قصه نویس شده اید و تبحر کافى در مخفى کردن انگیزه اصلى را ندارید از «من راوى» استفاده کنید چون «اقتدار» شما در تحمیل «نظرگاه»تان به خواننده، بخشى از وظیفه مخفى کارى را بر دوش مى گیرد اما در«او راوى»، باید خیلى مسلط باشید تا انگیزه روایت را تا آخر مخفى نگه دارید چون «او»- به طور معمول- فاقد «اقتدار» کافى در تحت تأثیر قرار دادن مخاطب است و اگر نویسنده، تسلط لازم را بر ابزار کارش نداشته باشد، زود همه چیز را لو مى دهد و قصه از باورپذیرى مى افتد. این اتفاق در زندگى روزمره هم مى افتد. شما مى خواهید از بدشانسى دوست تان در یک تصادف رانندگى حرف بزنید و خیلى زود- با همان جمله هاى اول و دوم- همه چیز را مى ریزید روى دایره: «خودش مقصر بود و تازه مى خواست خسارت هم بگیرد. به راننده ماشین جلویى گفت تا پلیس بیاید طول مى کشد، بزنیم کنار تا راهبندان نشود! این حرف را توى خیابانى زد که نیم ساعت به نیم ساعت هم ماشینى از توش رد نمى شد. راننده ماشین جلویى هم حرفى نداشت، قانونى عمل کرد اما رفیق ما که مسیر یک طرفه را خلاف آمده بود، سر و ته کرد!»در روایت فوق، البته به شکل کامل با «او راوى» روبه رو نیستیم بلکه یک «من راوى» است که دارد درباره شخص دیگرى روایت مى کند. در «گتسبى بزرگ» اثر فیتز جرالد هم با چنین روایتى روبه روییم و «من راوى»، بى خیال انگیزه هایش مى شود تا انگیزه هاى «او راوى» را بیان کند؛ و البته تا حد زیادى هم در مخفى کردن آن انگیزه ها موفق است شاید به این دلیل که از «اقتدار» من راوى بودنش در جهت مخفى کردن انگیزه هاى «او راوى» استفاده مى برد کارى که در مثال فوق- که به عنوان مثالى از زندگى عادى آورده شد- رعایت نشده.
اما در مورد«تو راوى»؛ کار کردن با «تو راوى» از «او راوى» هم مشکل تر است:
«تو آنجا بودى... تو مى دانستى... آخرش را مى دانستى... و مردى!» در «تو راوى»، انگیزه روایت در «پوششى از دانستن» مخفى مى شود یعنى شما اصل موضوع را مى گویید اما طورى مى گویید که کسى باور نمى کند! این نوع مخفى کارى خیلى مشکل است؛ خب! «بهانه روایت» در اینجا چه نقشى دارد جایى نروید! خیلى زود به آن هم مى رسیم!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
چطور یک قصه بنویسیم (۳)
بهانه اى براى شروع یک قصه
حالا «ایده» را انتخاب کرده اید. چطور بروید سر وقت اش مثل آدمى مى ماند که مى خواهید سر صحبت را با او باز کنید، مى خواهید با او آشنا شوید. این کار، همیشه یک بهانه مى خواهد. «بهانه ها» در زندگى روزمره ما نقش مهمى دارند. اگر نباشند واقعاً کم مى آوریم. «بهانه ها» این قدرت را به ما مى دهند تا از دیوار «خجالت ذاتى خود» بگذریم و قدرت ورود به عرصه هاى تازه را کسب کنیم. یک کودک وقتى که پدرش یا مادرش از دستش عصبانى است چه کار مى کند
- «بابا ببین! یه نقاشى تازه کشیدم!»
آن نقاشى، بهانه آشتى است. وقتى مى خواهید با یک نویسنده مشهور آشنا شوید چه کار مى کنید
- «استاد! پشت کتاب تان را برایم امضا مى کنید »
یا:
- «استاد! افتخار مى دهید که یک عکس دونفره بگیریم »
«بهانه روایت» هم مکانیزم اش کمابیش همین طور است. البته خیلى متمایل است به بهانه هاى روزمره اى که براى پیشبرد کارمان، به کار مى گیریم:
در صف نانوایى هستید. هواى داخل نانوایى جهنم است و کسى که پشت دخل نشسته دائم عرق مى ریزد.
- «هوا خیلى گرم شده!»
- «وحشتناک است!»
- «تو کار شما که بدتر!»
- «کار ناجورى است. خیلى زحمت دارد اما خب! دعاى مردم پشت سرمان است. تأمین کردن نان مردم خیلى ثواب دارد.»
- «خدا حفظ تان کند. ما نیم ساعت اینجا ایستاده ایم داریم کباب مى شویم شما که تمام روز اینجایید...»
- «نوبت شماست!»
-«قربان دستت، دو تا برشته اش را بده!»
- «دوتا برشته اش را بده خدمت آقا!»
البته اگر قرار بود این صحنه، صحنه آغازین یک قصه باشد باید دستکارى مى شد و تقدم و تأخر گفت وگو ها عوض مى شد. با این همه کل صحنه مى توانست یک «بهانه روایت» باشد براى ورود به قصه و رسیدن به ایده یا ایده هاى اصلى.
«بهانه روایت» البته مى تواند به اواسط قصه نرسیده، فراموش شود. مى تواند نقش اساسى در ساختار «متن» نداشته باشد اما اگر داشته باشد به قدرت اثر کمک مى کند. «بهانه روایت» مى تواند یک مجلس میهمانى باشد یا یک قتل یا ناپدید شدن یک آدم یا شروع یک جنگ یا آغاز یک صلح. مى تواند پاراگراف آغازین اش یک نقل قول باشد یا آغاز یک گفت وگو یا یک خوشامدگویى یا صرفاً توصیف یک صحنه باشد یا یک معما.
«بهانه روایت» در «جنگ و صلح» لئو تولستوى این طور شروع مى شود:
«- خب، پرنس عزیز، جنووا و لوکا دیگر چیزى جز تیول و املاک خانواده بوئو ناپارته نیست. خیر، به شما بگویم که اگر اینجا جلو من تأکید نکنید که جنگ در پیش است و همچنان به خود اجازه دهید که همه رسوایى هاى این دجال را (باور کنید که به این معنى اعتقاد دارم) رفع و رجوع کنید دیگر نه من و نه شما. دیگر نه دوست منید و نه به قول خودتان غلام وفادار من. خب، خوش آمدید، مى بینیم که از حرف هاى من وحشت کردید. بفرمایید بنشینید و برایم تعریف کنید.
با این سخنان، آنا پاولونا شرر معروف، که ندیمه و از محارم ملکه مادر، ماریا فیودوونا بود، در ژوئیه ۱۸۰۵ بر سبیل خوشامدگویى از پرنس واسیلى که مردى متشخص و بلندپایه و نخستین میهمان مجلس اش بود استقبال کرد.»
در «جنگ و صلح»، بهانه روایت، در واقع چکیده رمان است. اگر رمان را خوانده باشید مى بینید که چطور تولستوى موضوع «تقدیرگرایى» و «سرنوشت» را در همین صحنه میهمانى آغازین، بدل به ایده «جنگ میان روسیه و فرانسه» کرده است و به شکلى محو، سرنوشت اکثر بازیگران رمان را به روى پیشانى آنها نوشته و با اتکا به نشانه ها، نشان مان داده است. اما خب! زیاد نترسید! لازم نیست هنوز شروع نکرده به فکر کسب این همه قدرت باشید چون نمى توانید! شما هنوز در آغاز راهید پس پله پله بالا بیایید و تمرکز کنید و به بقیه قضایا کارى نداشته باشید. فکر این که «جنگ و صلح» بنویسید را هم از سرتان بیرون کنید به قول گابریل گارسیا مارکز - نویسنده بزرگ سبک رئالیسم جادویى- این بزرگترین رمان موجود است و مطمئنم شما آنقدر عاقل هستید که فکر نکنید مى توانید تاریخ را همین اول قضیه تکرار کنید! (ببینید! بین خودمان بماند. این مطلبى که مى گویم ربطى به این متن و مرحله فعلى نوشتن تان ندارد اما ته ذهن تان، باید همین طور فکر کنید، وگرنه شانسى حتى، براى تبدیل شدن به یک نویسنده درجه ۱۰ هم ندارید. آرزوهایى بزرگ اند که به کارهاى بزرگ منجر مى شوند!)
پس توصیه خیلى مهم: سعى کنید که بهانه روایت تان تا حد ممکن با باقى عناصر قصه، در ارتباط باشد و اگر بتواند تا انتهاى متن تان جان به سلامت ببرد و پایان آن را هم رقم بزند که فوق العاده است. بهانه هاى روایت «ریموند کارور» - نویسنده بزرگ اواخر قرن بیستم- عموماً این طورى است یعنى بهانه روایت به ساده ترین و پیش پا افتاده ترین شکل ممکن و با الهام از همین اتفاقات معمولى دور و برمان شکل مى گیرد اما در انتهاى قصه، «یک کار کوچک و خوب»، بهانه روایت، سفارش یک کیک شکلاتى براى بچه اى است که جشن تولدش نزدیک است اما بچه زنده نمى ماند تا جشن تولدش را ببیند: «پسرى که جشن تولدش بود، بى آنکه نگاه کند، سر یک تقاطع پا به خیابان گذاشت و بلافاصله اتومبیلى به او زد. یک ورى به زمین افتاد. سرش توى جوى آب بود و پاهایش توى خیابان. چشم هایش بسته بود، اما پاهایش را جلو و عقب مى برد انگار مى خواست از چیزى بالا برود.» مراسم ختم برگزار مى شود اما شیرینى پز که دیده سفارش کیک روى دستش باد کرده - و از مرگ پسر هم خبر ندارد - دائم زنگ مى زند خانه والدین بچه. کارور، از یک موقعیت ساده که به عنوان بهانه روایت انتخاب کرده، یک تراژدى مى سازد. شروع قصه و شروع بهانه روایت، خیلى ساده خیلى روشن خیلى رک و به شکل غیرمنتظره اى خونسردانه است. فضا آنقدر عادى است که اصلاً نمى شود حدس زد چه فاجعه اى در راه است. (توجه داشته باشید که فاجعه اصلى، مرگ پسر نیست این است که پسر، مرده اما نشانه اى از جشن تولدش، داغ اش را تازه مى کند. این نکته را ته ذهن تان نگه دارید. بعدها در بحث «وضعیت» دوباره به آن برمى گردیم.) کارور این طور شروع مى کند: «بعدازظهر شنبه با اتومبیل به قنادى در مرکز خرید رفت. بعد از آن که آلبومى را ورق زد که عکس کیک ها بر صفحه هایش چسبانده شده بود، یک کیک شکلاتى سفارش داد که بچه اش خیلى دوست داشت. روى کیکى که انتخاب کرد یک سفینه بود با سکوى پرتاب در زیر ذرات ستاره هاى سفید، و در طرف دیگرش یک سیاره از خاکه قند سرخ بود. اسم بچه، اسکاتى، را قرار بود با حروف سبز زیر سیاره بنویسند. شیرین پز، که سن و سالش بیشتر از او بود و گردنى کلفت داشت، بى آن که حرفى بزند به زن گوش داد که داشت مى گفت بچه دوشنبه آینده هشت ساله مى شود.»
ببینید! « بهانه روایت» یک اصل است اگر نباشد یا ضعیف باشد کارتان به عنوان یک قصه نویس ساخته است البته بالشخصه ده ها نویسنده مشهور را داخل ایران مى شناسم که بدون بهانه روایت یا با بهانه هاى روایت ضعیف وارد قصه کوتاه (و بدتر از آن رمان) مى شوند و بعد هم شاکى اند که مردم این قصه ها و رمان ها را نمى فهمند. مى فهمند منتها انگیزه کافى براى خواندن ادامه قصه را ندارند چون یک بهانه روایت خوب یا درخشان است که تا رسیدن به اولین بزنگاه روایت، خواننده را با متن و در متن نگه مى دارد. این بحث را در ذهن تان نگه دارید به «بهانه روایت» در مبحث «انگیزه روایت» دوباره برمى گردیم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
چطور یک قصه را بنویسیم(۲)
جنگ و صلح
میان موضوعات وایده ها
شما حالا بهانه «نوشتن» را دارید. مى نشینید پشت میز و مى خواهید درباره یک «موضوع» بنویسید. «موضوعات» متأسفانه چندان متنوع نیستند؛ عشق است، نفرت است، خشم است، امید است، ناامیدى است و... به هر حال در دایره اى محدود معنا مى شوند و از آغاز زایش ادبیات از دل «زبان»، چندان وسعتى نگرفته اند و در دایره اى ساخته ذهن و زندگى بشر دائم تکرار شده اند. پس چطور مى توان حرف تازه اى زد این برمى گردد به «ایده »ها که حاوى یک خلاصه قصه مفید براى یک یا چند «موضوع»اند. اگر «ایده»ها نبودند لازم نبود تا شما دست به قلم ببرید چون همه حرف ها را گذشتگان زده بودند و حرفى براى گفتن نمانده بود. یک «ایده» خوب، قابل «نقل» است: «اولیس پس از تمام شدن جنگ «تروآ» مى خواهد با کشتى به یونان و پیش همسر و پسرش برگردد اما چند نفر از ساکنان المپ که از کلک اولیس در شکست اهالى «تروآ» خوش شان نیامده، کارى مى کنند که این سفر، به سفرى مشقت بار و غیرقابل تحمل بدل شود و هر بار او را درگیر یک ماجراى مرگبار مى کنند و از آن طرف هم، در یونان همه دوستان نزدیک اولیس، دنبال تصاحب مقام و منزلت و ثروت اولیس اند.» این ایده اى است که هومر بعد از تمام کردن «ایلیاد» به سرش مى زند تا «اودیسه» را وارد دنیاى متن کند. یا یک ایده دیگر: «یک پیرمرد کوبایى که چند ماهى است به دریا مى رود و دست خالى برمى گردد، یک روز یک ماهى گنده به پستش مى خورد و با ماهى آنقدر کلنجار مى رود تا از ساحل حسابى دور مى شود و حالا مجبور است صیدش را از شر کوسه ها در امان نگه دارد اما موفق نمى شود.» همینگوى موقعى که این قصه را شنید، به خودش گفت: «خودش است. یک ایده درخشان!» البته ایده اولیه فقط دست خالى برگشتن چند ماهه پیرمرد را در خود داشت و به مرور در ذهن همینگوى کامل شد. این که چطور مى شود یک ایده را کامل کرد به مراحل بعدى نوشتن برمى گردد. در اولین مرحله، زیاد دلواپس کامل شدن «ایده»تان نباشید. فقط نگران آن باشید که این «ایده» به اندازه کافى درخشان هست یا نه و البته یک «ایده» درخشان براى یک داستان کوتاه، اغلب اوقات براى یک داستان بلند یا رمان درخشان نیست. «ایده» اولیه، با خودش فضاى نوشتن را هم مشخص مى کند. مثلاً قصه «چخوف» ریموند کارور را نمى شود با همان ایده پیشنهادى کارور، براى یک رمان درخشان دانست: «آقاى چخوف که یک نویسنده مشهور روسى است و اتفاقاً پزشک هم هست مسلول است، دارد مى میرد آن هم موقعى که فکر مى کند تازه زندگى روى خوش اش را به او نشان داده و ما از جایى وارد قصه مى شویم که سه روز مانده به مرگ چخوف و همه مى خواهند این واقعیت را پنهان کنند اما چخوف به دلیل تخصص اش در پزشکى، بهتر مى داند که کار، تمام است؛ بنابراین در لفافه به همسر بازیگرش درباره لحظاتى که باید بدون او سر کند، چیزهایى مى گوید.» نمى شود با ایده یک رمان نوشت چون به اندازه کافى حاوى خرده روایاتى نیست که ما را قانع کند که رمان خوبى از آن درمى آید. اولین مشکل، «زمان» وقوع اتفاقات است که محدود است و قابل گسترش به یک رمان نیست. حالا شما مى توانید بپرسید مگر «پیرمرد و دریا» با یک زمان مشابه، داراى قابلیت گسترش نبوده که همینگوى این کار را کرده یا «اولیس» جیمز جویس در همین «زمان» محدود، تعریف نمى شود پس رمان جویس، که به اتفاق آراى منتقدان رمان برتر قرن بیستم لقب گرفته، در کجاى این معادله قرار دارد یا «مرگ آرتمیو کروز» فوئنتس که زمان زندگى و مرگ شخصیت رمان، حتى به یک ساعت هم نمى رسد، چطور به یک رمان بزرگ بدل شده ببینید! یک اصل مهم در قصه نویسى و هر چه که به حوزه روایت برمى گردد وجود دارد که هرگز نباید فراموش اش کرد و آن هم این است که «غیرممکن» وجود ندارد. یک قصه نویس - بسته به این که متوسط بنویسد یا خوب یا درخشان - اندک اندک داراى این توانایى مى شود که از مرزهاى «تعریف شده» عبور کند و به تعاریف تازه اى از کاربرد ابزارهاى داستانى برسد. واقعیت آن است که یک قصه نویس متوسط یا حتى خوب، بیشتر از سه صفحه از «مرگ آرتمیو کروز» را نمى توانست بنویسد و به بن بست مى رسید. ایده این رمان خلاصه مى شود در این چند سطر: «یک سیاستمدار پولدار مکزیکى، روى تخت اش افتاده و دارد آخرین نفس هایش را مى کشد و هر وقت که نفس اش به شماره مى افتد، گذشته اش را در ذهن اش مرور مى کند. او کسى است که همه فکر مى کنند یک برنده بازى زندگى است اما خودش چنین نظرى ندارد. لااقل حالا که دارد مى میرد چنین نظرى ندارد.» شما با این «ایده» مى خواهید چه کنید فوق اش بشود یک قصه کوتاه از آن درآورد و اگر کسى هم از شما سؤال کند که قابل رمان شدن هست یا نه، حاضرید به تمام مقدسات قسم بخورید که چنین کارى ممکن نیست! چون مثل یک اتاق ۱۲ مترى مى ماند که امکان بدل شدن به خانه اى هزار و پانصد مترى را ندارد. با این حال یک آدمى پیدا مى شود که مى تواند یکى از دیوارها را خراب کند و پشت آن یک فضاى بیکران ببیند که فضاى خوبى براى خانه سازى است. فوئنتس از خاطرات «شخصیت» در حال مرگ - کودکى، بزرگسالى و کهنسالى او - این خانه هزار و پانصد مترى را مى سازد و آن هم با زدن یک کلنگ به دیوار روایت، که درى به گذشته وسیع و پرماجراى آرتمیو کروز باز مى کند. خب! اگر شما هم مى توانید بزنید! اگر نمى توانید، بنشینید سر جایتان و مثل یک بچه حرف گوش کن، اول رانندگى در یک خیابان آرام و بدون تردد را یاد بگیرید نه این که در جلسه اول آموزش رانندگى بخواهید در «فرمول یک» شرکت کنید!
برگردیم به قضیه «ایده مناسب» براى متن پیشنهادى خودمان. به نظر من بهتر است در این مرحله، بى خیال نوشتن داستان بلند یا رمان شوید و دنبال همان قصه کوتاه باشید. سعى کنید که ایده مورد نظرتان اول از همه قابل «نقل» کردن باشد یعنى اگر نتوانستید ایده اى خلق الساعه را براى دیگران تعریف کنید، فرض بر این بگذارید که ایده خوبى نیست. [باز هم تأکید مى کنم که «این» یک قانون نیست اما در این مرحله وقتى تا مرحله اى که بتوانید یک قصه درخشان بنویسید لازم است.]
حالا فرض کنیم که ایده خوب و قابل «نقل» داریم؛ فکر مى کنید همین کافى است اصلاً! باید دید چقدر این «ایده» با یک «موضوع» یا چند «موضوع» موافقت یا مخالفت دارد. [مى تواند مخالفت هم داشته باشد یعنى ضدعشق باشد یا ضدنفرت باشد اما دلالت نکند لزوماً بر نفرت یا عشق.] این موافقت یا مخالفت باید براى خودتان روشن و قابل بازگویى باشد. موضوع قصه کوتاه «آدم خوب کم پیدا مى شود» فرانک اوکانر، «اخلاقیات» است: «یک خانواده، شامل پدر و مادر و پسر و مادربزرگ، راه افتاده اند با ماشین در جاده هاى آمریکا که سرى به مکان هایى بزنند که خاطرات مادربزرگ آنجاها شکل گرفته اما به دلیل کم حافظگى مادربزرگ، مسیر را اشتباه مى روند و گیر دو تا آدمکش فرارى مى افتند که یکى یکى آنها را مى کشند اما تا لحظه آخر، مادربزرگ به وجود خصائل خوب انسانى در آدم ها - حتى آدم هاى بد - اعتقاد دارد و آدمکشى که تیر خلاص را توى گیجگاه مادربزرگ مى زند، در جواب آن یکى که مى گوید : « پیرزن پرحرفى بود » مى گوید: «خفه! تو نمى فهمى که منظورش چه بود.» این یک ایده عالى است که آدمکش، با وجود کشتن همه اعضاى خانواده، درگیر نگاه اخلاقى پیرزن نسبت به آدم ها شده است. پس «موضوع» روشن است. مى شود آن را تعریف کرد. اگر تعریف اش کنیم کسى نمى پرسد: «خب! منظور » این سؤال، یعنى یک تیر خلاص توى شقیقه «ایده» شما! نگذارید کار به اینجا برسد. با نقل قول ایده تان براى دیگران آن را امتحان کنید که آیا ایده خوبى هست یا نه اما اگر ایده تان را دزدیدند، چه - یک نصیحت خوب براى تمام عمرتان! ایده هاتان را - قبل از آن که تبدیل به «متن» شوند - براى هیچ نویسنده اى تعریف نکنید! مخصوصاً اگر «طرف» نویسنده خوب یا شاخصى باشد چون چه بخواهید چه نخواهید، ایده خوب، جذب اش مى کند. توى ذهن اش لانه مى کند و تبدیل به یک قصه قابل قبول مى شود. آن وقت شما مى مانید و یک تأسف گنده، هم قد اورست که نه مى شود از آن صعود کرد و رویش پرچم زد و نه این که نادیده اش گرفت!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
|
|
|
چطور قصه بنو یسیم(۱)
بهانه «نوشتن»
- چطور باید شروع کرد ؟ - مگر مى شود ؟ - « موضوع...موضوع اش مهم است. سرم مثل یک بادکنک شده؛ پر هوا اما هیچى به فکرم نمى رسد خداى من! پس همینگوى و چخوف چطور مى نوشتند » - «از خاطرات خودم بنویسم؟ ببینید خاطرات محشرى دارم! اما نه! به محض این که خودکار را مى گذارم روى کاغذ، همه چیز مثل آن غول چراغ جادو دود مى شود و به هوا مى رود. چه باید کرد چطور باید نوشت » این ها سؤالات پیش پاافتاده اى است که بر مسائل پیش پاافتاده دلالت مى کنند تا نویسندگان بالقوه آینده را با بهانه هاى پیش پاافتاده از سر باز کنند! مى خواهید که یک راز مهم را بدانید گوش تان را بیاورید نزدیک تر! راستش را بخواهید هیچ کس نمى خواهد که شما واقعاً نویسنده شوید نه ارواح سرگردان شخصیت ها که «قصه هاى نوشته شده» مثل بطرى آن جن هشت هزار ساله در فیلم «دزد بغداد»، برایشان یک زندان ابدى اند نه مکان هایى که از به دام افتادن در قصه هاى شما بیزارند نه زمان هاى زیبایى که مى توانند براى خودشان درچهار فصل ول برگردند و خوش باشند اما یک دفعه گرفتار ذهن شما مى شوند نه کلمات که بالاخره باید خوشحال باشند که سر و سامانى مى گیرند و عاقبت به خیر مى شوند اما بیشتر خوش دارند توى لغت نامه ها یا زبان مردم کوچه و بازار، جهانگردى کنند تا این که توى خانه ذهن شما، گیس شان مثل دندان هاشان سفید شود! نه حتى خودتان! بله،خودتان! شما بزرگ ترین دشمن خودتان هستید چون ترجیح مى دهید چرخ خیاطى همسرتان را براى تعمیر، شش کیلومتر روى دست این طرف، آن طرف ببرید اما داستان ننویسید یا اگر خانم باشید شش روز تمام، روزى ۱۲ ساعت خانه را بیرون بریزید و در و دیوارها را بسایید اما نیم ساعت پشت میز ننشینید تا به این لذت بخش ترین فعالیت عمرتان که در واقع ، همزمان رنج بارترین عملکرد عمرتان نیز هست رو آورید! باعث تأسف است! اما تأسف کارى برایتان نمى کند. شما باید بخواهید. بخواهید که بنویسید. این اولین اصل و مهم ترین ایده نوشتن است؛ با این همه حتى نویسندگان حرفه اى هم براى نشستن پشت میز و نوشتن، نیاز به یک «بهانه نوشتن » دارند. «بهانه نوشتن» مثل قلم موست در نقاشى. اگر نباشد ، نقاشى اى وجود ندارد. البته بعضى از نقاش ها باانگشت، بعضى دیگر با کاردک یا وسایل دیگر نقاشى مى کشند اما شما نمى توانید چیز دیگرى را جایگزین این «بهانه» کنید. یک «بهانه نوشتن» خوب مى تواند انگیزه مالى باشد براى نویسندگان حرفه اى؛ مثل همان بهانه اى که داستایفسکى را واداشت که ظرف دو هفته رمان «قمارباز» را بنویسد یا درواقع قرائت کند و همسر آینده اش برایش تندنویسى کند. [اگر در جایى خواندید که این زمان، کمى یا خیلى بیشتر از دو هفته بوده تعجب نکنید. از همین الآن یاد بگیرید که با اعتماد به نفس زیاد با «واقعیت» ها بازى کنید! شما باید در آنها دست ببرید و دگرگون ، اما قانع کننده شان کنید!] براى یک نویسنده تازه کار، دلایل ساده ترى هم وجود دارد. مثلاً این که مى خواهد به دبیر ادبیات شان در دبیرستان ثابت کند که آنقدرها هم که مدعى است چیزى سرش نمى شود. [خب! این که خیلى بدآموزى دارد پس ننویسم سعى کنید موقع نوشتن زیاد خودتان را درگیر باید و نبایدهاى جزئى نکنید بالاخره این مسائل که اتفاق مى افتد، نمى افتد ] یا خسته شده از این که بارها براى همسر آینده اش، از روى نوشته هاى دیگران رونویسى کرده و او هم فهمیده و به روش نیاورده اما بالاخره فهمیده، نفهمیده یا خیلى چیزهاى دیگر که هرکدام از آن بهانه هاى فرضى مى توانند یک قصه کوتاه یا رمان را شکل دهند؛پس چرا باید با صرف انرژى، ایده آماده را در اختیار شما بگذارم تا بنویسید و استفاده اش را ببرید! خب،خودم مى نویسم! «خب،خودم مى نویسم!» یک جمله طلایى است که باید قاب کنید و بالاى سرتان، همانجا که میزتان را قرارداده اید بگذارید و هرگز فراموشش نکنید. ببینید! بدترین بلایى که مى توانید سر خودتان بیاورید این است که مثل وراج ها بنشینید و دم به دم درباره قصه آینده تان و موضوع آن صحبت کنید. ممکن است فکرکنید که این اخطار فقط براى وراجى کردن جلوى نویسنده هاست. اما... اخطار با علامت رعد و برق و یک جمجمه! شما با صحبت کردن درباره اش، جلوى آدم هاى غیرنویسنده، از آنها ایده نمى گیرید بلکه فقط انرژى ذخیره شده درونى تان را براى نوشتن ، اندک اندک از دست مى دهید و ناگهان درمى یابید که چند ماه یا حتى چند سال، گذشته و شما آن قصه را ننوشته اید نه فقط به دلیل از دست رفتن تمرکز وانرژى تان، بلکه به این دلیل مهم که لذت «نقالى» جایگزین لذت «نوشتن » شده و شما به «آرامش» رسیده اید و دیگر آن موضوع، مثل پرواز یک زنبور عسل بغل گوش تان، آزارتان نمى دهد؛ زنبورى که نشانه اى از وجود یک کندوست که عسل اش انتظار شما را مى کشد! برگردیم به «بهانه نوشتن»؛ مهم ترین بهانه به اعتقاد من ، رسیدن به « آرامش » است. واقعیت آن است که قصه نویسى، شما را - اگر دچار جنون ادوارى هم باشید- به آدمى اجتماعى و قابل تحمل بدل مى کند. نگویید کلى نویسنده را مى شناسید که خیلى «شلوغ کارند»، اینها ادا و اصول است ، وگرنه مثل بره رام اند! ما با نوشتن - غیر از کار قصه نویسى - بخشى از انرژى منفى ذهن مان را - در واقع دلمشغولى ها و بخش عذاب آور روح مان را - تخلیه مى کنیم. در قصه نویسى، این تخلیه انرژى منفى به توان هاى بالا مى رسد چون آنهایى که ازشان متنفریم در شکل و شمایل شخصیت هاى قصه جسمیت مى یابند و ما مى توانیم هر بلایى که خواستیم سرشان بیاوریم! مى توانیم برویم سراغ «موقعیت »هایى که در خواب و بیدارى، واقعاً عذابمان مى دهند و مثل کابوس، دائم ما را از جا مى پرانند و به فکر وا مى دارند. مى توانیم حوادث ناگهانى زندگى مان را در قصه هامان، نشان دیگران دهیم بدون این که مورد قضاوت آنها قرار گیریم. در واقع، قصه در این مرحله نقش شنل سحرآمیز افسانه ها را بازى مى کند که هرکس آن را روى سرش مى کشید، دیگر کسى نمى توانست ببیندش. شما این امکان را به خودتان مى دهید که دیگران و زندگى دیگران را ببینید و درباره آن قضاوت کنید بدون این که توسط آنها دیده شوید. شما بدترین واقعیت هاى زندگى تان را اگر در قصه بیاورید، همه مى گویند این که قصه است؛ البته از من این نصیحت را قبول کنید و اگر خواستید یک «واقعیت مهم » را بنویسید از راوى «اول شخص» یعنى «من» استفاده نکنید چون بلافاصله آن واقعیت به شما منتسب مى شود! «سوم شخص» مناسب تر است براى پنهانکارى! وقتى با «من» شروع مى کنید به مخاطب این طور القا مى شود که قصه واقعى زندگى شماست و [وقتى که مى خواهید یک قصه باور نکردنى را تعریف کنید، «من راوى» فوق العاده است و «کلاه باور» تا گوش هاى خواننده پائین مى آید!] بعد، کار خیلى مشکل مى شود. فکر نکنید که این مشکل، خاص نویسندگان تازه کار است ، گراهام گرین - که از نویسندگان طراز اول قرن بیستم است - پس از به پایان بردن رمان «مقلدها» به ناشرش مى نویسد: «ببین! دیگر خسته شده ام از این که خوانندگان، زندگى خصوصى من و شخصیت هایم را یگانه فرض کرده اند. اصلاً هم میل ندارم که این بار توى نشریات زرد بنویسند که گرین مثل شخصیت این رمان، نام پدرش در پرده اى از ابهام است!» و البته «مقلدها» مثل بخش قابل توجهى از رمان هاى گرین، از زاویه دید «اول شخص» نوشته شده بود. هى!هى! هنوز این بخش تمام نشده! ببینید! یک راه منطقى وجود دارد که شما از «من راوى» استفاده کنید و به راحتى توسط خوانندگان به افشاى زندگى خصوصى تان متهم نشوید. راهى که «فیتزجرالد» مثلاً در رمان «گتسبى بزرگ» انتخاب کرد، یعنى یک «من راوى» کاملاً «بچه مثبت» درباره زندگى یک گنگستر گزارش مى داد با حفظ فاصله از حریم خلافکارى هایش یا همین کار را «دکتروف» به روشى دیگر دردرمان «بیلى بتگیت» انجام داد منتها این دفعه «من راوى» یک نوجوان بود که معصومیت نسبى این سن را نیز به معصومیت نسبى «یک گزارشگر» افزوده بود و باورپذیرى قضایا را دو چندان کرده بود! خب! این کارها را هم مى توانید بکنید که بعداً مفصل تر درباره شان صحبت مى کنیم اما تا این مرحله، شما تازه خودتان را قانع کرده اید که مى خواهید قصه بنویسید و پشت میز نشسته اید. بنابراین مرحله بعدى نوشتن ... !
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
شکوفه هاى اردیبهشت
در سال ،۱۳۲۱ جاسوس آلمانى «فریدریش توبیاس» که در بوشهر، از دست مأموران انگلیسى گریخته بود، در سیماى شعر دوستى دلباخته حافظ، در شیراز حاضر شد تا شامگاهان، با تیره کردن موى و در پوشش ایرانى، اطلاعات خویش را درباره مواضع متفقین در ایران، در اختیار رابط آلمانى خود قرار دهد و قرارشان نیز بر سر قبر حافظ بود. شهریور ماه بود و شیراز به دلپذیرى اردیبهشت نبود با این حال، «توبیاس» که پیش از ورود به دانشکده افسرى برلین، شاعرى نازک خیال بود، به سبک و سیاق «گوته» چند بیتى را به آلمانى نوشت در تجلیل از حافظ. این ابیات بعدها در ،۱۳۲۴ سه سال پس از مرگ مشکوک «توبیاس» در قرارگاه انگلیسى ها، توسط یک سرگرد انگلیسى تحصیلکرده در فرانکفورت به انگلیسى برگردانده شد و چون حاوى رمز خاصى نبود، متن اصلى به «سرآلکس برکلى» تحویل شد که مجموعه اى نفیس از شعرهاى سران و افسران نازى را گرد آورده بود. «برکلى» در ۱۹۴۸ و پس از اتمام جنگ، در سفر به برلین، پدر توبیاس را در آن شهر ویران یافت که در خانه اى با دیوارهاى ترک خورده به تطبیق دیوان شرقى گوته با دیوان حافظ مشغول بود و به سردى، با این لرد انگلیسى برخورد کرد اما فنجانى قهوه را- که قهوه اش را از بازار سیاه امریکائیان خریده بود- از وى دریغ نکرد. برکلى با همان آداب دانى سیاسانه انگلیسى، از پذیرایى وى تشکر کرد و رفت اما رونوشتى از شعر توبیاس را بر میز باقى گذاشت. پدر، لختى به آن رونوشت نگریست و رمزى باستانى را که به فرزند، از کودکى آموخته بود باز شناخت اما دیگر جنگ به سر آمده بود و اطلاعات مندرج در آن متن، به درد ارتش آلمان نمى خورد؛ با این همه، شنبه بعد که به سرکلاس درس رفت، در زمینه استفاده مؤثر از استعاره، از شعر پسر مثال آورد و یک ساعت و چهل دقیقه را به آن اختصاص داد. دانشجویان ادبیات آلمانى مشتاق بودند که نام شاعر را بدانند اما پاسخى نشنیدند. فقط استاد به شکوفه هاى بیرون پنجره نگاه کرد و اشکى ریخت تحت تأثیر زیبایى شکوفه ها یا به یاد پسر نمى دانیم! اما اردیبهشت، در برلین پس از جنگ هم، زیبا بود و او بامدادى را به یاد آورد که در اردیبهشتى دور، نام حافظ را به فرزند آموخته بود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
مردى که خیلى چیزها مى خواست
از تمام دنیا یک خانه مى خواست. خانه اى که بزرگ باشد به اندازه ۶۰ متر و البته هر روز مجبور نباشد که پنج طبقه برود بالا، بیاید پائین.
از تمام دنیا یک ماشین مى خواست. ماشینى که ارزان باشد اما ژیان نباشد که مجبور نباشد آخر هفته با اتوبوس شرکت واحد، خانواده را ببرد پارک ملت تا سفره شام شان را روى سبزه ها پهن کنند و کوکوى سبزى را با گوجه فرنگى و پیاز، لقمه کنند و خوشحال باشند که در تهران زندگى مى کنند.
از تمام دنیا یک کار مى خواست که به مویى بند نباشد و به سه ماه نرسیده، فسخ قرارداد نشود چون قرارداد دو ماه و ۲۵روزه بود.
از تمام دنیا یک مدرسه مى خواست براى پسرش که دبیر شیمى اش آنقدر خوب باشد که دائم بچه اش نق نزند براى قبولى در کنکور باید به کلاس آزاد برود و او هم دائم غر نزند که از کجا بیاورد.
از تمام دنیا، دو تا النگوى توپر طلا مى خواست براى زنش؛ تا دائم نرود براى مهمانى ها از خواهرش که زن یک عمده فروش لوازم اتومبیل بود، النگو قرض کند و او همیشه سرش جلوى باجناق اش پائین باشد.
از همه دنیا یک بیمه درست و حسابى مى خواست که خرج سرطان معده اش را تقابل کند براى عمل؛ تا نمیرد.
م ُرد. از تمام دنیا، یک قبر آبرومند مى خواست در بهشت زهرا. نصیب اش نشد چون پولى در بساط خانواده اش نمانده بود.
بگذارید این قصه را خیلى خوش تمام کنیم: وقتى توى قبرش گذاشتند، آرام شد؛ چون دیگر... چیزى نمى خواست!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
فراموشى
نمى دانم یادم هست یا نه اما به هر حال پدربزرگ رأس ساعت ۱۲ مرد. چه سالى احتمالاً حوالى ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳ بود. گفتم که نمى دانم یادم هست یا نه. شاید هم رأس ساعت یک عصر مرد. درست است! تاریخ ها مهم اند مخصوصاً در سن و سال ما ولى ما هم مهم ایم لاقل براى خودمان مهم ایم چون فراموش مى کنیم تا جوان بمانیم. اینجا جاى بدى نیست. گل دارد، درخت دارد، نماى سنگ دارد، داخل ساختمان را تا شانه ها سنگ کار کرده اند و به سقف هم رنگ آبى آسمانى زده اند و هفته اى دو بار هم آش پشت پا مى دهند که حواسمان باشد که زیاد به آخرش نمانده. من از خوراک لوبیایش بیشتر خوشم مى آید.
چند تا لوبیا را از توى آشپزخانه کش مى روم تا توى نامه براى نوه ام که حالا پنج سالش است بفرستم، همراه یک کتاب مصور کودکان درباره جک و لوبیاى سحرآمیز.
مى دانید؛ پسرم یک سالى است که اینجا نیامده یعنى گفته که نمى آید. انتخاب اینجا هم کار خودم بوده چون مى خواستم جایى باشم که کسى اذیت نشود. پولش را هم خودم مى دهم از حقوق بازنشستگى و پول اجاره خانه اى که دیگر نمى توانستم تنهایى توش زندگى کنم.
اینجا، جاى خوبى است اما جاى خانواده را نمى گیرد. پسرم گفته که سر نمى زند به من چون من آنقدر خودخواهم که خانه را اجاره داده ام در حالى که او مستأجر است. گفته باید فکر یک بچه دیگر، نوه دیگر، عروس دیگر باشم و من هم سعى مى کنم نامه هایى را که براى نوه ام نوشته ام و برگشت خورده، همه را سالم و تر و تمیز نگه دارم براى بعد از مرگم تا همراه سند خانه به دستش برسد. به گمانم مى توانم ۱۵ سال دیگر عمر کنم اگر بشود همه چیز را فراموش کرد. من که سعى مى کنم دکتر! فکر مى کنم بشود؛ یعنى حتماً مى شود چون فراموش کردن بخشى از طبیعت این سن است.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
دیدن و ندیدن
در سال هایى که نه خیلى دور بود نه خیلى نزدیک، سرزمینى بود که نه خیلى دور بود و نه خیلى نزدیک. آدم هاى این سرزمین یک ویژگى داشتند که مردم جاهاى دیگر نداشتند یعنى مى توانستند دورترین جاهاى دنیا را ببینند اما نمى توانستند جلوى پایشان را ببینند! در این سرزمین همه زمین مى خوردند، همه به هم مى خوردند، همه کاسه ها مى شکست، همه سرها مى شکست.یک روز مردى که مثل همه مردم روزگار ما و روزگارهاى دور، به اندازه اى مى دید که باید مى دید، گذارش افتاد به این سرزمین. اولش فکر کرد که همه مردم از نعمت بینایى محروم اند اما بعدش متوجه شد که خیر! اینها یک جورى عجیب و غریب اند.
مثلاً غرق شدن یک کشتى در دریاى مغرب را مى بینند اما برفى را که روى سقف خانه نشسته و عنقریب سقف را پائین مى آورد، نمى بینند.این مرد که چندان هم جهان دیده نبود و بهره هوشى اش در حد متوسط بود تصمیم گرفته یک سازمان خدماتى براى نابینایان تأسیس کند و کارمندها را هم از سرزمین هاى دیگر بیاورد که قدرت دیدنشان عادى باشد.
این مؤسسه خدمات بسیارى ارائه مى داد از جمله از شکسته شدن سر و کاسه جلوگیرى مى کرد و در عوض، حق الزحمه ناچیزى مطالبه مى کرد و آن هم این بود که دریافت کنندگان خدمات باید جاى گنج هاى سرزمین هاى دور را به مرد مى گفتند.
کاسبى خوبى بود و مرد در کمتر از یک سال به ثروتمندترین مرد دنیا بدل شد.او حالا همه چیز داشت و نیازى نداشت که در آن سرزمین بماند اما یک دفعه اتفاق عجیبى برایش افتاد.
دیگر نمى توانست جلوى پایش را ببیند اما مى توانست جاهاى خیلى دور را ببیند. کارمندهایش هم دچار همین مشکل شدند و مشکل اصلى از جایى شروع شد که دیگر هیچ کس حاضر نشد براى کار پایش را آنجا بگذارد چون همه فکر مى کردند که این مریضى مسرى است. ما نمى دانیم آخرش چه بلایى سر مرد آمد اما مى دانیم که ثروتش دیگر پشیزى ارزش نداشت. مشکل هوش متوسط اغلب همین چیزهاست؛ وگرنه... پولدار شدن زیاد هم مشکل نیست! یک مثل چینى مى گوید: «هر چیزى را که شنیدى باور نکن و هر چیزى را که باور کردى، نشنیده بگیر!»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
مى روم سرى به بقیه ی مریض ها بزنم
گفت:« این گل تقدیم به شما!» به زانو درآمد. شاخه گل سرخ را پیش برد تا دستى نامرئى آن را در هوا بگیرد اما دستى در میان نبود.
گفت: «تولد شماست، به نشانه تبریک!» اما باز، دستى نبود که گل را بگیرد. گفت:«باز هم مى آیم خدمت تان!» و بلند شد؛ و برگشت؛ و به اتاق اش رفت؛ و در را بست.
دکتر گفت: « کار هر روزش همین است. این، تنها نشانه قابل توجه جنون اوست. خطرناک نیست با این همه نگهش مى داریم. مجنون هاى خطرناک ترى هم داریم. کسى اینجاست که گمان مى کند ابن سیناست و یک بار، سرنگ اشتباهى به بقیه تزریق کرده است و دیگر مجاز است با دیگر مریض ها تنها باشد.» مى پرسم: «چطور به سرنگ دسترسى داشته » مى گوید:«ساده است دکتر! دکتر بوده. خودش اینجا، دکتر بوده!» و مى خندد. از خنده اش دل خوشى ندارم اما تازه واردم، باید تحمل کنم. مى گوید: «جنون، مسرى است. این را به تجربه فهمیده ام. حتى خود من، در امان نمانده ام. نگاه کنید!» و یک «یو یو» از جیب روپوش سفیدش درمى آورد و شروع مى کند به بازى کردن؛ بالا - پائین بالا - پائین. «یویو» از نخ خود بالا و پائین، پائین و بالا مى رود. مى گویم: «بس کن دکتر! آخرش چه » مى گوید: «بى خطر است. حداقل من فکر نمى کنم که ابن سینا هستم. معمولاً این طور است که بى خطرها، مأمور محافظت از پرخطرها مى شوند. به خودت نگاه کن! به اندازه کافى جنون دارى. به نظر من همان کتاب شعر که بیرون دادى مدارک کافى براى بسترى شدن ات هست و باز با «یویو» اش بازى مى کند. به نظرم جاى عجیبى است اما به قول او، دکتر بودن در اینجا، بهتر از بسترى شدن است. مى روم سرى به بقیه مریض ها بزنم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
این قصه را مادر مادربزرگم از مادر مادربزرگش شنیده بود و من هم تصمیم دارم براى نوه ام تعریف کنم، حتى اگر موقع مرگم، تازه به دنیا آمده باشد. قصه ها معمولاً یک ارثیه مهم اند اما هیچ کس، جدى شان نمى گیرد.
بگذریم! مادر مادربزرگم تعریف کرده بود براى مادرم که در روزگار قدیم پیرمردى بود که شش تا اسب داشت و هفت پسر. پسر کوچک تر البته از اسب بى نصیب مى ماند موقع تقسیم ارث؛ بنابراین تصمیم گرفت بخت اش را امتحان کند و برود شعبده بازى یاد بگیرد. راه افتاد و رفت و رفت. یک وقت به خودش آمد که اى دل غافل ! رسیده به خانه شیطان. خانه شیطان چیز عجیب و غریبى نبود. لااقل عجیب و غریب تر از خانه هاى اعیانى تهران نبود، فقط روى درش نوشته بود: «خوش اومدى. پدرتو در مى آرم!» پسر کوچک تا خواست بگوید «بسم الله ...» یک نره غول نتراشیده و نخراشیده جلوش سبز شد که دو دستى دهن اش را گرفت. بعد خود شیطان از خانه آمد بیرون. برخلاف چیزى که گفته مى شود ظاهر مرتب و شیکى داشت و خیلى هم مهربان به نظر مى رسید. گفت: «پسر جان! اگر مى خواى چیزى یاد بگیرى باید دو تا قول بدى. اول این که همون کلمه اى که الآن مى خواستى به زبون بیارى به زبون نیارى. دوم این که نصف عمرتو به من بدى.» پسر با خودش دو دو تا چهار تا کرد و از آنجا که آدمیزاد شیر خام خورده است قبول کرد. رفتند توى خانه و شیطان، انواع و اقسام شعبده بازى ها را یادش داد. بعد از شش ماه و شش روز و شش ساعت، شیطان گفت: «برو دیگه نبینمت! عمرت که نصف شد میام سراغت!»
پسر، به محض این که پایش را از خانه بیرون گذاشت، شیطان ظاهر شد. پسر گفت: «کارى داشتى » شیطان گفت: «عمرت نصف شد!» پسر دید عجب کلاهى سرش رفته، گفت: «تو کلک زدى چون مى دونستى چقدر عمر مى کنم.» شیطان گفت: «پسر جان! نوشته روى در رو دیدى. از سَر و سِر منم توى این شیش ماه سر درآوردى. این مزخرفات چیه که میگى » پسر خواست بگوید: «بسم الله» هر چى خواست نتوانست. شیطان گفت: «مگه الکیه » و بعدش، دیگر کسى پسر را ندید.قصه جالبى بود، نه راستى! دلتان مى خواهد شعبده بازى یاد بگیرید فقط دو تا شرط دارد! زیاد مشکل نیست. خودم فرمش را براى تان پر مى کنم!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
طبیعت صحرا
خیلى پیش از آن که چنگیز بگوید سپاهیان تیغ در مردمان نهاده بودند از خرد و کلان، چنگیز گفته بود که «عذاب خداوندم!» کلامى که در مکان و زمانى دیگر، مى توانست مایه مزاح باشد اما چندان تیغ بر کودکان و زنان فرود آمده بود که مردان را مایه زهرخندى حتى نمانده بود.
بازماندگان، در میدان بخارا جمع شده بودند و خاک به سرخى مى زد از شدت خون که آن را سیراب کرده بود. چنگیز آمد با خدم و حشم مغولى اش. چندان در بند ظاهر نبود.
پشمینه پوشى بود شمشیر به کف که از صحارى مغولستان تا آبادانى چین را به اشارتى پیموده بود تا جز قهر صحرا و تقدیر مواج آدمى برابر شگفتى هاى شن، چیزى را نبیند و خود را بدل کند به قهر طبیعت.
مردان و زنان و کودکان، هراسان، به دهان وى چشم دوخته بودند که گفت: «بکشید! در صحرا نیز... مردمان مى میرند!» و گفت: «از خشم چنین نکنم؛ ارنه توانم به بیست روز زجر فرمایم و بعد بکشم. تقدیرتان چنین است.»
آه و ناله و خون در وى تأثیر نداشت. گفت: «چونان توفان شن است. چاره نباشد اما صحرا... به توفانش صحراست!» پس گفت دیوارها بریزند و خانه ها بسوزند و از شهر نماند مگر یادگارى براى موران.
بیرون آمد. فرزند کهتر را فرا خواند. گفت: «چنین باید کشت. چنین باید صحرا را فرا خواند. مباد که بعد من، غیر این کنى. مباد که اسب را واگذارى و به سبزه نشینى. مباد که رحم آورى.»
بمرد و به نواده اش چون تاج رسید، همه از یاد برد. بر چمن نشست. ویرانه ها، به آبادى بدل شدند؛ و روزگار چنان شد که مغولان، نام پارسى بر خود نهادند؛ و صحرا، به مغولستان بازگشت. آرى! طبیعت صحرا این باشد؛ چون که پیش رود، درماند، بازگردد. در خود فرو رود. در ویرانى خود، ویران شود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٠ ب.ظ روز سهشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
|
|
نگاهى به مجموعه شعر «پیرتر از خود» از حمیدرضا شکارسرى
موفقیت منتقد در حوزه شعر
 |
|
|
یک «اروند مى تواند به خزر بریزد و خزر مى تواند به سواحل بوشهر بکوبد برف اردبیل مى تواند در بندرعباس ببارد و شرجى بندرعباس مى تواند عرق یزدى ها را در بیاورد خرماى بم مى تواند در منجیل بپزد و باد منجیل مى تواند منارهاى اصفهان را بجنباند باران رشت مى تواند بر زابل بریزد و شن هاى زابل مى تواند تهران را مدفون کند... *** من اما مقصدى جز تو نمى توانم داشته باشم و فقط مشهد مى تواند در پایان این پرواز بى پایان نشسته باشد...» «پیرتر از خود» تازه ترین مجموعه شعر حمیدرضا شکارسرى است که در طى سال هاى اخیر - اگر «اخیر» را به ده سال ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۷ معنا کنیم- به عنوان فعال ترین منتقد ادبى «شعر انقلاب»، مطرح بوده و هست. البته حضور وى در عرصه نقد، نمودش خیلى بیشتر بوده تا مثلاً در حوزه شعر؛ نه فقط به دلیل کم تولیدى یا کم صادراتى او که بیشتر به دلیل تعلق خاطر وى به نوعى شعر که چندان در روزگار هفتاد یا هشتاد - نه در حوزه «شعر انقلاب» و نه در حوزه شعر مدرن یا پست مدرن - خریدار چندانى نداشته است. گرچه وى، در حوزه نقد هم از اصول نظرى همین نگرش استفاده برده اما به دلیل انطباق اتفاقى مؤلفه هاى اصلى چنین شعرى با حوزه مورد نظر - و گاه دست بردن عمدى شکارسرى در این مؤلفه ها- «شعر انقلاب» بیش از آن که مورد «نقد » قرار گیرد، مورد ارزیابى و واکاوى مجدد قرار گرفته و تشریح شده تا.// و از این رو، متون شکارسرى هم مورد استقبال شاعران حوزه «شعر انقلاب» قرار گرفته - که فقدان چنین منتقدى را از سالها قبل احساس مى کردند - هم از سوى شاعران و منتقدان حوزه هاى دیگر شعر جدى گرفته شده - چرا که هیچ یک از آنان، داراى آن اندازه شهامت اجتماعى یا نظرى نبوده اند که به چنین حوزه اى پا نهند و البته بى طرفانه نظر دهند. آنچه حمیدرضا شکارسرى را طى این سالها در خط مرزى موفقیت - به دلیل نقدها- و عدم موفقیت - به دلیل شعرها - قرار داده، اتکاى او به مبانى نظرى حرکتى است که در دهه چهل کلید خورد و به گمان بعضى، موفق ترین حرکت نظرى در حوزه شعر امروز بود [که البته به واقع چنین نبود و تقریباً از مبانى نظرى عارى بود اما شعر «رؤیا» و تبلیغات روزافزون ادبى حول «بیانیه شعر حجم»، آن را در هاله اى از افسانه فرو برد و پرسش ها را در پرده گذاشت و هرکس از ظن خود یار آن شد!] با این همه ، به رغم تعداد قابل توجه شاعران شعر حجم در دهه هشتاد [که اغلب شان شعر حجم نمى گویند بلکه تصور مى کنندکه شاعر حجم سرایند!] این نگره، هیچ وقت غیر از «رؤیا» شاعر مطرحى نداشته است. شکارسرى در این حوزه ، همان روشى را در پیش گرفته که دیگران نیز به آن راه رفته اند اما موفقیت شان همچون او نبوده یعنى از ظن خود به سراغ شعر حجم رفته اند و چون حمیدرضا شکارسرى، آنچه از ظن خود به افسانه این نگره افزوده، خلاقانه تر و کاربردى تر بوده، بنابراین پیروز این میدان بوده است. البته در حوزه «شعر انقلاب » - و مشخص نیست اگر از این حوزه پا را بیرون نهد، تا این حد موفق باشد و بر استثنائات هم داورى نتوان کرد. بااین همه شعر شکارسرى را حکایت دیگرى است. او که از سال هاى نخستین دهه شصت، به آزمون و خطا، راه هاى بسیار رفته و عرصه هاى مختلف را آزموده - که شعر کلاسیک نیز از آن زمره بوده -، شعرش نه در دهه هاى شصت و هفتاد نام آور شده،نه در دهه هشتاد، پیشنهادهاى مؤثر و جاندارى ارائه کرده؛ این روایت اوست تا پیش از «پیرتر از خود» که به گمانم، حکایت اش، دیگر است و براى نخستین بار مى توان یک شاعر جدى با پیشنهاداتى جدى را در آن رصدکرد. دو «کوه و آسمان شهادت مى دهند سه هزار سالى باید گذشته باشد لباس هایم اما عجیب نیست سکه هایم سیرم مى کنند و به چشم سربازانى آشنا مى آیم که نام دقیانوس بر قنداق مسلسل هاشان.// غار در خواب ادامه یافته است من هم دوباره احتمالاً خواب ندیده ام که بیدار شده ام » شکارسرى در این کتاب ، دیگر از آن «تصور شعر حجمى آثار گذشته اش» جدا شده، مگر در تک مضراب هایى که تاریخ پاى شعر، بیشتر از خود شعر، گواه این التزام نامقبول است! یعنى روشن است که شعر همان نیست که در دهه هفتاد سروده شده یعنى به عینه نیست. مشمول ویرایش شده ، ولو به «حرف اضافه اى» یا «حرف ربطى»یا.// که شعر، میانه اى است میان آن گونه گویى و این گونه گویى. شکارسرى در «پیرتر از خود»، به روشنى، متمایل است به پیشنهادات وجه متعادل شعر هفتاد و البته، چندان در روشن کردن موتور «زبان» کوشا نیست با این همه در ورود ایده هاى تازه و به «سهل گویى» گراییدن و تلاش براى رسیدن به «چندمنظرى گویى» کوشاست و در دو مورد نخست، موفق. شعرهاى او از مناظر مختلف البته عارى است. در واقع، معانى گوناگون در شعر وى غایب اند گرچه او سعى دارد تا با چرخاندن دوربین و نشان دادن گاه جزئیات غیرضرورى به «چندمنظرگویى» برسد اما بیشتر شاهدچند نماى غیرضرورى از یک حادثه ایم تاچند منظر یا چند مفهوم از آن. «عبدالباسط دچار افسردگى شد آن قدر که تنها بر رف نشست عبدالباسط آسم گرفت آن قدر که خاک خورد //.» آنچه این شعر به ما نشان مى دهد قرآنى است روى رف که مدت هاست سراغش نرفته ایم و آنچه به ما مى گوید این است که «اى مؤمنان چرا با کتاب خدا بیگانه شده اید » پیام خوبى است اما مشکل آن است که پیام است. پیام یعنى همان «خبر»؛ کار شعر «خبر» دادن نیست. آنچه به زعم من شعر شکارسرى را در این کتاب از رسیدن به یک موفقیت آنى و قابل تأمل باز مى دارد درحقیقت همین پیام دهى و تک منظرى بودن آن است؛ وگرنه زبان روایت در این شعرها نرم است و در حد قابل قبولى، روایت سهل است؛ با این همه وجه «ممتنع» بودن آن - از منظرى که اکنون این کلمه حاوى معناى آن است یعنى بى طرفى در روایت - دچار اغتشاش و اضطراب است. شکارسرى در این کتاب ، درکار ارائه دادن نوعى شعر آئینى پست مدرن است که موفق ترین نمودش همان شعر «مقصدها»ست با آغاز: «اروند مى تواند به خزر بریزد./.» که شعر قابل تأمل و تأثیرگذارى است اما شاعر با جایگزینى یک «دال» با یک «دال » دیگر ، از تعداد «مدلول»ها کاسته است. «مشهد» به عنوان یک «نشانه» در چند زبان زنده دنیا، قادر به تولید «مدلول»هاى قابل فهم است چقدر مى توان بر نشانه شناسى، در این حوزه متکى بود / به گمانم شکارسرى، براى موفقیت درگام بعدى، باید از «اتکاى صرف» به نشانه ها - که ارثیه شعر حجم است - دست بشویدو به «بازمعنایى» آنها در متن مشغول شود.
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٤٧ ب.ظ روز سهشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
اسب و مرد
اینطور که گفته اند جرم یحیى برمکى این بود که پدر جعفر برمکى بود. مى گویند که یک بار یحیى از هارون الرشید سؤال کرد که جرم جعفر چه بود و هارون الرشید ، جواب داد: «پسر تو بود!»
مى شود قتل خاندان ایرانى برامکه را با تفسیرهاى سیاسى دوران عباسى همراه کرد یا قصه هایى که عوام از ناخرسندى هارون الرشید نسبت به ازدواج پنهانى وزیرش با خواهرش «عباسه» ساختند و البته دلیل محکمى نبوده و نیست.
واقعیت آن است که آل عباس هرگز در قدرت، اهل رفیق بازى نبود. اهل رعایت حقوق خویشاندى هم نبود. خود هارون اگر برادرش بر اثر مرگى نابهنگام - و البته مشکوک - نمى مرد، نه تنها خلیفه نمى شد که سرنوشتى بهتر از سرنوشت جعفر برمکى نداشت.
بگذارید به بخش نانوشته این قصه بپردازیم که کنیز مطبخ زبیده - مادر امین و همسر هارون - روایت کرده و یکى از شاعران گمنام عصر عباسى - با حذف نام هاى مشکل ساز - آن را به نظم کشیده و در قرن نهم هجرى، «کمال الدین» نامى، آن را به نثر پارسى - یا در واقع «شعر منثور» - برگردانده است.
این شعر در واقع صحت تاریخى روایتش مورد تردید است اما به هر حال، بخشى از واقعیت است یعنى بخشى از واقعیتى است که اکنون ما به آن باور داریم:
«پنداشت که چون بر اسب نشیند / خواهد تاخت تا دورها/ پنداشت که چون اسب، مرکب دوست بود، مرکب اوست / پنداشت به دورها خواهد رفت/ گنجینه ها خواهد آورد / دوست را شادکام خواهد کرد / اما دوست، اسب را دوست تر مى داشت تا گنجینه هاى در راه را / سر از او برگرفت / خود بر اسب نشست / اما... تا دورها نرفت/در آستانه قصرش/دورى زد!»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱٢ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
فانوس
خاک بود. خاک بود. خاک بود. باد بود. باد بود. باد بود. و چشم، چشم را نمى دید. و ما همدیگر را نمى دیدیم. فقط صداى مرثیه را مى شنیدیم و از بالاى سر، خورشید مى خواست غبار را سوراخ کند و بیاید پائین اما نمى توانست. همه جا تاریک بود؛ نه مثل شب مثل کورى مثل ندیدن. توفان بدى بود. بعد بلندگوى سیار هم قطع شد. سیمش یا باطرى اش گیرى پیدا کرده بود. به هرحال مانده بودیم چه کنیم؛ تا ده بالایى شش کیلومترى مانده بود و اگر مى خواستیم برگردیم، ۱۰کیلومتر هم تا ده خودمان راه بود. دویست نفر آدم گیر افتاده بودند وسط توفانى که نه راه رفتن برایشان گذاشته بود و نه راه برگشتن. عَلَم را زمین گذاشته بودیم چون باد، خیلى تکانش مى داد و هى لنگر برمى داشت و ترسیدیم روى سر کسى بیفتد. توى جاده باریکى بودیم که بغلش، سیصد متر دره بود و همدیگر را گرفته بودیم که پرت نشویم ناغافل. اگر توفان به شب مى کشید واویلا بود. بعد، از دور یک فانوس دیدیم؛ زیاد دور نبود. دویست متر جلوتر. آرام و به هم چسبیده رفتیم طرفش. هرچه جلوتر مى رفتیم فانوس دورتر مى شد. هرکسى آنجا بود وضع ما را مى دانست اما هرچه صدایش مى زدیم جواب نمى داد. دو ساعتى طول کشید تا به ده بالا رسیدیم با این همه هیچ کس «فانوس به دست» را ندیده بود. مردم ده بالا مى گفتند یک بار هم، سى سال پیش این اتفاق افتاد. مى گفتند آن موقع هم کسى نفهمیده فانوس، دست چه کسى بوده. مى گفتند سى سال پیش هم... عاشورا بود.
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠۸ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
دلیل
برف مى آید وسط تابستان. گل پنبه است که آدم ها را سفید کرده و پیراهن هاى سیاه را، سفید. «سفیدى چیز خوبى است» پدرم مى گفت خدابیامرز؛ و صلوات مى فرستاد؛ و هر وقت یک لیوان آب مى دادیم دستش، شمر را لعنت مى کرد. یک بار نوه اش، پسر خواهر بزرگم، پرسیده بود که شمر چه کار کرده و پدر، جلوى چشم هاى بچه را با دست هاى بزرگ و زمخت اش گرفته بود و پرسیده بود: «حالا چیزى مى بینى » و بچه ندیده بود. گفته بود: «شمر، جلوى دیدن را گرفته.» و بچه هم پرسیده بود: «پس چرا ما الآن همه چیز را مى بینیم » مادرش، قضیه را جمع کرده بود: «بابابزرگ منظورش این نبود». زیادى فلسفى حرف مى زد. صد بار گفته بودم: «پدر! راحت بگو امام حسین(ع) را شهید کرد و خلاص!» سرى تکان مى داد و مى گفت: «نه! نمى شود. اصل مطلب چیز دیگرى است.» و برف باریده بود وسط تابستان؛ وقتى که داد زده بودم: «برجمال محمد صلوات!» او توى تابوت بود و روى دوش ما. باد، گل پنبه آورده بود و ما براى دلخوشى دل مادر گفته بودیم گلریزان قدم اش به بهشت است؛ و مادر سرى تکان داده بود: «اول مى روند برزخ بعد بهشت یا جهنم، بهشت یا جهنم را که ما نمى دانیم.» و گریه کرده بود. بعد از یک عمر، فلسفه بافى پدر، نصیب او هم شده بود. قبر آماده بود. نماز میت را که خواندیم برف بند آمد اما ته قبر و همه قبرستان، سفید شده بود. کفن پدر هم سفید بود. پسر خواهرم وسط آن گریه و زارى چادر مادرم را گرفته بود و مى پرسید: «مرگ یعنى چى » و مادرم آرام مى گفت: «مثل این است که بعد از ندیدن، ببینى. مثل این است که از خواب بیدار شوى.» و بچه مى گفت: «پس، فردا صبح، مامان که صدا زد، من مى میرم » برف همه جا را پوشانده بود. در تابستان... برف همه جا را پوشانده بود. فردا صبح، پسر خواهرم از خواب بیدار نشد.
|
|
|
|
 |
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠۳ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
عروسک
همه چیز را گذاشتیم براى فروش؛ اول یخچال بود بعد تلویزیون آمد وسط؛ بعد کمدها؛ کمدهاى لباس کمدهاى فلزى ظرف؛ بعد ظرف ها؛ کریستال چک و لیوان ترک و استکان فرانسوى؛ چند بشقاب نقش دار قجرى هم که جهیزیه زنم بود که از ماترک جهیزیه مادرش به خانه مان آورده بود اضافه شد؛ میز تحریر من؛ کامپیوتر من؛ خودنویس هاى نوک طلا که هدیه هاى تجارى بود و یادگار روزگار خوبى که همه چیز شرکت سرجایش بود. کفش هاى ایتالیایى و کت و شلوارهاى یک بار هم نپوشیده و آخرش هم خود خانه. حراج در خانه بود و همه چانه مى زدند سر این گنجینه ویران شده. یکى مى گفت: «لابد مى خواهند بروند خارج.» یکى مى گفت: «خدا بدهد برکت. با پارو مى روند سراغ درآمدشان و حالا همه چیز را نو مى کنند.» بعضى ها هم درگوشى مى گفتند: «ورشکست شده؛ به پیسى خورده؛ اینقدر که بریز و بپاش داشته.» زنم حرفى نمى زد. فقط نگاه شان مى کرد همان طور که به دیوارها نگاه مى کرد و به تقویم؛ و من مى گفتم: «درست مى شود. درست مى شود.» کار شرکت تمام بود. به پیسى خورده بودم و مى خواستیم برویم خارج اما بچه، یکى، دو دقیقه قبل از بسته شدن در هواپیما تمام کرد. دختر بود و به زور شش ماهش مى شد. زنم فقط گفت: «کافى است.» گفت: «باید تمامش کرد.» و اصلاً گریه نکرد؛ نه روى سنگ قبر، نه شب هفت. مى گفتند اگر برویم خارج درمان دارد. مى گفتند مى شود تا هجده سالگى زنده نگهش داشت و تا آن موقع هم علم آنقدر پیشرفت کرده که... نقص، مادرزادى بود. این طور مى گفتند؛ و زنم، وقتى که هیچ کس نبود، وقتى که همه رفته بودند لباس سیاه شان را درآورند، عروسکى را که قبل از تولد برایش خریده بودیم در دست گرفت و عروسک هى تکرار کرد: «مامان، مامان» و زنم هى تکانش داد، انگار براى بچه اى لالایى بخواند.
|
|
|
|
 |
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥٧ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
بازگشت
بگذارید داورى نکنیم. بگذارید همانطورى شود که خودش مى خواست. بگذارید این قنارى کنار این قبر بخواند. وصیت کرده بود که قنارى را کنار قبر بگذارند تا دلش به خواندنش خوش باشد. خب قنارى، سایبان مى خواست. آب مى خواست. دانه مى خواست. پاسبان مى خواست. گیرم پولى هم مى دادیم به نگهبان قبرستان که تر و خشکش کند، گربه مى آمد و مى بردش. جک و جانور زیاد بودند آنجا؛ اما وصیت، وصیت بود. باید عملى مى شد. گفتیم احتمالاً دو، سه روزى بیشتر قنارى دوام نمى آورد و وصیت از گردن ما ساقط مى شود. قنارى را توى قفس اش گذاشتیم و قفس را گذاشتیم روى سنگ قبر و برگشتیم؛ صداى قنارى را مى شنیدیم که پشت سرمان مى خواند، انگار صدامان کند. زن عمو، چند قطره اى هم گریه کرد اما خب، نظر شوهرش این بود و ...سه روز بعد، قنارى هنوز زنده بود و سرحال؛ و هفتم آن خدابیامرز هم؛ و چهلمش؛ و سالش. همه اهالى ده جمع شده بودند تا قنارى را نگاه کنند و رمز زنده بودنش را کشف. حالا دیگر همه برایش آب و دانه مى آوردند اما نمى خورد و همین طور مى ماند. گاهى اوقات تنى به آب مى زد اما طرف دانه ها نمى رفت؛ بعد، یک شب جمعه که جمع شده بودیم در قبرستان؛ دیگر قنارى نبود یعنى درهاى قفس بسته بود و ... نبود! سنگ قبر هم از وسط دو پاره شده بود انگار یک نفر، از آن زیر آمده باشد بیرون. همه مان ترسیده بودیم. پسر دومش که به لکنت افتاد و دیگر لکنت اش خوب نشد. فقط یادم هست در آن هیر و ویر، یک نفر در تاریکى زد روى شانه ام. شانه راستم بود به گمانم؛ به گمانم چیزى هم گفت. الآن خوب یادم نیست چه گفت. یادم هست که بعد، از حال رفتم. یادم هست یک ماهى یک طرف بدنم - طرف راستم - بى حس شده بود. یادم هست که صداى قنارى شنیده بودم و بله! یادم هست که گفته بود: «عمو!»
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥۳ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
پایان اخلاقى یک قصه
کلاغ ها دو دسته هستند: آنهایى که به خانه شان مى رسند و آنهایى که نمى رسند. قصه ها دو دسته هستند: آنهایى که در آنها، کلاغ ها به خانه شان مى رسند و آنهایى که در آنها، نمى رسند. یکى از آن کلاغ هایى که به خانه اش هرگز نرسید، تصمیم گرفت براى یکى از آن کلاغ هایى که همیشه به خانه اش مى رسید، یک تله کار بگذارد. بنابراین رفت سراغ یک سازنده تله هاى انفجارى در ارتش امریکا؛ این بابا یک گروهبان آویزان بود که در دنیا هیچ کارى جز ساختن تله هاى انفجارى بلد نبود و البته مجانى هم کار انجام نمى داد. کلاغ قصه ما، در کلمبیا با چند نفر آشنایى مختصرى داشت، بنابراین با رابط هاى آنها در اف.بى.آى تماس گرفت و یک محموله مواد را با یک خبر موثق از محل اختفاى «بن لادن» - که بعداً معلوم شد چندان هم موثق نیست - عوض کرد و محموله را داد به گروهبان و گروهبان، یک تله انفجارى به کلاغ داد که امتحانش را قبلاً در جنگ عراق پس داده بود و در «گوشت چرخ کرده» کردن حریف، حرف نداشت. کلاغ، تله انفجارى را کنار یک قالب صابون گذاشت تا کلاغى که مى خواست برسد به خانه اش، براى شستن پر و بال بچه هایش برود سراغ صابون و بعد، بومب! ببینید! همیشه اوضاع آن طورى که آدم - یا کلاغ! چه فرقى مى کند؟ - مى خواهد پیش نمى رود. کلاغ مورد نظر هم به خانه اش رسید چون تله انفجارى کار نکرد و محموله مواد هم، شکر بود و رابط کلاغ اولى در کلمبیا، نماینده «اینترپل» بود و خود کلاغ هم، طى یک نامه رسمى، از حضور در قصه هاى بعدى منع شد و حالا، بیکار شده و توى افغانستان، خبر نیروهاى کرزاى را به طالبان و خبر طالبان را به نیروهاى کرزاى مى رساند. نتیجه اخلاقى این قصه این است که نه قصه ها و نه نویسنده ها، عاقبت خوشى ندارند. پس به بچه هاتان توصیه کنید که نویسنده نشوند! و یک نتیجه دیگر: با ارتش امریکا وارد معامله نشوید!
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٤٧ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
داستان بى پایان
در سال هایى که هیچ کس یادش نیست چه سال هایى بود و در جایى که هیچ کس نمى داند کجا بود، یک پسربچه ۱۱ ساله که یادش نمى آید از کجا آمده و در آن «هیچ کجا» چه کار مى کند، وارد یک «افسانه» شد که از ذهن یک نویسنده درجه سه، که قرض هایش از موجودى بانک اش بیشتر بود، بیرون پریده بود. آن پسربچه ۱۱ ساله باید از یک هواپیماى مسافربرى در مقابل یک اژدها محافظت مى کرد اما ناشر به نویسنده گفته بود که این ایده، یکى از مزخرف ترین ایده هایى است که به ذهن یک نویسنده - از آغاز تاریخ «کتابت» تا به حال - رسیده و نویسنده هم، افسانه را از ذهن اش دور انداخته بود. پسربچه حالا توى هواپیما بود و یک اژدهاى عصبانى را هم جلوى هواپیما مى دید که قصد داشت این هواپیما را به یک تابه تفلون و آدم هاى توى آن را به کباب تابه اى تبدیل کند. واقعاً چه کار زشتى! پسربچه، اولین کارى که کرد بیسیم را از دست خلبان - که خیلى ترسیده بود - گرفت و با برج مراقبت صحبت کرد. - «برج مراقبت! برج مراقبت! من پسربچه ۱۰ ساله اى هستم که اصلاً معلوم نیست چرا باید وسط این ماجرا گیر کرده باشم؛ لطفاً یک نفر به آن نویسنده کله پوک خبر بدهد که خرابکارى اش را درست کند!» والبته کسى در برج مراقبت نبود تا به آن نویسنده کله پوک خبر بدهد. خب! از این لحظه به بعد، حوادث زیادى اتفاق افتاد که هیچ کدامشان به پختن مسافران در هواپیما منجر نشد اما پسربچه و اژدها با هم دوست شدند چون هر دوشان بدون این که بخواهند وارد این ماجرا شده بودند و هواپیما هم رفت که توى فرودگاه خودش بنشیند؛ اما بشنوید از نویسنده؛ وسط خیابان و موقعى که دنبال یک نفر مى گشت که براى پرداخت یکى از قسط هاى بانک اش، از یارو پول قرض کند، یک اژدها که رویش یک پسربچه ۱۰ساله سوار بود، جلویش سبز شد. نویسنده فقط توانست بگوید: «مى دانستم!» و بعد، جایى که ایستاده بود، مقدارى خاکستر دیده مى شد. بیچاره بانک هایى که نویسنده دیگر نمى توانست قسط هایشان را بپردازد! به نظرم باید جلوى رفتار خشونت آمیز افسانه ها را نسبت به نویسنده ها گرفت!
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:۳۱ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
آرزوى یک مرد
از همه جهان، تنها یک برگ مانده بود و یک درخت خشکیده و یک آدم زیرش و یک جزیره به وسعت ده قدم و کلى آب دور و برش؛ البته آفتاب هم مانده بود بالاى سر؛ و چند ماهى که سرشان را از آن «کلى آب» بیرون مى آوردند و گاهى نگاه مى کردند به مرد که کنارش یک چشمه آب شیرین -که یادمان رفته بود به آن اشاره کنیم - در خودش مى جوشید و بالا مى آمد. دست مرد، یک چوب ماهیگیرى بود که هفته قبل، از مغازه اى که فقط دو کیلومتر با جزیره فاصله داشت و حالا زیر آب رفته بود، خریده بود. روى سرش، یک کلاه حصیرى بود که ده روز قبل، از پسر بچه اى که ۱۰ کیلومتر آن طرف تر، از ترس مأموران «رفع سد معبر» در حال دویدن بود خریده بود و بعد از آن توفان آخرالزمانى، پسر بچه را دیده بود که با یک کلاه حصیرى روى سینه اش، روى آن «کلى آب» دراز کشیده بود و چشم هایشان را بسته بود و از نزدیک جزیره گذشته بود. مرد، یک اجاق آتش هم داشت. ببینید! یکى یکى از قلم افتاده بود همه آن چیزهایى که از جهان مانده بود! و توى اجاق، ماهى کباب مى کرد و البته نمک نداشت اما مى توانست کمى از آب شور اطراف جزیره را توى چاله اى بریزد و زیر آفتاب خشک اش کند و نمک بپاشد روى ماهى، این ها، برنامه هاى بعدى اش بود براى سى سال بعد که ۶۰ ساله مى شد. یادش آمد که سه روز قبل، آرزو کرده بود که در یک تعطیلات ابدى، خودش باشد و یک جزیره و کلى ماهى براى گرفتن و دیگر هیچ چیز، هیچ کس نباشد و شبش، باران شروع کرده بود به باریدن و آب دریا بالا آمده بود و حالا، تنها مرد مانده بود و جزیره اش. مرد، سى سال دیگر زنده ماند و وقتى به شصت سالگى رسید، ما سوار کشتى اقیانوس پیماى مان به جزیره رسیدیم. گفت: «پس دنیا، همه اش نابود نشده!» و ما، با لبخندى که مناسب این لحظه هاست، گفتیم: «نه! هیچ وقت نابود نشد. ما فقط، یادمان رفته بود که تو این جایى!»
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٧ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
قاعده بازى
ببینید جناب قاضى! من اساساً دزد نیستم؛ یعنى براى پولدار شدن چیزى را برنمى دارم؛ به خاطر مخارج یومیه است. سعى ام همیشه این بوده که کسى - هیچ کس - را خیلى ناراحت نکنم. همیشه «دست دو» ها را برداشته ام. بالاخره مردم هم خرج دارند، هزینه دارند، خدا را خوش نمى آید که یک دفعه، دنیایشان را زیرورو کنم. به خانه خدا هم کارى ندارم. هیچ وقت نشده بروم مسجد براى جمع کردن کفش ها. پیش خودم مى گویم مردم مى روند که با خدایشان صحبت کنند، درست نیست که من کفش ها را بردارم و ناراضى از خانه خدا بیایند بیرون. جاهایى که مى روم پائین پائین نیست. سعى مى کنم بروم توى آپارتمان هایى که معلوم است دستشان به دهن شان مى رسد. گفتم که کفش نو برنمى دارم. کفش بچه هم توى کارم نیست. بچه ها دل دارند، دلشان مى شکند. توى کفش هاى زنانه هم، کفش پیرزن ها را برنمیدارم چون دائم مشغول نماز خواندن اند و... نفرین مى کنند. این نفرین ها بدجورى یقه آدم را مى گیرد. یکى از بچه ها از این کارها مى کرد، هر چه نصیحت اش کردم به خرج اش نرفت. یک بار رفته بود کفش دزدى، بى خبر از این که خانه یک سرهنگ نیروى انتظامى ا ست. بشمار سه گرفتنش؛ اما من اهل این جور کارها نیستم. باور کنید اگر براى این دل صاحب مرده نبود، الآن خدمت شما نبودم. آن شب، شب کار بودم و ساعت، دو بعد از نیمه شب بود. داشتم کفش ها را از جلوى در آپارتمان ها جمع مى کردم که یک دفعه زلزله آمد و مردم ریختند بیرون. کسى دیگر، نه حواس اش به کفش بود و نه به من. من سرجایم مانده بودم که مردم بروند توى کوچه و درها هم که همه باز بود. البته خداى نکرده، خیال دزدى نداشتم اما صداى یک بچه حدوداً سه ساله را شنیدم که مادرش را صدا مى زد و جامانده بود توى یکى از آپارتمان ها. «پس لرزه» پشت «پس لرزه» بود که مى آمد.خب توی این وضعیت یکدفعه خودم را وسط جمعیت دیدم بایک کیسه کفش و بچه به بغل! ببینید جناب قاضى! من براى خودم اصول دارم فقط کمى بدشانسى آورده ام. براى کمى بدشانسى که آدم را دوسال نمى اندازند توى حبس!
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٤ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
|
 |
|
گمشده
بگذارید یک داستان در مورد «گم شدن» بنویسیم؛ نه گم شدن یک آدم بالغ یا یک بچه/ یا گم شدن چیزى مثل یک کیف پول یا ساعت یا حتى کفش هایتان که شب جلوى در آپارتمان گذاشته اید و کسى آمده و برده! گم شدن یک خاطره که بین خاطرات دیگر گم شده. به ذهن تان هى فشار مى آورید که آن اتفاق که نمى دانید چه اتفاقى بوده، چه روزى، چه تاریخى، کجاى تقویم بوده که حالا نیست اما جاى خالى اش هست تنها مى دانید که یک نیمکت بوده وسط یک پارک یا کنارش- کدام پارک نمى دانید- مى دانید که هوا ابرى بوده و باران هم گرفته و چتر هم نداشته اید. فصل و ماهش مشخص نیست اما مى دانید که سردتان بوده و بله! کاپشنى هم تن تان بوده که زیپ اش را تا بالا کشیده اید. پس حتماً اواخر پائیز بوده یا اوایل زمستان یا اواخر زمستان چون زیب گیر کرده به نخ پیراهن نازکتان و یکى- دو دقیقه کلنجار رفته اید تا نخ را از لاى دندانه هایش بیرون بکشید و اهرم زیپ هم شکسته. یادتان مى آید که اهرم شکسته را گذاشته اید توى جیب چپ کاپشن، جیب رویى چپ، که پائین کاپشن بوده نه روى قلب تان. بعد دسته گلى را که آورده بودید همان جا روى نیمکت گذاشته اید و برگشته اید؛ دسته گل مال چه کسى بوده فقط یادتان مى آید که توى جیب رویى چپ کاپشنتان، درست روى قلب تان یک نامه خداحافظى بوده که معطر بوده چون چند گلبرگ گل سرخ توى نامه بوده. بعد یادتان مى آید که آنجا پارک نبوده. نیمکت توى جایى بوده شبیه پارک؛ چند سنگ قبر هم آن ورتر بوده؛ و یادتان مى آید که نامه مال کسى بوده که قبل از «عمل» ، نوشته و پست کرده براى تان؛ و یادتان مى آید که زیر یکى از آن سنگ قبرها، یک نفر خوابیده بوده که منتظرتان بوده و شما مى خواسته اید فراموش کنید که چطور که چرا و یادتان مى آید که دسته گل را گذاشته اید رو نیمکتى که فقط ده متر با سنگ قبر فاصله داشته؛ و شاید حالا دیگر آنجا نباشد.
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:۳٧ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
اطمینان
مى خندد؛ یعنى مى خواهد بخندد اما نمى تواند. تصادف، دندان هایش را برده. لب هایش را برده. تنها یک حفره بزرگ، پائین بینى است که مى خواهد به لطیفه هاى ما بخندد.
«به طرف گفتن چطور مى خواى بمیرى گفت عین بابام. اینقدر راحت مرد. اینقدر راحت مرد. سرشو گذاشت روى فرمون و تموم کرد و مردم چقدر جیغ مى کشیدن چقدر ناراحتى مى کردن توى اتوبوس، که توى اتوبان هى این ور و اون ور مى رفت!»
با همان حفره، با ما حرف مى زند. مى خواهد بداند زنش کجاست و ما مى گوییم که رفته شهرستان؛ و نمى گوییم که تقاضاى طلاق داده؛ و نمى گوییم که تاریخ اش پیش از تصادف بوده؛ صبح روز تصادف بوده. مى گوییم: «درست مى شه. دکترا گفتن توى عمل ترمیمى بعدى، همه چیز درست مى شه.» و او، مى خواهد بخندد اما...نمى تواند.
از بیمارستان مى آییم بیرون؛ من و زنم. و مى دانیم که لطیفه مان تلخ بوده برایش. و مى دانیم که باید زن اش الآن توى بیمارستان باشد حتى اگر بخواهد طلاق بگیرد. به زنم مى گویم: «شغل خوبى نیس. هیچ وقت نبوده. قدیمیا مى گفتن نون، روى چار تا چرخ، عمر نمى کنه.» و مى گویم: «باید عوض کنم کارمو. باید عوض اش کنم.» و مى دانم که... نمى توانم. زنم هم مى داند اما سعى مى کند لبخند بزند. سعى مى کند بگوید که اگر تصادف کردم اگر جاى دهن، یک حفره توى صورتم بود مى آید بیمارستان ملاقاتم؛ حتى اگر بخواهد طلاق بگیرد. بیرون، باران مى بارد آنقدرها شدید نیست اما آنقدر هست که زنم نفهمد که قطره هاى روى صورتم مال باران نیست؛ و به این حرف که: «خوب شد چتر نیاوردیم» بخندد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:۳٧ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
سقوط
- «از آن ور بام افتاد پائین، حَسَبِ استعاره یا مثل عرض نمى کنم؛ واقعاً افتاد! جناب مفتش! هرچه گفتم که تخم مرغ سى شاهى و دیزى یک قرانى که ترسیدن ندارد گوش اش بدهکار نشد. گفت بچه را چه کنیم! نان مى خواهد. نان خالى هم به دهانش بدهیم، لباس مى خواهد! گفتم که سردارى برادرزاده ام را مى کنیم تنش! نه این که راست گفته باشم قصد مزاح داشتم. حتماً خانم شما هم مزاح مى کند با شما گاهى. مزاح زنانه مرد را از زمختى اش مى اندازد. آشفتگى اش را کم مى کند. مادر خدا بیامرزم ۱۲ دختر شوهر داده بود و به همه این رمز و رموزات را یاد داده بود و هیچ کدام- الا من- سیاه بخت نشدند. الهى مرد در آن دنیا، نصیب دیو دو سر و اژدهاى هفت سر شوى در جهنم که تنهایم گذاشتى با یک بچه در شکم...» مفتش قدم مى زد در حیاط و به مرد نگاه مى کرد که گردنش شکسته بود و به روایت طبیب نظمیه«جا به جا جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.» چوب سیگارش را گاهى پشت دستش مى تکاند و یک نخ «زر» بیرون مى کشید از جعبه سفید و مقوایى شیر و خورشید نشانش. خانه، همگانى بود؛ از آنها که چند خانه و یک حیاط و همه هم منسوب هم. برادرهاى مرد با زن ها و بچه هاشان، با سرهاى پائین افتاده و اشک هاى دم به دم پاک شونده با سرآستین هاى سفید بیرون زده از آستین سردارى، ایستاده بودند و منتظر صدور مجوز دفن بودند. مفتش، از این قبیل، زیاد دیده بود و چندان هم در بند کشف حقیقت نبود اما مى دانست که قضیه از یک دعواى زن و شوهرى روى پشت بام فراتر است و فقط کنجکاو بود بداند «چرا » برادر بزرگ را خواست و دور از نگاه کنجکاو بقیه، در حیاط پشتى خانه مقتول، پرسید و گریه شنید و یکى دو سیلى نیز خرج این بازپرسى کرد. بعد، مجوز دفن را امضا کرد و بیرون آمد. باران گرفته بود. «زر» تا دهنه چوب سیگار خیس شده بود. به خودش گفت: «همیشه پیش مى آید.» و به آسپیرانى نگاه کرد که برادر مقتول مقر آمده بود که مقتول را هل داده پائین- البته ناخواسته- به دلیل ربح دیر کرده و نپرداخته اش به رئیس نظمیه. «آسپیران» را صدا زد. گفت همانجا زیر باران خبر دار بایستد و خودش توى درشکه اش به خیس شدن مرد تا مغز استخوانش نگاه کرد و هى چوب سیگار را پشت دستش تکاند. انگار بخواهد چیزى را از توى فکرش بتکاند.
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:۱٩ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
 |
|
غروب
«همه دنیا را هم که بگردى بهتر از این چسب زخم پیدا نمى کنى.» طرف، مغز گردوها را با دست، هم مى زد و هى تکرار مى کرد. برگشت. دنبال چسب زخم با الیاف پارچه اى، لا اقل چهار کیلومتر را وسط شهر تهران زیر پا گذاشته بود و فقط یک جواب از دارو خانه ها گرفته بود. «خواروبار فروشى ها دارند نه ما.» و حالا باید با خواروبارفروش، کل کل مى کرد سر این که چسب زخم با الیاف پلاستیکى نمى خواهد و او هم، سر این خرید ناقابل صد تومانى، هفت جد دکتر را- که نقل قول کرده بود از او- به ناسزا ببندد، انگار که لیاخوف، مجلس را به توپ بسته باشد! دکترگفته بود: «با الیاف پارچه اى فقط! حساسیت مى آورند آن بقیه. زخم بچه عفونى مى شود.» و خواروبار فروش مى گفت: «غلط کرده دکتر! آدم، آدم است. چسب، چسب است. این مزخرفات، سیرى صدتومان هم خریدار ندارد.» البته مى توانست جوش بیاورد اما جلوى خودش را گرفته بود تا گردن کلفت طرف را با وزنه دو کیلویى ترازو خرد نکند. همراهش زنگ زد. زنش بود. پیدا کرده بود بله، پیدا کرده بود! اما باید مى گفت: «نه!» و نگفته بود. «دکتر منتظر است.» بچه هم منتظر بود. آفتاب نارنجى کم کم داشت پشت آخرین ساختمان بلند خیابان ناپیدا مى شد. مرد و زنى که از روبه رو مى آمدند پسر بچه یکى- دوساله اى را به نوبت بغل مى گرفتند و بگو مگو مى کردند و حتى یک بار هم بچه بفهمى نفهمى کج شد که بیفتد مثل دختر خودش که با پیشانى افتاده بود روى آسفالت. پسر بچه، آرام بود و به ماشین ها نگاه مى کرد. یک بار هم خندید. دست هایش را دراز کرده بود تا نورنارنجى را بگیرد. گفت: «نمى توانى» و چسب زخم ها را مچاله کرد و پرت کرد توى جوبى که یک عروسک چشم آبى، توى آبش دست و پا مى زد و بالا و پائین مى رفت. دست هاى عروسک، طرفش دراز شده بود، انگار دست هاى پسربچه بود که مى خواست نور نارنجى را بگیرد.
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:۱٠ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
|
|
|
عکس
هر پیچى، آچار خودش را مى خواهد. بعضى پیچ ها سه گوش اند بعضى شش گوش، بعضى چهارگوش. وقتى مى روى زیر ماشین، باید بدانى که کدام آچار را مى خواهى. وقت کم است. مشترى یا همانجا ایستاده و غر مى زند یا رفته که نیم ساعت بعد برگردد و غر بزند. کارى هم ندارد که این رنو، سال ۶۱ وارد شده؛ پیچ هایش به آچارهاى ۸۶ نمى افتد و کمى لق مى زند. کارى ندارد که پژوى سال پنجاه و دو اش، اگر ریپ بزند نمى شود با دو بار زیر ماشین رفتن و در آمدن و تنظیم کردن دوباره موتور- همانطور که موتورهاى تروتمیز مدل هاى ۸۰ به بعد را مى شود تنظیم کرد- کار را تمام کرد و ماشین را در جا تحویل اش داد. همین چیزهاست که به مرور، پوست آدم را سیاه مى کند. هرچه صابون هم مى زنى نمى رود. صورتت مى شود عین صورت سیاه هاى فیلم هاى آمریکایى؛ نه فقط به خاطر روغن و بوى بنزین و دود ماشین- موقع ترمزگرفتن و گاز دادنش براى آب بندى موتور، توى تعمیرگاه-، به خاطر فشار عصبى اش، بد گفتن و بیراه شنیدنش یک عمر. از موقعى که ۱۰ سالت بیشتر نبوده آمده اى اینجا، تا حالا. عین سیاه ها مى شوى و زنت خجالت مى کشد به مردم بگوید این شوهرم است. این سیاهه، این چرب و چیلى تا اعماق روح اش، شوهرم است. از اول که گفتم؛ هرپیچى، آچار خودش را مى خواهد. پیچ زندگى هم همین طور. پس مى گذارد و مى رود. طلاق مى خواهد. دختربچه پنج ساله را مى گذارد توى خانه و مى رود و طلاق مى خواهد. تا آنجا که یادم هست، آچار ها را، براى این زندگى، درست برداشته بودم اما حالا من مانده ام و این بچه؛ که روز ها نمى شود بردش تعمیرگاه میان آن همه مرد، آن همه کلام نامربوط. خب بچه یاد مى گیرد، نمى گیرد؟ ببینید آقاى قاضى! من گریه هایم گاراژى ست، قیافه ام گاراژى ست، حرف هایم گاراژى ست ولى دلم مى خواهد این بچه... مادر داشته باشد. دلم مى خواهد وقتى که بزرگ شد به یک نفر دست کم به یک نفر بگوید: «موتورهاى قدیمى هم موتور بودند.» بعد عکس سه نفره خودمان را نشانش بدهد که بین ما- من و مادرش- ایستاده و به عکاس لبخند مى زند.
|
|
|
|
 |
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٥٩ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
|
|
|
بدر کامل
هنگامى که روح بن روح را به دربار ملکشاه فراخواندند، شب از نیمه گذشته بود. چون به خدمت سلطان درآمد، شاه را آرام و قرار ندید. شبستان قصر را، در آن حال که بدرکامل بر وى تابیده بود [ از کجا؟ روح بن روح به سقف نگریست و اثرى از روزن نیافت] مى رفت و باز مى آمد و دائم با خویشتن مى ژکید؛ آنگاه در بازآمدن پسین خود [روح بن روح شمرده بود: 27 بار] «روح» را فرمان داد تا مرگ وزیر را مهیا کند. - «نه به کردارى که ظن برند که از سلطان دستورى آمده. به راه باشد و به خنجرى کج و به کردار یاران آن الموتى.» و روح بن روح به زمزمه گفت: «صباح، حسن صباح.» چون پانزده بار آفتاب برآمد و به مغرب شد، خواجه نظام الملک را که به حج مى شد، به خنجر کج و روى پوشیده و ذکر نام حسن صباح- چنان که خادمان وى بشنوند- کشتند و ملکشاه نیز بر وى گریست. گویند گریستن ملکشاه، اندوهناک بود و کوه را به روانى در بستر رود ها وا مى داشت. کس چه داند که در دل شاهان چه گذرد. وگویند ملکشاه، چون خورشید سى بار برآمد و به مغرب شد، در شبى که بدر تمام بود در شبستان قصر خود، جام بر زمین زد و زانو بر زمین و سر بر زمین، چون پدران خویش درگذشت. روح بن روح در نامه اى به نزدیک ترین کس اش نوشت: «آن بدر کامل، تعبیر شد. حاشا که در این فقره، مرا دستى بوده باشد که شاه را، مرگ و حسد در خون در آمیخته بود و حسد، مرگ را عقب مى راند. چون خواجه را کشتم، مرگ، حسد را بر زمین زد. شاه بمرد.» و نزدیک ترین کس روح بن روح، در باغى معلق، در الموت کاغذش مى خواند و هلال را مى نگریست، که او را روشن کرده بود. پس با خود گفت: «تا بدر کامل، بسیار مانده بسیار».
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٤٧ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
شطرنج باز
قنارى ها را دوست داشت. ماهى ها را دوست داشت. میان گل ها، به یاس مى گفت: «عزیز بابا». همسایه هایش، همیشه ماهى هاى قرمز و نیمه جان عید را مى دادند تا او بریزد توى آکواریومش. همه جاى آپارتمان شده بود آکواریوم. زیر آنها، گلدان گل. بالاشان، قفس قنارى. شصت را شیرین داشت. همسایه ها مى گفتند - خودش هیچ وقت چیزى نگفته بود نه از گذشته اش، نه از کارش، نه از شهرش. آپارتمان ۵۸ مترى اش را کرده بود موزه حیات وحش محله، بدون فروش بلیت. اول بچه ها آمده بودند براى دیدن. بعد بزرگترها، بعد پیرها. سه سالى مى شد که آپارتمان را خریده بود و وقتى که آمد تنها با یک یخچال کوچک مدل جنرال آمد - از آن قدیمى ها که مى گفتند یک عمر کار مى کند - و یک تلویزیون مبله دردار فیلیپس - از آن سیاه و سفیدها - که دو ماه بعد شد یک آکواریوم؛ اولین آکواریومش. مى گفت: «بازنشسته ام» و نمى گفت از کجا. یک چمدان آهنى آبى نفتى هم داشت که توش پر بود از لباس هاى گلدار بچگانه، لباس هاى نوزاد، لباس هاى دخترانه بچگانه . مى گفت، نوه دار شدن شیرین است اما نه کسى پیش اش مى آمد نه خودش حرفى مى زد از کس و کارش؛ تنها یک بار، یکى از دختربچه هاى طبقه دوم تعریف کرده بود که عکس یک دختربچه چهار، پنج ساله را نشانش داده و گفته: «سن اش، سن تو بود. مثل تو بود.» و یک بار هم یکى از همسایه هاى طبقه سوم - که توى تصادف، دختر و داماد و نوه اش مرده بودند - گفته بود: «صبر، بهتر از هر چیزى هست. بهتر از گریه کردن. بهتر از...» و خودش به گریه افتاده بود.من فقط یک بار به آپارتمانش سرى زدم. در باز بود. وارد که شدم پشتش به من بود و داشت با یکى از گل هاى یاس اش، آرام حرف مى زد. مى گفت: «خانوم خانوما. عزیز بابا. یادت هست که چقدر از گل هاى یاس خوشت مى آمد و با هیچ چیز تو دنیا عوضشان نمى کردى. یادت هست که وقتى زمین لرزید یک گلدان یاس روى سینه ات پیدا کردیم و تو فقط با چشم هاى باز - باز باز، انگار تا ابد باز - به بالا نگاه مى کردى» و بعد برگشت رو به من. نمى دانم چطور، اما ندید مرا. گفت: «مى گفتى بابابزرگ، مردن یعنى چى؟ کى یک آدم مى میرد؟ » و روى موزائیک هاى چهارخانه بدون فرش نشست و به من که نه، به دیوار روبه رو نگاه کرد. انگار وسط یک صفحه شطرنج بود و... مات شده بود.
|
|
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٤۱ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
|
|
|
تولد
ببینید! به من سفارش داده اند که یک داستان خیلى کوتاه بنویسم که احتیاجى به کوتاه کردنش نباشد یعنى براى صفحه اى از روزنامه بنویسم که زیرش مطالبى است که باید باشد؛ حتماً! و طرف چپش مطالبى است که باید باشد؛ حتماً! همه چیز باید به اندازه باشد مثل ترکیب شکر و آرد در شیرینى. گفته اند که باید جذاب بنویسم و کوتاه؛ آنقدر که نفس در سینه شما خوانندگان گرامى حبس شود. انگار که مکبث قصد قتل سرورش را کرده باشد یا اتللو، پیش از قتل دزده مونا، شمع ها را خاموش کند. حتماً با من موافقید که کار بسیار مشکلى است کنترل تعداد سطرها. مثل کنترل اتومبیلى با سرعت ۲۰۰ به بالا مى ماند وسط یک اتوبان شلوغ، در حالى که ترمز ندارى و گازت هم پر شده و دیگر پدالش کار نمى کند که سرعت را پایین بیاورى. خب! من وسط یکى از همین اتوبان هایم، سرنوشت ام مشخص است. به فکر خودم هم نیستم، به فکر قلب شما هستم که اتومبیل هاى جلویى را مى بینید که مثل ارواح سرگردان این ور و آن ور مى روند تا به من نخورند. مى بینید که چاره اى جز زدن به نرده هاى کنارى اتوبان ندارم و چون اتومبیل، یکى از همین قوطى هاى کنسرو کره اى است حتماً تا مغز استخوان مچاله مى شوم و شاید تنها یک لنگه کفش که پرت شده بیرون از ماشین، به جا بماند از من؛ البته نمى خواهم صحنه را فجیع تر کنم چون قلب شما ضعیف است و من هم مجاز نیستم در یک رسانه همگانى با سلامتى شما بازى کنم؛ پس بگذارید مثل فیلم متریکس، کالبدم را با کالبد یک نفر دیگر عوض کنم. حالا شما یک اتومبیل مچاله شده دارید کنار اتوبان که راننده اش «لایى» کشیده و از قوانین تخطى کرده است. یک اتوبان «بند» آمده دارید و کلى پلیس و چراغ هاى گردان؛ و یک لنگه کفش که آن طرف اتوبان، لاى علف ها افتاده. کسى به فکر آن لنگه کفش نیست اما من یک گنجشک مى شناسم که تویش را از خاشاک پر مى کند و آنجا تخم مى گذارد و به گمانم آنقدرها طول نمى کشد که صداى شکستن تخم ها و بیرون آمدن بچه گنجشک ها را مى شنویم؛ و به گمانم... این که مى گویند بعد از هر مرگ، تولدى است همین باشد.
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:۳٥ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
هى! منم، اکبر
هیچ وقت نمى گفت: «نه»! اسمش را گذاشته بودیم بولدوزر. سوئیچ مى انداخت و روشن مى کرد؛ یا بولدوزرش را یا موتورش را؛ بستگى داشت به اوضاع؛ و به این که چه مى خواهیم. یک دفعه خاکریز مى خواستیم یک دفعه تانک. نمى گفت: «نه»! مى نشست روى موتور و یک آرپى جى بر مى داشت و مى رفت طرف تانک ها؛ توى خاک فوران زده از اصابت گلوله توپ گم مى شد و ما همه مى گفتیم :«یا باب الحوائج...» دیگر نمى دیدیمش تا صداى انفجار را مى شنیدیم و بعد انگار که از یک جاى دیگر، یک زمان دیگر بیایید از میان دود و غبار پیدایش مى شد. به همین سادگى هم، زیر باران خمپاره مى نشست پشت بولدوزر و روشن مى کرد و خاکریز مى زد و البته سالم بیرون مى آمد آخرش، از توى آهن قراضه اى که دیگر نمى شد اسمش را گذاشت بولدوزر، اما به هر حال هنوز کار مى کرد یعنى کارش مى انداخت. مى گفت: «به من میگن اکبر میکانیک! این یه الف بولدوزر که نمى تونه سرم شیره بماله!» و نمى توانست! هر بار دوباره راهش مى انداخت، مى گفت: «تا وقتى که پشت این یک الف بولدوزرم یا روى آن دوچرخ راهوار، گلوله حریفم نیست، خمپاره حریفم نیست.» و حریفش نبود. آخرش نفهمیدیم کجایى بود. همانقدر خوب ترکى حرف مى زد که جنوبى که شیرازى که گیلکى. فارسى و مثل بچه هاى تهران حرف مى زد. کسى مردنش را ندید. فقط مى دانیم که نه سوار موتورش بود نه سوار بولدوزر. کلاش را برداشته بود و رفته بود که یکى از بچه هاى زخمى را از تیررس بکشد بیرون؛ و کشیده بود و آورده بود که توى سنگر، بعد گفته بود: «یکى دیگه هم هست، یکى که به ترکى خدا رو صدا مى زد. فقط... صداشو شنیدم.»
گفته بودیم از بچه هاى ما نیست شاید تله عراقى ها باشد. گفته بود نیست. و رفته بود. دیگر ندیدیمش نه خودش را نه جسدش را. دو روز بعد، موقع پیشروى، یک مجروح پیدا کردیم که فارسى بلد نبود. ترکى حرف مى زد. فقط توى یک چاله جاش داده بود و آب و آذوقه برایش گذاشته بود. طرف، قاصدى بود که گم شده بود و از آنجا سر درآورده بود و بعد هم نفهمیده بود که اکبر چه مى گوید. فقط رفتن اش را دیده بود و فریاد کشیدن عراقى ها را شنیده بود و صداى شلیک کردنشان را؛ فرود آمدن خمپاره را دیده بود و فوران خاک را. کسى چه مى داند چه پیش آمد، الآن کجاست مى دانیم که راست گفته بود؛ نه پشت آن یک الف بولدوزر بود، نه روى آن دوچرخه راهوار، وقتى که غیبش زد. شاید یک روز از بین دود و غبار برگردد وقتى که داریم از جلوى یک اتوبوس شرکت واحد، آن کهنه هاش، رد مى شویم توى تهران، آن پائین ها، جنوب شهر؛ و بگوید: «هى، منم، اکبر»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٢٥ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
گل کوچک
مى داند که بامرگ یک سر سوزن فاصله دارد. مى گوید: «شلیک اگر کنى..» و مى داند شلیک اگر کند تازه مشخص مى شود که چقدر کار بهرام درست بوده، چقدر مى شد به حرفش اطمینان کرد. مى گوید: «ببین! فقط من نیستم که مى دانم. همه مى دانند. از صدر تا ذیل مى دانند. پرونده ات تکمیل است.» و یک دستى مى زند. سیروس مى خندد؛ مثل خنده اى که معمولاً بعد از برد توى گل کوچک مى کرد یعنى همه این ها کشک است! واقعیت هم همین است. کسى نمى داند کسى نمى داند که سررشته همه کارها دست سیروس بوده که این «شاهد قتل مظلوم» که خودش هم قرار بوده کشته شود، همه کاره قتل بوده. جسد بهرام افتاده کنار مبل و رنگ خونش و رنگ مبل، فضاى قرمز اتاق را با آن نور قرمز کلافه کننده چرخان، تکمیل کرده اند. بهرام، اول از همه شک کرده بود به این هم محله اى سابق، رفیق سابق و هى مى گفت: «ریگى به کفش دارد؛ یک ریگ گنده. نمى دانم یک جورى عجیب است کارهایش مثل همان موقع.» و او فکر مى کرد بهرام هنوز دلخور است از این که سیروس جاى تریاک ها را توى داشبرد ماشین پدر بهرام گزارش داده به کلانترى.
بهرام مى گفت: «کار خودش بود؛ مطمئنم! پدرش هم این کاره بود.» حالا بهرام مرده است. سروان بهرام مددى مرده است و یوزى اش دست رفیق سابق شان «سیروس» است که نشانه رفته سروشانه و صورتش را. قبل از ورود به خانه، بهرام گفته بود: «کارى مى کنم که خودش، خودش را لو بدهد» و یوزى را گذاشته بود روى میز و با فاصله نشسته بود و سیروس هم، درجا باکلت زده بود همانجا که فاصله موها و چین پیشانى اش بود.
مى گوید: «از تو خوشم مى آمد، از بهرام بدم مى آمد، از همان بچگى،تریاک مال پدرم بود که گذاشتم توى داشبرد ماشین پدرش.» مى گوید: «مى خواهم یک شانس بدهم که دوستى ام را ثابت کنم.» و با سر اشاره مى کند به میز که دو متر با او فاصله دارد و کلتى که بهرام را کشته، با ضامن خلاص، رویش است. مى گوید: «اگر قبل از مردن به کلت رسیدى، شلیک کن!» و ماشه یوزى را مى کشد. با مرگ، یک سر سوزن فاصله دارند هر دو. بهرام گفته بود: «همان کار دفعه قبل را کرده ام.» و دفعه قبل، سوزن یوزى را در آورده بود. چشم هایش را مى بندد و باز مى کند. ماشه یوزى دوبار پشت سر هم کشیده مى شود و تنها صداى «تقى» شنیده مى شود. هر دو خیز بر مى دارند سمت کلت؛ و بعد تنها یک نفر زنده مى ماند، همان کسى که تیمش هیچ وقت توى گل کوچک محله شان نمى برد و برنده، همیشه مى خندید. بلند مى خندید و مى گفت: «ناراحت نباش! یک روز هم ... تو مى برى!»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٢٠ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
پایان خندیدن!
«تو نمى دونى دنیا دسِ کیه همیشه یه نفر هس که بهت بگه یواش! مثِ اتوبانه! از لاین وسط اگه برى یه قانون داره از لاین کنارى برى یه قانون داره. باید بفهمى! یه روزى باید بفهمى! یه روزى بالاخره مى فهمى اگه حتى مثِ امروز آخرین روزت باشه!»
زندانى اول به زندانى دوم نگاه مى کرد و دائم تکرار مى کرد. تقریباً همه چیز تمام بود. هر دو اعدامى بودند و دستبند به دست توى ماشین استیشن منتظر اجراى حکم بودند. جمعیت زیادى جمع شده بود. حکم ها را خوانده بودند و مردم منتظر اجراى حکم بودند. تابستان بود. گرم بود. زندانى اول سه نفر را کشته بود، سه تا راننده بین شهرى را که آخرینشان سه تا بچه داشت که عکس کوچک ترین شان را ۱۰ دقیقه قبل از مردن، نشانش داده بود. یک پسر یک ماهه که داشت توى عکس مى خندید و زندانى اول، آن موقع گفته بود: «چه بچه قشنگى. خدا حفظش کنه!» و ۱۰ دقیقه بعد، پدر را با کمربند ایمنى- با همان کمربند ایمنى که زهوار در رفته بود وصرفاً به دلیل قانع کردن مأمورهاى پلیس راه، یک طرفش به پیچ شش گوش زنگ زده اى متصل بود- خفه کرده بود. زندانى دوم حرفى نمى زد و توى ماشین داشت تا جایى که در دیدرس اش بود جمعیت را نظاره مى کرد. زندانى اول را که از ماشین پیاده کردند، مى لرزید. دومى گفت: «آدم باید خلاف نره اگه رفت جریمه شو مردونه تحمل کنه!» و دید که زندانى اول را از پله هاى آهنى متصل به جراثقال، بالا بردند. حتى گریه کردن زندانى اول را هم دید و بعد تکان خوردنش را، تاب خوردنش را از سیم فلزى جراثقال که به گردنش متصل بود. دومى، شش نفر راکشته بود. همه از یک خانواده؛ پدر، مادر، دو تا بچه پسر و دختر، پدر و مادر بزرگ را؛ در یک خانه اعیانى و بعد که در گاو صندوق را باز کرده بود فقط یک میمون آوازه خوان اسباب بازى را پیدا کرده بود که دائم مى خندید و به طبل اش مى کوبید.
از ماشین پیاده شد. به آفتابى که چشم را مى سوزاند نگاهى انداخت. به مأمورى که پیاده اش کرده بود گفت: «هیچ مى دونى که میمونه لوم داد! وقتى که ریختین تو خونم، دس بچه ام بود.» و گفت: «دائم مى خندید. دائم مى خندید.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:۱۳ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
سرنوشت
سپید موست. از مرز رستنگاه مو بر پیشانى اش و عقب رفتگى یک سانتى چارقد گلدارش مشخص است. چشمانش آبى است اما کم رمق، رنگ پریده و پوست، دیگر از چین و چروک گذشته، به خطوط در همى بدل شده که مثل طالع کف دست است که سرنوشت را معین مى کند. دو سال است که در کهریزک، روى تختى فلزى که زمستان هارماتیسم را مثل چرک داخل جوش بیرون مى ریزد، به پنجره اى نگاه مى کند که تا ۱۰ سانت مانده به قاب فلزى، شیشه رنگ خورده دارد و از همان ۱۰ سانت مى تواند دنیا را طور دیگرى ببیند و به پرستار، پرستارها بگوید: «اگر برگى بریزد پائیز است، اگر هندوانه قاچ بخورد تابستان است، اگر گنجشک بمیرد زمستان است و اگر ابراهیم بیاید بهار است.» و پرستارها بگویند: «پسرت را مى گویى » و او هیچ نگوید، فقط به ۶۰ سال پیش فکر کند که تفنگ ابراهیم، از لبه چادر آمد تو و بى آن که برادرها بفهمند، سوار اسب شدند و تاختند سمت «بهشت» که آبشارى بود زیر یک صخره سبز. اگر به «بهشت» مى رسیدند پدر رضایت مى داد به وصلت و برادرها، پنج تیرها را فقط براى شب عروسى، روبه هوا شلیک مى کردند. برنوى یکى از برادرها اما، مجال نداد. ابراهیم، ده جهش اسب مانده به بهشت، سرنگون شد و درجا تمام کرد. برادر کوچکش زده بود که ۱۳ سال بیشتر نداشت و گلوله زدن را تازه یاد گرفته بود. بعدها برادر بزرگ گفته بود که کتف را هدف گرفته اما ملاج را پوکانده بود!
یکى از پرستارها مى گوید: «حتماً کس و کارش است. پسرش که نه، برادرزاده اى، خواهرزاده اى!» و او یاد برادر کوچکش مى افتد که ۱۳ سال بیشتر نداشت و ده جهش اسب مانده به بهشت، با شلیک کلت ظریف زنانه اش، از روى اسب سیاهش که خال هاى سفید داشت، افتاد کنار جسد ابراهیم. آرام مى گوید: «ابراهیم! ابراهیم!» و مى گوید: «چرا گلوله زدن یادش دادى »
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٠٩ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
تک تیر انداز
توى آب بودیم. قایق برگشته بود. نمى دانستیم از کجا مى زند. جاى سمینوف زن نامشخص بود. اول موتور را زده بود و بعد باک بنزین را. نشانه گیرى اش اصلاً خوب نبود. از روى باک، گلوله کمانه کرده بود و گردن «رضا» پوست کن شده بود اما الآن زیاد خونریزى نداشت. شانس آورده بود که به رگ نخورده بود. گفتم: «فکر مى کنى گشتى ا ست » میان نى ها بودیم و هور آرام بود. مى شد از آرامش اش لذت برد. از خنکى آبش. از آسمان صاف اش. احتمالاً سمینوف زن نمى توانست از این چیزها لذت ببرد، چون همه حواس اش گرم گیر آوردن ما و نفله کردنمان بود. رضا گفت: «تا ابد که نمى توانیم همین جا بمانیم. باید کارى کنیم. ممکن است بچه هاى دیگر هم همین مسیر را بیایند و تیر طرف این دفعه خطا نرود.» آرام گفت اما یک دفعه صداى «یا حبیبى» هور را توى خودش گرفت. دل «طرف» خیلى خوش بود! رادیو عراق را گرفته بود و صدایش را بلند کرده بود. به رضا گفتم: «دخل خودش را آورده!» و لاى نى ها پیش رفتم طرف صدا. قایق اش زیاد دور نبود. دیدمش که داشت با ضرب موسیقى، سرش را به چپ و راست مى چرخاند. بعد صداى یک قایق موتورى را از دور شنیدم. رادیو را خاموش کرد و از دوربین سمینوف شروع کرد به نظاره کردن «خمِ هور». اگر دیر مى کردم احتمالاً یکى از بچه هاى خودمان کشته مى شد. کارد غواصى ام را توى دست گرفتم و توى آب جلو رفتم. قایق اش تلاطم زیادى نداشت. بعد به تلاطم افتاد، حتى آب دور وبر قایق قرمز شد. سن اش به زور به ۲۰ سال مى رسید اما... چاره اى نبود. جنگ بود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٠۱ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
گریه رودخانه!
تور که مى انداخت، همیشه پر از ماهى بود، حتى اگر بقیه نمى گرفتند. متلک مى گفتند بقیه. «با رودخونه دس به یکى کردى، نه » و او دوباره تورش را مى انداخت و بازپرماهى بالا مى کشید. رودخانه همه چیزش بود، حتى با ارزش تر از آن کف دست زمین برنجزارى که با پول نوکرى در حجره «سیروس»، توى بازار رشت فراهم کرده بود. «سیروس بزاز»، آب از دست اش به زمین نمى چکید، چه برسد به دادن حق مردم یا دادن حق نوکر حجره اش. شش ماه به شش ماه حسابش را صاف مى کرد و اگر نبود انعام مشترى هاى عروسى و عزا که متقال مى خریدند یک خروار یا حریر مى خریدند براى کل فامیل، لابد از گرسنگى مرده بود در آن حجره درندشت که شب ها را هم آنجا صبح مى کرد. بعد زمین را خرید، حوالى سال ،۴۶ ۴۷ بود و زنش را که شیرینى خورده بود برد که «گنج قارون» را توى سینما «گلدن سیتى» ببینند. با آن که نو نوار کرده بود، سر و وضع اش مشخص بود که دهاتى است و هى متلک شنید از جمعیت دک و پز دار شهرى.
یادش مانده بود که دهاتى ها جرأت نمى کردند توى رشت سرو کله شانپیدا شود چون مسخره شان مى کردند. تنها مجوز حضورشان توى بازار بود که اواخر شهریور مى آمدند براى خرید سالانه و چون برنج ها را فروخته بودند، پولشان ارزش داشت براى حجره دارها. بعد زنش، سر اولین زایمان مرد. بچه هم مرد. فقط خرج حق و حساب دربان و پرستارهاى زایشگاه دولتى ماند روى دستش. از همان موقع، عاشق رودخانه شد. عاشق ماهى هاشد. کارش شده بود تور انداختن و یک خروار ماهى بالا کشیدن. تور را که بالا مى کشید، ماهى ها را یکى یکى از چشمه هاى تور جدا مى کرد و مى انداخت توى رودخانه. مردم مى گفتند خل شده اما خودش مى گفت: «این ها بچه هاى رودخانه اند، من فقط مى خواهم لمس شان کنم. فقط مى خواهم ببینم بچه داشتن، یعنى چه » بعد روى ماسه هاى خیس با انگشت اشاره اش عکس یک خانه را مى کشید و عکس یک زن را، که دست بچه اى را گرفته بود.
مى گفت: «زن دارد گریه مى کند اما شما...نمى بینید!».
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:٤٥ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
سکوت
اول سوت آمد، یعنى صدایش آمد. وقتى که مى شنوى یعنى زنده اى! این را کسى یادم داد که خودش حالا توى آسمان هاست، گاهى وقت ها هم توى خواب ما. بچه ها را که مى بینم، مى پرسم: «دوباره آمد » و مى گویند: «گاهى ...اما بله!» تقویم به درد همین روزها مى خورد. حالا تقریباً مى شود ۲۵ سال که ما صداى سوت را شنیدیم و او نشنید. روز اول که آمد براى آموزش- همان آموزش هاى دو هفته اى خط «دو»یى- اتمام حجت کرد: «شوخى نداره! مثل تیر نیست که سر تو بدزدى یا شانس یارت باشه و «سمینوف زن» تازه کار باشه و فرق کله تو با صخره روبه روتو نفهمه! این، ناجنسه! دقت مقت حالیش نیس، یه دفه مى بینى که جلوت سبز شد، پشت سرت سبز شد، روى کله ات سبز شد! نخندیدن! خنده منده تو کارش نیست!» بعد تعطیل کرد و آمد خط «یک». توى آن دو هفته پوستمان را کند؛ «باید فکر کنین بعد این دو هفته هر جا که برین بهشته!» بعد رفیق شد. نمى گذاشت کسى جز خودش برود پى دبه آب. مى گفت: «هرچیزى قانونى داره! «سقا» شدنم حالى داره چرا شما ببرین!» بعد حالش را برد. ما فقط سوت را شنیدیم و روى زمین پخش و پلا شدیم. بعد...سکوت بود. دبه از ترکش سوراخ سوراخ شده بود و آب انگار از دوش بیرون بزند مى ریخت بیرون. روى دستگیره دبه فقط یک دست مانده بود که از مچ به بالا را نداشت.
|
|
|
|
 |
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:۳۸ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
بوى خردل
از خاکریز پریدیم پائین؛ دسته جمعى. فرمانده داد مى زد: «نرید! نه!» دست خودمان نبود. به گمانمان این طور بهتر است مثل این که خمپاره زده باشند یا «خمسه خمسه»، پریدیم پائین. رفتیم تو گودى. نباید مى رفتیم. بوى سیر مى آمد. «احمد» گفت: «بوى خردل است» قبلاً توى ساندویچى عمویش کار مى کرد. گفت: «احتمالاً تمام است. کارمان تمام است. ماسک. ماسک» و افتاد. نه این که آرام بیفتد مثل موقعى که ترکش نصف سر را مى برد یا گلوله درست مى خورد بغل گوش آدم، لرزید و افتاد سرتا پا شروع کرد به پیچ و تاب خوردن. بعد بچه ها، یکى یکى افتادند. بوى خردل مثل ابر داشت پائین مى آمد. خورشید دم غروب از آن طرفش به قرمزى مى زد. همه چیز را توى هاله اى ازمه مى دیدم و بعد دیگر... نمى دیدم. بالاى خاکریز، چند نفرى را دیدم که توى سرشان مى زدند. پائین، فقط پیچ و تاب بود و تمام. یکى یکى تمام مى کردند. باور نمى کنید اما بعد بلند مى شدند انگار فقط کل قضیه یک شوخى بوده باشد به خودشان نگاه مى کردند که بى حرکت مانده بودند. بوى خردل که ته نشین شد یک باد مَشت آمد و بردش. بعد آمدند و بچه ها را بردند یعنى بدن هاشان را بردند. بچه ها هم یکى یکى رفتند. گفتم: «بمانید!» اما ... یکى یکى رفتند. آهاى! شما که آمده اید اینجا، بعد از بیست سال هى کلیک کلیک عکس مى گیرید چرا هیچ کدام تان، هیچ کدام تان نه مى شنوید، نه باور مى کنید .
|
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
یونس
احتمالاً نمى دانست، یعنى مى دانست که نمى دانست! من همیشه غبطه مى خورم به این حالتش. گاهى هم...حسودى ام مى شد اما «مردن»، فهمیدن و نفهمیدن. این که مى میرى اما نمى گویند که مى میرى. فهمیدن این که شش ماه، یک سال، سر جمع دو سال دیگر رفتنى هستى اما مطمئن نیستى که رفتنى هستى، حسودى نداشت. قرآن باز مى کرد و مى خواند: «چون به سوى کشتى گرانبار گریخت. پس قرعه زدند و قرعه به نام او افتاد و (ماهى) او را بلعید، و او سزاوار ملامت بود.» مى گفت که از این آیه هاى سوره الصافات خیلى خوشش مى آید و دائم یک «چوب الف» را در همان صفحه مى گذاشت که هى بخواند؛ در مهمانى هاى خانوادگى و در اداره اش که دیگر کار چندانى بهش رجوع نمى کردند. همیشه در حال پرسیدن بود نگاهش. به من مى گفت: «پسر جان! گفتن واقعیت زجرش کمتر است.» مى گفتم: «عمو جان! انشاالله صد سال...» حرفم را قطع مى کرد: «چاى تازه دم که مى خورى » عموى ارشد بود. عموى پدرم اما فاصله سنى اش با پدرم بیشتر از پنج سال نبود. کم سن بود و نبود. پنجاه سال هم نداشت. مى گفت: «راز بقا را که نگاه مى کنم از صحنه هاى دریایى اش بیشتر خوشم مى آید.» مى گفت: «مخصوصاً آن صحنه هایى که درباره خرچنگ هاست وقتى که طعمه شان را توى چنگال هاى گنده شان مى گیرند و له مى کنند.» مى گفت: «خرچنگ هم لابد... یک جور ماهى ست» و فرهنگ معین را باز مى کرد و آرام، خیلى آرام انگار که نخواهد خودش هم بشنود، زیر لب زمزمه مى کرد: «خرچنگ در عربى، در عربى مى شود سرطان» زمزمه مى کرد: «انگار، انگار همه ما توى دریا هستیم.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:٢۸ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
صبر
باران که بارید، اول همه چیز خوب بود. «کبلایى» گفت: «برکت است اگر زیاد نبارد.» به نظرش همه چیز برکت بود. پسرش که در دریا غرق شد، برکت بود. گفت: «خودش داد. خودش گرفت. مصلحتى بوده لابد.» بعد دو سال خشکسالى شد. نتوانست وام اداره کشاورزى را بدهد. دائم اخطار مى آمد اما برنج ها، آنقدر نبودند که کفاف سفره اش را بدهند چه برسد به فروش. همه مى گفتند: «کبلایى چقدر صبر دارى!» مى گفت: «خدا رحمت کند رفتگانتان را. پدرم که اسمم را گذاشت ایوب، حتماً مصلحتى بوده، آن بالا آدم را با اسمش مى شناسند.» توى قهوه خانه ده، هر وقت که مى آمد تو، همه برایش روى آن نیمکت قهوه اى که دائم لق مى خورد، جا باز مى کردند. توى ده، عزت داشت، احترام داشت. چاى اش را که مى خورد خیره مى شد به پوستر رنگ و رو رفته اى که روى دیوار کبره بسته، دریا را نشان مى داد و رویش نوشته بود: «این بیکران» مى پرسید: «یعنى چه » و هر کس جوابى داشت: «یعنى ته اش را کسى ندیده»، «یعنى عین سرنوشت آدمى ست»، «یعنى تا آخرش هم که بروى باز هم //.» و چند قطره اشک، از گوشه چشم راستش مى ریخت روى ریش هاى سفید ماشین زده اش. چشم چپش را توى سفر کربلا، توى سال هاى چهل، راهزن ها کنده بودند. چون نگذاشته بود که دختر بچه یکى از زائران را با خودشان ببرند. باران که آمد اول همه چیز خوب بود. بعد شدت گرفت و ساقه هاى برنج سرخم کردند. انگار بلا از آسمان ببارد قطع شدنى نبود. ما فقط کبلایى را دیدیم که زیر آن باران سیل آسا، بیرون قهوه خانه قامت بست و شروع کرد به نماز خواندن. توى سجده اولش -که طولانى هم بود- باران شدتش کم شد. به رکعت دوم که رسید دیگر شبیه ریزه هاى آبى بود که از آبپاش بیرون بریزد. شب، باران کاملاً قطع شد اما کربلایى دیگر از رختخوابش بلند نشد. دخترش صبح روز بعد توى رختخواب پیدایش کرد در حالى که قرآنى روى سینه اش باز مانده بود. صفحه هاى باز، انگار به همه مان الهام شده باشد، درباره ایوب بود. پایان قصه ایوب بود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:۱۳ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
طبیعت صحرا
خیلى پیش از آن که چنگیز بگوید سپاهیان تیغ در مردمان نهاده بودند از خرد و کلان، چنگیز گفته بود که «عذاب خداوندم!» کلامى که در مکان و زمانى دیگر، مى توانست مایه مزاح باشد اما چندان تیغ بر کودکان و زنان فرود آمده بود که مردان را مایه زهرخندى حتى نمانده بود.
بازماندگان، در میدان بخارا جمع شده بودند و خاک به سرخى مى زد از شدت خون که آن را سیراب کرده بود. چنگیز آمد با خدم و حشم مغولى اش. چندان در بند ظاهر نبود.
پشمینه پوشى بود شمشیر به کف که از صحارى مغولستان تا آبادانى چین را به اشارتى پیموده بود تا جز قهر صحرا و تقدیر مواج آدمى برابر شگفتى هاى شن، چیزى را نبیند و خود را بدل کند به قهر طبیعت.
مردان و زنان و کودکان، هراسان، به دهان وى چشم دوخته بودند که گفت: «بکشید! در صحرا نیز... مردمان مى میرند!» و گفت: «از خشم چنین نکنم؛ ارنه توانم به بیست روز زجر فرمایم و بعد بکشم. تقدیرتان چنین است.»
آه و ناله و خون در وى تأثیر نداشت. گفت: «چونان توفان شن است. چاره نباشد اما صحرا... به توفانش صحراست!» پس گفت دیوارها بریزند و خانه ها بسوزند و از شهر نماند مگر یادگارى براى موران.
بیرون آمد. فرزند کهتر را فرا خواند. گفت: «چنین باید کشت. چنین باید صحرا را فرا خواند. مباد که بعد من، غیر این کنى. مباد که اسب را واگذارى و به سبزه نشینى. مباد که رحم آورى.»
بمرد و به نواده اش چون تاج رسید، همه از یاد برد. بر چمن نشست. ویرانه ها، به آبادى بدل شدند؛ و روزگار چنان شد که مغولان، نام پارسى بر خود نهادند؛ و صحرا، به مغولستان بازگشت. آرى! طبیعت صحرا این باشد؛ چون که پیش رود، درماند، بازگردد. در خود فرو رود. در ویرانى خود، ویران شود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱۸ ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
شعبده باز
آن طرف میز، پسرک داشت کتابى رنگین را، عین پروانه هاى یک هواکش برقى توى دست مى چرخاند. کمى دلخور نشان مى داد اما احتمالاً مال سنش بود. در ۱۳-12 سالگى، معمولاً بچه ها کمى دلخورند. سالن کتابخانه شلوغ بود اما یک شلوغى بى صدا که گاه مى شد صداى ورق زدن یک کتاب قدیمى را از آن طرفش شنید.
مرد گفت: «خوش ات نیامد » پسرک به مرد نگاه کرد که با صداى کلفت و زمخت اش داشت خیلى عادى حرف مى زد اما در آن سکوت توافق شده، هیچ کس حتى سرش را هم برنگرداند. پسرک خیلى آرام پرسید: «چطور این کار را مى کنى »
مرد با صدایى بلندتر گفت: «کارى ندارد! خواستم و شد!»
پسرک گفت: «کارت از ماجراهاى این کتاب جالب تر است!»
مرد جوابى نداد، فقط آهى کشید و بالاى سرش، در فاصله دو مترى، یک ابر کوچک سفید تشکیل شد که رعد و برقى زد و شروع کرد به باریدن. پسرک ناباورانه داشت نگاه مى کرد. گفت: «به نظرت، کتاب ها را خیس نمى کند » مرد لبخندى زد و به زیر پایش اشاره کرد. پسرک از روى صندلى نیم خیز شد و به زیر پاى مرد نگاه کرد که خشک خشک بود؛ گفت: «این شعبده بازى را از کجا یاد گرفتى » مرد گفت: «از توى همان قصه که از ماجراهایش خوش ات نیامده.»
پسرک گفت: «نه!» مرد گفت: «چرا که نه! من غول همان قصه ام.»
پسرک گفت: «نه!» مرد گفت: «مى شود اینقدر «نه! نه!» نگویى، من که گوشم را از سر گذر «سیداسماعیل» نخریده ام.»
پسرک باز گفت: «نه!» و به اطرافش نگاه کرد که بقیه، کماکان مشغول خواندن کتاب هایشان بودند. گفت: «پس چراغ ات کو »
مرد به لوستر بالاى سرش اشاره کرد. پسرک گفت: «منظورم آن چراغ توى قصه است.» مرد باز هم به لوستر بالاى سرش اشاره کرد.
پسرک گفت: «ول کن بابا! از اول هم مى دانستم تو فقط یک شعبده بازى!» و رفت تا کتاب را به کتابدار بدهد و از کتابخانه بزند بیرون. غول در حالى که زیر شرشر آن ابر کوچک، خیس خیس بود، آرام گفت: «بچه ها هم، بچه هاى قدیم. حداقل علاءالدین، توى همان برخورد اول باور کرد!» و بى صدا، قبل از آن که خودش بفهمد، ناپدید شد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱٦ ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
در اعماق روح
کماکان مى توانست از خودش بپرسد چرا اما نپرسید. کتاب را برداشت. از توى قفسه برداشت. از توى قفسه سمت راست کتابفروشى برداشت. از توى قفسه سمت راست کتابفروشى سر کوچه شان برداشت؛ و کتابفروش با لبخندى حاکى از رضایت و تردید گفت: «باز هم » و مرد گفت: «باز هم!» پولش را داد و بیرون آمد.
یک بار کتابفروش پرسیده بود: «مگر نسخه هاى مختلف یک کتاب با هم فرق دارند » و جواب شنیده بود: «نمى دانم!» بعد از آن سؤال که یک سال قبل بود، کتابفروش دیگر سؤالى نپرسیده بود تا همین دفعه آخر که گفته بود: «باز هم »
مرد، هفته اى یک بار به کتابفروشى سرکوچه شان مى رفت و همان کتاب دفعه قبل را مى خرید. دو سال بود که این کار را مى کرد و اوایل کتابفروش فکر مى کرد که براى هدیه دادن است اما مگر چند نفر بودند که دلشان مى خواست چنین کتابى هدیه بگیرند یا چند نفر بودند که مرد مى توانست یک کتاب واحد را به همه شان هدیه بدهد کتابفروش این سؤال را از یک کتابفروش دیگر هم پرسیده بود و او گفته بود که با مطرح کردن سؤالات نابجا، مشترى ثابت اش را نپراند!
مرد در خانه اجاره اى اش، یک قفسه جدا، به نسخه هاى آن کتاب اختصاص داده بود که کمابیش، اتاق را شبیه یک کتابفروشى کرده بود. اولین نسخه را - یادش بود- همراه همسرش خریده بود که حالا عکس اش روى دیوار بود با یک نوار مشکى، گوشه قاب. زنش، فقط یک بار، چیزى از او خواسته بود آن هم همین کتاب بود، کتابى درباره گیاهان آپارتمانى. مرد، قاب عکس را روى دیوارى گذاشته بود که چشم هاى عکس، کتاب ها را ببیند. کمابیش مى دانست که راه حل این مشکل این نیست اما زنش، فرداى اولین خرید آن کتاب، توى تصادف ماشین...
دیگر به تصادف فکر نمى کرد. فقط هر هفته به کتابفروشى مى رفت. نمى دانست آخر ماجرا چه مى شود. نمى دانست تا کى همان کتاب را از همان قفسه، در همان کتابفروشى برمى دارد و به همان کتابفروش همیشگى مى گوید: «چقدر تقدیم کنم » به نظرم همه ما، بعضى جواب ها را نمى دانیم؛ جواب هایى که مى توانند زندگى ما را عوض کنند، اما ما - عمیقاً، در اعماق روح مان- نمى خواهیم که این کار را بکنند.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱۱ ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
|
جهان شگفت انگیز ادبیات کودک
جزیره گنج؛ رؤیاهاى یک نوجوان
یک «ارباب ترلانى و دکتر لیوسى و سایر این آقایان از من خواسته اند تمام جزئیات مربوط به جزیره گنج را، از آغاز تا پایان، به روى کاغذ بیاورم و جز موقعیت دقیق جزیره چیزى را ناگفته نگذارم، که دلیلش هم تنها این است که بخشى از آن گنج هنوز دست نخورده آنجاست؛ بنابراین در سال فرخنده هزار و هفتصد والخ! قلم به دست مى گیرم و به روزگارى برمى گردم که پدرم مهمانخانه «دریاسالار بن بو» را اداره مى کرد و آن ملوان پیر و آفتاب سوخته، که جاى زخم شمشیرى روى گونه اش بود، زیر شیروانى مهمانخانه ما ، اتاقى کرایه کرد. چنان به روشنى او را به خاطر دارم که انگار همین دیروز بود که لنگ لنگان به در مهمانخانه آمد و صندوق ملوانى اش را با گارى دستى به دنبالش آوردند؛ مردى بود بلندبالا، نیرومند، سنگین وزن، آفتاب سوخته؛ موهاى بافته ملوان وارش روى شانه کت کثیف و آبى رنگش آویخته بود؛ دست هایى داشت قاچ قاچ و پر از جاى زخم و بریدگى ، با ناخن هاى شکسته؛ و جاى زخم شمشیر روى گونه اش رنگ سفید زشت و زننده اى داشت / یادم مى آید دور تا دور خلیج کوچک را نگاه مى کرد و ضمن آن ، براى خودش سوت مى زد و بعد ناگهان شروع کرد به خواندن آن آواز ملوانى قدیمى که از آن پس بارها و بارها خواند: ...» همه ما، کمابیش با این شروع رمان جزیره گنج آشناییم و آن را در فیلم ها و انیمیشن هاى مختلف دیده ایم. به نظر مى رسد این رمان مشهور رابرت لوئیس استیونسن ، نه تنها جذاب ترین رمان قرن نوزدهم براى جوانان [ در قرن نوزدهم به نوجوانان مى گفتند جوانان!] که یکى از پرماجراترین و تخیل برانگیزترین رمان ها براى کودکان و نوجوانان قرن بیستم بود که ادامه اش را در ساخت نسخه هاى سینمایى آن در قرن بیست و یکم شاهدیم. استیونسن، براى سرگرم کردن پسرخوانده دوازده ساله اش، لوید آزبرن، شروع به نوشتن این رمان کرد. لوید آزبرن بعدها، صبحى بارانى را به یاد آورد که همه خانواده در کلبه دوشیزه مک گرگور،واقع در بریمار، اقامت داشتند و نوشت: «.// سرم به یک جعبه آبرنگ گرم بود و از قضا داشتم نقشه جزیره اى را که نقاشى کرده بودم رنگ مى کردم. داشتم نقاشى ام را تمام مى کردم که استیونسن آمد تو و با دلبستگى محبت آمیزى که به همه کارهایم نشان مى داد از روى شانه ام سرک کشید و طولى نکشید که سرگرم شرح و تفصیل و نامگذارى نقشه شد. هیچ وقت هیجان [شنیدن نام هاى] «جزیره اسکلت» و «تپه دوربین یک چشمى» را فراموش نمى کنم، همین طور هیجان وصف ناپذیر دیدن آن سه ضربدر قرمزرنگ را! و نیز هیجان وصف ناپذیرتر موقعى را که استیونسن عبارت «جزیره گنج» را در گوشه سمت راست بالاى صفحه نوشت! به علاوه، انگار خیلى چیزها درباره آن نقشه مى دانست. دزدان دریایى، گنج پنهان، مردى که یکه و تنها توى جزیره رها شده بود. من ، که بشدت مجذوب شده بودم و در عین حال از علاقه شخصى خودش هم به موضوع تا اندازه اى خبر داشتم، فریاد کشیدم : هى! یک قصه درباره این جزیره برایم بنویس!» و استیونسن از اواخر ماه اوت تا سپتامبر، پانزده فصل را با سرعت روزى یک فصل نوشت! دو «ناخدا به طور معمول مردى بود بسیار کم حرف. تمام روز با یک دوربین یک چشمى برنجى دور و بر خلیج یا روى پرتگاه ها پرسه مى زد؛ تمام شب کنار آتش در کنج سالن مى نشست.// غالباً ، وقتى با او صحبت مى کردند، چیزى نمى گفت؛ فقط نگاه تند و خیره اى به شخص مى انداخت و چنان فینى مى کرد که صدایش به بوق کشتى ها در هواى مه آلود شبیه بود. ما و کسانى که به مهمانخانه ما مى آمدند بزودى فهمیدیم که بهتر است کارى به کارش نداشته باشیم. هر روز که از پیاده روى اش بر مى گشت، مى پرسید مرد دریانوردى ندیده ایم که از جاده گذشته باشد ابتدا خیال مى کردیم فقدان مصاحبت دریانوردانى مثل خودش او را وا مى دارد این پرسش را بکند؛ ولى عاقبت به تدریج فهمیدیم که مایل است از آنها دورى کند. هر وقت دریانوردى گذرش به مهمانخانه «دریاسالار بن بو» مى افتاد (گاه و بى گاه برخى که از جاده ساحلى به بریستول مى رفتند راهشان از آنجا مى گذشت)، ناخدا پیش از ورود به سالن از پشت پرده در آنها را مى پایید؛ و هر وقت چنین اشخاصى در سالن بودند، ناخدا همیشه مثل آدم هاى لال، ساکت ساکت مى شد؛ اما، دست کم از نظر من، در این قضیه هیچ رازى پنهان نبود، چون خودم به نحوى در نگرانى هایش شریک بودم. روزى ناخدا مرا به گوشه اى برده بود و قول داده بود اول هر ماه یک سکه چهار پنسى نقره به من بدهد، به شرط آن که «چار چشمى مراقب دریانوردى یکپا» باشم و به محض این که او را دیدم ناخدا را خبر کنم.» این دریانورد یک پاى بشدت جذاب، پس از انتشار رمان، واکنش هاى مختلفى را برانگیخت. منتقدان قرن بیستم، ضمن تحسین نثر درخشان استیونسن در جزیره گنج و توصیف استادانه او از شخصیت ها و رویدادها، موقع ارزیابى لانگ جان سیلور، به خودشان و به خواننده مى گویند: «عجب وضعیتى! چطور مى شود درک اش کرد! غیرقابل فهم است. چطور مى شود که./.» یکى از آنان نوشت: «در زندگى واقعى، بعید بود جان سیلور قسر در برود؛ در داستان به هیچ وجه نباید قسر در مى رفت.» دبلیو / اى / هنلى، یعنى همان کسى که «نیرومندى معلولانه اش» الهام بخش استیونسن درخلق شخصیت سیلور شد، چنین دغدغه اى نداشت: «واقعیت آن است که سیلور، و نه جیم هاکینز یا گنج فلینت ، قهرمان واقعى رمان اوست ؛ بعد از خواندن داستان ، این احساس به آدم دست مى دهد که عنوان صحیح کتاب، جزیره گنج نیست، بلکه « جان سیلور ، دزد دریایى» است.» البته اگر نویسنده اى - آن هم نویسنده اى مثل استیونسن، - از روى شخصیت من هم، یک شخصیت داستانى مهم خلق مى کرد من هم اینقدر از آن «شخصیت داستانى» تعریف مى کردم [اما متأسفانه این نویسنده ، به دلیل کینه شدیدى که به من داشت در ۱۸۵۰ به دنیا آمد. یعنى درست ۱۱۸ سال قبل از من، تا نتوانم وارد رمانش شوم!]
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠٦ ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
یادداشت
نوآورى یا بازیافت !
از زمانى که «نیما» به تجربه هاى «متفاوت»اش - بعد از سرایش «افسانه» - دست زد تا اکنون، شعر ایران، کمابیش دچار بحران «هویت» بوده است. اکثر ما، در مرز این دانش که «فاصله یک اثر نوآورانه با اثرى ناموفق و حاصل کژروى چیست » یا «فاصله یک شعر متعادل و تکامل یافته با یک اثر «پس روانه» و کسل کننده چیست » متوقف مانده ایم و هر چه از دوران نیما به این سو نزدیک تر مى شویم، تردد آرا به تزاحم آرا بدل مى شود و گاه این مرز چندان مخدوش مى شود که رادیکال هاى دهه هاى گذشته از سوى رادیکال هاى دهه یا دهه هاى اخیر به «پس روى» متهم مى شوند.
سؤال این است که در دیگر کشورها یا دیگر زبان ها هم «شعر» دچار چنین مصیبتى است که اکنون به حذف ۹۸ درصدى مخاطبان آن، در ایران منجر شده است شاید مشکل در همانجاست که حافظ آرزو مى کند که ان شاءالله نقدها عیارى گیرند! «نقد ادبى» در ایران معاصر، چقدر نقش سازنده و چقدر نقش مخرب داشته است آیا اصلاً این نوع نقد، نقشى در شناسایى شعر معاصر به مخاطبان عام داشته
واقعیت امر آن است که هنوز قوانین شناخته شده و مدونى در این حوزه، خودى نشان نداده تا مخاطبان شعر یا مخاطبانى که به طور ذاتى و ژنتیکى از دوستداران شعرند در کشورى باسابقه درخشان و هزارساله شعر، به آن قوانین اعتماد و استناد کنند! حتى نام آوران حوزه نقد - که تعدادشان از انگشتان یک دست تجاوز نمى کند - نتوانسته اند این اعتماد و استناد را به شکل روشن و غیرقابل تردید - در پیشگاه مخاطبان عام که به دنبال «یقین»اند نه «تردید»هاى فزاینده - به دست آورند.
اکنون در ،۱۳۸۷ ما با انبوهى از شاعران و منتقدان رادیکال روبه روییم که مدعى نوآورى در شعرند اما هیچ یک، حتى به نوار مرزى تفکرات یکدیگر نیز نزدیک نیستند و مخاطبان عام نیز، بى خیال قضیه شده اند و گذاشته اند که آنان چون دلاکان بیکارى که در آغاز قرن حاضر و با ظهور گرمابه هاى خصوصى در خانه هاى مدرن، از صحنه خارج شدند، سرهاى یکدیگر را بتراشند! شمارگان متداول کتاب هاى شعر که روزگارى در مرز پنج هزار نسخه بود اکنون در مرز غیرکارآمد صد نسخه متوقف مانده که آن هم توسط هدایایى که شاعران به شاعران دیگر و منتقدان مى دهند، پایدار مانده است! لطفاً از استثناها حرف نزنید که فرضاً فلان کتاب شعر فلان «شاعر پذیرفته شده توسط مخاطب عام»، به چاپ هاى متعدد رسیده یا مثلاً فلان شاعر - که شعرهایش روشن و عام فهم و البته تا حدى محافظه کارانه است - به یمن حضورش در صحنه هایى دیگر [از جمله تدریس در دانشگاه یا.//] توانسته در یک دهه، پنج یا شش هزار نسخه از فلان کتابش را به فروش برساند! اینها یعنى نادیده گرفتن انبوه کتاب هاى شعرى که در کتابفروشى ها، روى هم تلنبار شده یا حتى تلنبار هم نشده و تنها در نشست هاى ادبى، دست به دست مى شود و سر سال هم در کارتونى بزرگ، جلوى در منتقدان یا شاعران گذاشته مى شود تا جزو زباله هاى خشک و بازیافتى به صنعت بازیافت کشور خدمت کند! شاعران در دهه هشتاد - اغلب و اکثرشان و جدا از آن تعداد کم شمار که هنوز مخاطبانى دارند - دلشان خوش شده که در نشست هاى پنج یا ده نفره همیشگى، از تأیید نسبى یکدیگر برخوردار شوند و بقیه «آرا» را به هیچ بگیرند. تمسخر «شعرهاى نوآورانه» در نشست هاى ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفره، توسط مخاطبان خاص - و نه عام - به پدیده اى رایج بدل شده و تکلیف نسل بعد هم روشن نیست که چطور شعر بگویند که مردم خوش شان بیاید یا انبوه منتقدان مطبوعاتى یا اینترنتى که از یک نقد تا نقد بعدى، دچار «دگرگونى آرا» مى شوند و ناتوان اند در ارائه یک روش «مستدل و کارآمد» اما اغلب مورد استناد قرار مى گیرند [در محدوده ماهانه یا دوماهانه یا حداکثر سالانه] توسط شاعرانى که مى خواهند توسط این متن ها، تکلیف نوآورى فلان شعر را مشخص کنند و این دور باطل، همچنان ادامه دارد. این بحران «هویت» باید حل شود تا تکلیف مردم هم روشن شود. نوآورى یا پس روى آیا «ملاک» اینهاست یا شعرى است که با روح جمعى یک ملت ارتباط پیدا مى کند و آن را تعالى مى دهد به نظرم باید کمى تعجیل کرد!